part7

#part7

#part7
صدای برخوردش مثل شلیک گلوله پیچید تو کوچه.

– «به کی گفتی خوشگله؟ ها؟! کی برات این غلطا رو مجاز کرده؟!»

پسر التماس کرد:
– «داداش... به خدا منظوری نداشتم... فقط شوخی بود!»

جیمین فریاد زد:
– «شوخی؟ با کی شوخی می‌کنی مرتیکه‌ی بی‌غیرت؟!»

مشت جیمین فرود اومد رو صورتش.
پسر نقش زمین شد.

هانا با وحشت فریاد زد:
– «نزنش! تمومش کن!»

جیمین برنگشت.
رفت بالا سر پسر، یقه‌شو کشید بالا.

– «اگه یه بار دیگه ببینم نزدیکش شدی... جنازتو با دستای خودم می‌ندازم وسط همین کوچه، فهمیدی؟!»

پسر ناله کرد و کور کرد و از کوچه فرار کرد.
جیمین بدون اینکه حتی پلک بزنه، ایستاد روبه‌روی هانا. صدای خشن و گرفته‌ش سکوت رو شکافت:
– این وقت شب، تنها... چه غلطی می‌کنی اینجا؟

هانا لب‌هاشو به هم فشار داد. نفسش بند اومده بود. فقط تونست زیر لب بگه:
– به شما ربطی نداره...

جیمین لبخند سردی زد. لبخندی که بیشتر از هزار تا تهدید معنا داشت. یه قدم دیگه جلو اومد، جوری که فاصله‌شون به حد نفس کشیدن رسید. دستشو آورد بالا و انگشتش رو به نشونه‌ی هشدار تکون داد:
– دهن کوچیکتو ببند دختر. توی این شهر، من تصمیم می‌گیرم کی نفس بکشه و کی نه.

هانا ناخودآگاه عقب رفت، اما پشتش دیوار سیمانی بود. راهی برای فرار نداشت. قلبش تند می‌زد و پاهاش می‌لرزید.

جیمین سرشو کمی خم کرد، نگاهش رو مستقیم توی چشمای ترس‌خورده‌ی هانا دوخت. صدای یخش بیشتر از قبل توی وجود دختر نفوذ کرد:
– یادت باشه... یه اشتباه، یه کلمه‌ی اضافه، و زندگی بابات همون‌جا تموم میشه.

هانا با وحشت دستاشو مشت کرد. اشک توی چشماش جمع شده بود، اما جرئت گریه کردن نداشت. فقط سرشو پایین انداخت.
او قضیه باباش رو میدونست...


جیمین بی‌رحمانه نگاهش کرد، انگار با یه مهره‌ی بی‌ارزش طرفه. بعد بدون حرف اضافه، عقب کشید و سمت ماشینش برگشت. اما درست قبل از سوار شدن، دوباره سرشو چرخوند و گفت:
– دفعه‌ی بعد، این‌قدر خوش‌شانس نخواهی بود.

صدای کوبیده شدن در ماشین و دور شدنش، تنها چیزی بود که هانا رو به خودش آورد. همون‌جا موند، با قلبی لرزون و نفسی که هنوز بالا نمیومد.....

پارت جدید عسل هام 🍯💛
دیدگاه ها (۷)

چند پارتی جیمین پارت چهارم

𓆩 پارت ۶۳ 𓆪 🖤ات به خانه‌ی دوستش رسیده بود که صدای زنگ در بلن...

the lost leaves/رمان جیمین

قسمت دوم: شبِ سرنوشت‌سازمکان: حاشیه استخرِ لوکسِ پشت‌بام هتل...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p80محکم...اما نه اون‌قدر که درد بگیره.نی...

Part "70"☆ویو راوی☆هوای سرد بیرون انبار با گرمای نفس‌های هان...

dark life = 30

برای کسایی که نمیدونن:👇یه پسر نوجوان بازی نصب کرده بود بعد ا...

واکس حتی به الستور نگاه هم نکرد. مستقیم رفت سمت لوسیفر. لوسی...

جهانی میان بیداری و خواب Part:3

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط