{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

..love or lust.. Part29

_☆عشق یا هوس_★ [Part²⁹]
&: لجبازی کوفتی تو بزار کنار میسو!.. اگه با قوانین تو قرار داد کنار نمیای باید تاوانشو تو تخت خوابم پس بدی!(عصبی)
(ویو میسو)
از تهدیدش لحضه ای دست پاهامو گم کردم..
من در حصار کسی بودم که ازش هرکار کثیفی ممکن بود بر بیاد و اینو شهرتش ثابت می‌کرد، من دست به کاری زده بودم که کارما به این زودیا رهام نمی کرد..
چاره‌ای جز اطاعت کردن از دستوراتی که با قاطعیت به زبون میاورد نداشتم، من بره از در دستان گرگ زخمی بودم و هیچ کاری ازم بر نمیومد.
میسو:و.ولم کن لطفا! (لکنت و ترس)
&:تو هیچ جا قرار نیست بری..، جز جایی که من می میگم.
این یه دستور بود و گذشتن ازش ناممکن بود‌. دست های سردم رو با احتیاط رو شونه هاش گذاشتم و به جلو هولش دادم.. ولی انگار داشتم به یه دیوار آهنی فشار میاوردم، اون حتی یه عضله هم تکون نخورد و این خیلی من رو ناتوان تر از همیشه نشون میداد
چون تمام زورم رو روی شونه های پهنش پیاده کرده بودم.
قلبم با شدت می تپید و صداش به قدری بلند بود که قطعاً اون هم صداش رو داشت به خوبی می‌شنید.. لونا چاره‌ای برام نزاشته بود ، پا درمسیری گذاشته بود که هر لحضه ممکن بود از دستش بدم..‌
میسو:ح.حالا قراره تاکی کنارت بمونم؟
&:تا هرموقع که نوخاله ها رو شناسایی کنی. مثل روند همیشه گیم ، یکی شناسایی میکنه و یکی دیگه می ره بالا سرش و یه گلوله حرومش میکنه.
میسو: از کجا بدونم که رو قولت می مونی و ازم محافظت می‌کنی؟.
لبخند مهوی گوشه لبش ظاهر شد و بعد با دستش از روی صورتش پاکش کرد .
&:اونش دیگه به تو بستگی داره.. (بم)
میسو: منظورت چیه؟.. یعنی چی؟
&:به خودت بستگی داره، که چقدر بتونی راضی نگرم داری.
میسو:..
پوزخند مهوش مثل تیغ روی‌ صورتم کشیده می‌شد..
معنی کلماتش رو نمی توستم هضم کنم، نمی‌دونستم که باید چجوری راضی نگرش دارم..
کمی عقب کشید ولی هنوز دست هاش دوطرفم رو احاطه کرده بودن.
با همون چشم های تاریکش بهم اشاره کرد برم بشینم صندلی جلو، یعنی دقیقا کنار صندلی راننده.
&:برو بشین .
هنوز لحن دستوریش رو حفظ می‌کرد و قطعاً هیچ موقع نمی‌تونستم از زیر حصارش در برم.
یکی از دست هاش رو خواستم کنار بزنم اما انگار می‌خواست مثل شکارچی با شکارش بازی کنه..
میسو: تا‌کی می‌خوای اینجا نگرم داری؟
‌&:تا هر موقعی که من بخوام. از این به بعد هم بدون‌اجازه من از جات هم جم نمی‌‌خوری‌!.
نمی دونم چه گیری به لحن دستوری رئیس گونش داده!.. ولی هرچی بود نمی شد بدون اطاعت ازش گذشت.
از روی ناچار سرم رو به معنی‌ مثبت‌تکون دادم. یکی از دست هاش رو از دورم برداشت و در ماشین رو باز کرد و منو به اجبار نشوند بغل دست خودش .
نمی دونم با این سر وعض چجوری می‌خوام کنار بیام.
خواستم چیزی بگم که از صندوق عقب ماشینش یه دست لباس دخترونه کرمی آورد.. فکر اینجاهاش رو هم از قبل کرده بود،
لباس هارو آورد وگذاشت صندلی عقب ، اومد سوار شد و کفش پاشنه بلند های خودم رو تو دستاش دیدم.. چشمام لحضه‌ای از ذوق زدگی گشاد شد،کفش هامو ازش گرفتم و درحالی که خم شده بودم بپوشم زیر لب غر غر می‌کردم.
میسو: آخخ پام!، درد گرفت از بس روی زمین سرد وایسادم.. آیییی..آخیشش چقدر خوبه!..
کفش هامو پوشیدم و بلاخره اومدم بالا و صاف نشستم و اجازه دادم کمرم و پاهام کمی استراحت کنن.
حس رضایت در من اینقدر زیاد بود که وقتی شروع به رانندگی کرد هی لبخند های مهوش رو بغل صورتم حس می‌کردم.. انگار که اونم از این کار برنامه ریزی شدش کاملاً راضی بود.
.
یکم که گذشت هوا داشت به سمت سیاهی می‌رفت، خیلی روز عجیبی بود ولی‌ هرچی بود گذشت.. اما این بار با این فرق که کس دیگه ای هم همراهیم کرده بود.. وبه لطف این آقا الان باید وارد دنیایی بشم که خود قبلیم ازش وحشت داشت..
(یه ساعت بعد)
راه به نهوه‌ای طولانی و کسل کننده شده بود و نفهمیده بودم کی اصلا خوابم برده بود..
حتی متوجه نشدم کی روی شونش خوابم برده بوده...
چطور حس امنیت پیش همچین مردی بهم دست داده بود که حتی جرعت کرده بودم با خیال راحت کنارش‌بخوابم... اونم
به‌طرز خجالت آوری.. روی شونش‌..
چشمام رو با دستم مالیدم ولحضه‌ای متوجه چیزی گرم شدم،. متوجه شدم کتش تنش نیست و اونو برای اینکه سردم نشه روم انداخته بود.. لحضه‌ای بوی مردونش به ریه هام کشیده شد.. درست همونی که در اون لحضه خجالت آور عاقوشمون حس کرده بودم...
این مرد هیچ موقع قابل پیش بینی نبود.. یه موقع خیلی جدی عصبی و یه لحضه‌هم نگران میشد تا یه موقع سردم نشه..
نمی‌دونم باخودش اون لحضه چی فکر می‌‌کرده ولی.. این کار به طرز شیرینی به دلم نشسته بود و باعث شد لبخند خجالت زده‌ای رو لب هام ظاهر بشه.. 《ادامه دارد》
لایک و بازنشر و کامنت!❤️✨️🙃
دیدگاه ها (۱۵)

بیاین یادگاری بنویسیم...☆....اینگور کردن رو بزارید کنار خوشگ...

ویدیوی جدید از Lili Reinhart (بازیگر SWIM) در کنار BTS🛐🛐🛐🛐🛐🛐...

[Part¹¹] __☆_The sweetest oblivion_☆__نیکو (فلش بک به کلیسا...

[Part¹⁰] __☆_The sweetest oblivion_☆__نیکو خدای من. در‌واقع...

part:31name: عشق و جداییویو کوک اروم به سمتش قدم بر داشتم..ز...

بعد از عملیات استریکس پارت ۲یور:همممممم عجب خوابی دیدم ، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط