رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۷۳ }🌷
- بهت گفتم از اتاق بیرون نیا ...
حرفشو جدی و بی احساس بیان کرد..
× من... فقط..
- فقط چی...؟
حرفمو برید
یک قدم دیگه بهم نزدیک شد.
انقدر نزدیک شدهبود که جینا هم متوجه تنش بینمون شد...
£ تهیونگ..!
- دخالت نکن...
با همون حرف جمع رو ساکت کرد..
سکوت سنگینی بینمون افتاد..
دستش دور مچم پیچیده شد...
- بیا...
اجازه نشون دادند واکنش بهم نداد...
بهسمت در کشید منو...
قبل از اینکه از اتاق خارج بشیم...
نگاهم به جیمین تلاقی کرد...
نگاهش نسبت بهم عجیب بود...
تا حالا این نگاهشو ندیده بودم...
نه ناراحت بود نه خونسرد چیزی بین این دو...
---------------------------------------------------------
در اتاق بسته شد..
راه رو ساکت بود .. فقط صدای قدم های منو تهیونگ توی سالن عمارت بود....
تقریباً منو داخل اتاق خودم کشیده بود...
درو باز کرد ... هل بهم داد و منو داخل اتاق برد ....
پشت سرم درو بست .
چرخید سمتم.
چند ثانیه بهم نگاه کرد..
با صدایی پایین ولی پر از خشم گفت:
-« گفتم سمتش نرو»
این دفعه سکوت نکردم و مثل خودش شروع کردم به حرف زدن
׫ من کاری نکردم ، فقط....
- « فقط رفتی توی اتاقی که اون اونجا بود»
قدمی به سمتم برداشت که ....
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
در حال آپلود ویدیو جدید داخل آپارت هستم
از دست ندید 🌺
بچه ها یک اتفاقی برام افتاد که حتما بهتون میگم ... فعلا
https://www.aparat.com/v/pywi9f0
آیدی ویدیو
- بهت گفتم از اتاق بیرون نیا ...
حرفشو جدی و بی احساس بیان کرد..
× من... فقط..
- فقط چی...؟
حرفمو برید
یک قدم دیگه بهم نزدیک شد.
انقدر نزدیک شدهبود که جینا هم متوجه تنش بینمون شد...
£ تهیونگ..!
- دخالت نکن...
با همون حرف جمع رو ساکت کرد..
سکوت سنگینی بینمون افتاد..
دستش دور مچم پیچیده شد...
- بیا...
اجازه نشون دادند واکنش بهم نداد...
بهسمت در کشید منو...
قبل از اینکه از اتاق خارج بشیم...
نگاهم به جیمین تلاقی کرد...
نگاهش نسبت بهم عجیب بود...
تا حالا این نگاهشو ندیده بودم...
نه ناراحت بود نه خونسرد چیزی بین این دو...
---------------------------------------------------------
در اتاق بسته شد..
راه رو ساکت بود .. فقط صدای قدم های منو تهیونگ توی سالن عمارت بود....
تقریباً منو داخل اتاق خودم کشیده بود...
درو باز کرد ... هل بهم داد و منو داخل اتاق برد ....
پشت سرم درو بست .
چرخید سمتم.
چند ثانیه بهم نگاه کرد..
با صدایی پایین ولی پر از خشم گفت:
-« گفتم سمتش نرو»
این دفعه سکوت نکردم و مثل خودش شروع کردم به حرف زدن
׫ من کاری نکردم ، فقط....
- « فقط رفتی توی اتاقی که اون اونجا بود»
قدمی به سمتم برداشت که ....
🌷ادامه دارد...✨
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍⭐
در حال آپلود ویدیو جدید داخل آپارت هستم
از دست ندید 🌺
بچه ها یک اتفاقی برام افتاد که حتما بهتون میگم ... فعلا
https://www.aparat.com/v/pywi9f0
آیدی ویدیو
- ۴.۹k
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط