رمان تهیونگ
✨On the way to liberation{ part ۷۴ }🌷
قدمی به سمتم برداشت...
× « من نمی دونس.... نمی دونستم اونم اونجاست »
چند ثانیه نگاهم کرد...
خنده ای بلند ولی عصبی کرد و به چشمام چشم دوخت.
- « تو هیچ وقت هیچی نمی دونی...
یا شایدم می دونی و نقش بازی میکنی»
لحنش جدی و طعنه آمیز بود.
× « تو فقدر بخاطر منافع خودت بلدی منو اذیت کنی ... من واقعاً...»
- « تو واقعا چی ها...»
با داد حرفشو گفت و دندون هاشو روی هم چفت کرد
-« واقعا نمی دونستی ؟ یا برات مهم نبود ؟»
با اخم نگاهش میکردم...
دوست داشتم با مشت بزنم توی دهنش.
اونم کم نمیآورد و هر یک دقیقه حرف های تنه آمیزی میزد.
׫ اصلا دوست داشتم ...
دوست داشتم برم پیش جیم...»
حرفم کامل نشده بود که سوزش بدی روی گونم حس کردم...
تعادلم رو از دست دادم و با شتاب روی زمین فرود اومدم...
دستمو روی گونم گذاشتم...
سرمو بالا آوردم و به چشمای عصبیش نگاهی انداختم...
به سمتم قدمی برداشت و روی زانو هاش نشست...
دوست نداشتم نگاهش کنم سرمو پایین انداختم که با قرار گرفتن دستش زیر چونم و بالا اومدن سرم نگاهم به چشماش گره خورد....
- « اینو زدم تا یادت باشه جلوی من این حرفارو نزنی ....
دفعه دیگه از این بدتر سرت میاد... حواست به حرف زدنت باشه...»
- « تا فردا توی همین اتاق می مونی...
تا یاد بگیری .... حرف زدن جلوی من یعنی چی »
دستشو از زیر چونم برداشت و صاف ایستاد....
نگاهی با پوزخند بهم انداخت و به سمت در رفت...
کلید اتاق رو از روی در برداشت و نگاهی بهم انداخت....
نگاهش به گونم افتاد و پوزخندی زد و رفت .
---------------------------------------------------------
ویو چند دقیقه بعد:
چند دقیقه ای از رفتنش و قفل کردن در اتاق می گذشت
روی تخت ...روبه روی آینه نشسته بودم و نگاهی به گونه قرمزم میکردم....
شدت دستش انقدر بالا بود که بعد چند دقیقه هنوز گونم گز گز میکرد....
این زندگی من بود...
همون زندگی که از بچگی فقدر با سختی برام ادامه پیدا کرد...
سعی میکرد با درس خوندن توی مدرسه خودمو سرگرم کنم ولی هر دفعه که جرعه ای از زندگی بچه ها رو می شنیدم به این فکر میکردم که چرا من مثل اونا نیستم...
منم توی همون دهه به وجود اومدم...
پس چرا زندگی من با اونا متفاوت بود ...
خنده ای به افکارم کردم و خودمو روی تخت رها کردم...
دستی به پتو نرمم کشیدم.
سرمو روی پتو گذاشتم.
و نفسی کلافه کشیدم.
نمی دونستم توی این تایم های طولانی...
تنها داخل اتاق چیکار کنم...
بشینم به در و دیوار نگاه کنم..یا شایدم فقدر بخوام بخوابم...
دلیل حساس بودند تهیونگ نسبت به منو جیمین رو نمیدونستم...
شاید اون مامان جادوگرش توی گوشش چیزی خونده بود.
چشمامو بستم تا از فکر و خیالات همیشگیم خودمو دور کنم
—————————————————————
ویو بیرون از اتاق ات ( در عمارت ) :
£ «چیکاری بود کردی ....»
-« گمشو جینا حوصله تو یکی رو ندارم...»
حرفشو سرد میگه و به خوردن قهوه اش ادامه میده
£ نه ساکت نمیشم... از وقتی اومدم توی عمارتت شاهد اذیت کردند های ات توسط تو هستم ....
هر روز به یک بهونه ای اذیتش میکنی...
چرا نمی تونی رفتارت رو با یک دختر درست کنی...
فکر کردی خرم نفهمیدم الان دست روی ات بلند کردی.....
اون با جیمین فقدر دوسته... و خودت کاری میکنی که رابطش با جیمین از سر لجم که شده بیشتر ب....»
حرف دختر کامل نشده بود که....
پسر با اعصابنیت لیوان قهوه رو به زمین زد...
صدای شکستن شیشه های لیوان...
روی
کاشی های عمارت بدترین صدا رو ایجاد کرد...
پسر قدمی به سمت جینا برداشت....
نگاهش آروم نبود ...
از خشم رگ های گردنش بیرون زده بود.
دختر از ترس قدمی به عقب برداشت..
تا به حال این نگاه ترسناک رو از پسر خالش ندیده بود...
جینا نگاهی ترسیده به خورده شیشه ها کرد.
جرعت نگاه کردند به چشم های پسر رو نداشت....
- فقدر یک بار دیگه... یک بار دیگه درباره نزدیک شدن زن من به جیمین بگی...
رابطه فامیلی رو میزارم کنار و اون موقع میفهمی ...
چرا کسی حق نداره اسم زن من رو کنار اسم یک پسره دیگه بزاره....
فهمیدیی...
حرف آخرشو با اعصبانیت گفت و نگاهی تیزی به دختر انداخت...
دختر لال شده بود...
توان حرف زدن رو نداشت..و فقدر با ترس نگاه به پسر میکرد..
- گفتم فهمیدی....
دوباره با داد حرفشو گفت...
با حرف پسر دختر به مجبور تأیید کردن حرفش شد....
£ فهمیدم...
- خوبه...
پسر پوزخندی زد و از کنار دختر رد شد...
به سمت در عمارت رفت و لحظه آخر قبل از اینکه خارج بشه از در ... نگاهی به جینا کرد. و حرفی رو بیان کرد...
- نزدیک اتاق ات نمیشی... وگرنه با روی دیگم طرفی
حرفو گفت و در رو با شتاب بست...
🌷ادامه دارد....✨
قدمی به سمتم برداشت...
× « من نمی دونس.... نمی دونستم اونم اونجاست »
چند ثانیه نگاهم کرد...
خنده ای بلند ولی عصبی کرد و به چشمام چشم دوخت.
- « تو هیچ وقت هیچی نمی دونی...
یا شایدم می دونی و نقش بازی میکنی»
لحنش جدی و طعنه آمیز بود.
× « تو فقدر بخاطر منافع خودت بلدی منو اذیت کنی ... من واقعاً...»
- « تو واقعا چی ها...»
با داد حرفشو گفت و دندون هاشو روی هم چفت کرد
-« واقعا نمی دونستی ؟ یا برات مهم نبود ؟»
با اخم نگاهش میکردم...
دوست داشتم با مشت بزنم توی دهنش.
اونم کم نمیآورد و هر یک دقیقه حرف های تنه آمیزی میزد.
׫ اصلا دوست داشتم ...
دوست داشتم برم پیش جیم...»
حرفم کامل نشده بود که سوزش بدی روی گونم حس کردم...
تعادلم رو از دست دادم و با شتاب روی زمین فرود اومدم...
دستمو روی گونم گذاشتم...
سرمو بالا آوردم و به چشمای عصبیش نگاهی انداختم...
به سمتم قدمی برداشت و روی زانو هاش نشست...
دوست نداشتم نگاهش کنم سرمو پایین انداختم که با قرار گرفتن دستش زیر چونم و بالا اومدن سرم نگاهم به چشماش گره خورد....
- « اینو زدم تا یادت باشه جلوی من این حرفارو نزنی ....
دفعه دیگه از این بدتر سرت میاد... حواست به حرف زدنت باشه...»
- « تا فردا توی همین اتاق می مونی...
تا یاد بگیری .... حرف زدن جلوی من یعنی چی »
دستشو از زیر چونم برداشت و صاف ایستاد....
نگاهی با پوزخند بهم انداخت و به سمت در رفت...
کلید اتاق رو از روی در برداشت و نگاهی بهم انداخت....
نگاهش به گونم افتاد و پوزخندی زد و رفت .
---------------------------------------------------------
ویو چند دقیقه بعد:
چند دقیقه ای از رفتنش و قفل کردن در اتاق می گذشت
روی تخت ...روبه روی آینه نشسته بودم و نگاهی به گونه قرمزم میکردم....
شدت دستش انقدر بالا بود که بعد چند دقیقه هنوز گونم گز گز میکرد....
این زندگی من بود...
همون زندگی که از بچگی فقدر با سختی برام ادامه پیدا کرد...
سعی میکرد با درس خوندن توی مدرسه خودمو سرگرم کنم ولی هر دفعه که جرعه ای از زندگی بچه ها رو می شنیدم به این فکر میکردم که چرا من مثل اونا نیستم...
منم توی همون دهه به وجود اومدم...
پس چرا زندگی من با اونا متفاوت بود ...
خنده ای به افکارم کردم و خودمو روی تخت رها کردم...
دستی به پتو نرمم کشیدم.
سرمو روی پتو گذاشتم.
و نفسی کلافه کشیدم.
نمی دونستم توی این تایم های طولانی...
تنها داخل اتاق چیکار کنم...
بشینم به در و دیوار نگاه کنم..یا شایدم فقدر بخوام بخوابم...
دلیل حساس بودند تهیونگ نسبت به منو جیمین رو نمیدونستم...
شاید اون مامان جادوگرش توی گوشش چیزی خونده بود.
چشمامو بستم تا از فکر و خیالات همیشگیم خودمو دور کنم
—————————————————————
ویو بیرون از اتاق ات ( در عمارت ) :
£ «چیکاری بود کردی ....»
-« گمشو جینا حوصله تو یکی رو ندارم...»
حرفشو سرد میگه و به خوردن قهوه اش ادامه میده
£ نه ساکت نمیشم... از وقتی اومدم توی عمارتت شاهد اذیت کردند های ات توسط تو هستم ....
هر روز به یک بهونه ای اذیتش میکنی...
چرا نمی تونی رفتارت رو با یک دختر درست کنی...
فکر کردی خرم نفهمیدم الان دست روی ات بلند کردی.....
اون با جیمین فقدر دوسته... و خودت کاری میکنی که رابطش با جیمین از سر لجم که شده بیشتر ب....»
حرف دختر کامل نشده بود که....
پسر با اعصابنیت لیوان قهوه رو به زمین زد...
صدای شکستن شیشه های لیوان...
روی
کاشی های عمارت بدترین صدا رو ایجاد کرد...
پسر قدمی به سمت جینا برداشت....
نگاهش آروم نبود ...
از خشم رگ های گردنش بیرون زده بود.
دختر از ترس قدمی به عقب برداشت..
تا به حال این نگاه ترسناک رو از پسر خالش ندیده بود...
جینا نگاهی ترسیده به خورده شیشه ها کرد.
جرعت نگاه کردند به چشم های پسر رو نداشت....
- فقدر یک بار دیگه... یک بار دیگه درباره نزدیک شدن زن من به جیمین بگی...
رابطه فامیلی رو میزارم کنار و اون موقع میفهمی ...
چرا کسی حق نداره اسم زن من رو کنار اسم یک پسره دیگه بزاره....
فهمیدیی...
حرف آخرشو با اعصبانیت گفت و نگاهی تیزی به دختر انداخت...
دختر لال شده بود...
توان حرف زدن رو نداشت..و فقدر با ترس نگاه به پسر میکرد..
- گفتم فهمیدی....
دوباره با داد حرفشو گفت...
با حرف پسر دختر به مجبور تأیید کردن حرفش شد....
£ فهمیدم...
- خوبه...
پسر پوزخندی زد و از کنار دختر رد شد...
به سمت در عمارت رفت و لحظه آخر قبل از اینکه خارج بشه از در ... نگاهی به جینا کرد. و حرفی رو بیان کرد...
- نزدیک اتاق ات نمیشی... وگرنه با روی دیگم طرفی
حرفو گفت و در رو با شتاب بست...
🌷ادامه دارد....✨
- ۱.۵k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط