{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part ۷۲ }🌷


لبخند روی لبام محو شد...

با دیدنش روی صندلی چشمام ناخداگاه گشاد شد...

نگاهش بالا اومد و مستقیم توی چشم هام قفل شد....

نه لبخند می زد ، نه چیزی گفت ، فقدر داشت نگام میکرد

یه قدم ناخداگاه به عقب رفتم...

× ببخشید من ... فکر نمی ....

جملم کامل نشده بود که صدای جینا اومد...

£ او ات بیا بشین...

می‌خواستیم با جیمین بازی کنیم ...
خوب شد که اومدی ... میتونیم سه نفره بازی کنیم...

نگاهم بینشون جابه جا شد...

اینو خوب میدونستم که جینا
از حرف های تهیونگ و کشش بین ته و جیمین چیزی نمی دونه...

حس بدی بهم دست داده بود ،همون حسی که میدونستم تهش به جای خوبی کشیده نمیشه....

× نه... من ب... بعدا میام...

دستم رفت سمت دستگیره ، اما قبل از اینکه دستگیره رو بخوام به پایین بکشم
صدای جینا اومد و باعث شد دستم بی حرکت روی در باشه...

£ ات اتفاقی افتاده..؟
چرا میخوای بری...
میتونی پیشم باشی...
چیزی باعث اذیتت میشه؟


× چی میگفتم...

میگفتم اره اینکه جیمین داخل اتاقه باعث میشه تمام سلول های بدنم در هم منقبض بشه و هر صدایی که از پشت در اتاق بشنوم حس ترس بیاد سراغم ...

ترسی که هر یک دقیقه بگم الان تهیونگ میاد داخل اتاق...

و این صحنه رو ببینه...


نگاه های جیمین روی خودم حس میکردم...

نمی دونستم چی بگم...
چون خودمم نمی دونستم چرا یه دفعه می‌خوام فرار کنم....

حرفی رو چند باز زیر لبم‌ زمزمه کردم...
وقتی مطمئن شدم اون حرف می‌تونه مناسبت این مکان باشه ...
آروم ولی جوری که دوتاشون بشنون بیان کردم...

× فقط.... حس کردم وقتش برای الان مناسبت نیست...

£ ببینم قضیه تهیونگ که نیست ؟


حرفش مثل تلنگر خورد تو سرم...

قبل از اینکه جواب بدم ....

دستگیره در چرخید.

قلبم برای لحظه ای بی ضرب شد...

در باز شد .

و قامت تهیونگ توی چارچوب در نمایان شد؛

- ات....

حرفش کامل نشده بود که نگاهش به جلو گره خورد...

همون جایی که دقیقا جیمین نشسته بود...

نگاهش به سمتم برگشت،
چشماش روی من ثابت شد..

اما همون چند ثانیه کافی بود. که متوجه بشم اوضاع بدتر از چیزی هست که فکر میکردم...

نگاهی دوباره و سریع به جیمین انداخت...

پوزخندی زد و سکوت کرد...

ولی اون سکوتش از هر فریادی بدتر بود...

جینا سعی کرد فضا رو عادی جلوه بده ...

£ چیزی جا گذشته بودی تهیونگ...

تهیونگ بدون اینکه نگاهشو از روی من برداره ، خیلی آروم گفت ...:

- اره

چند قدم جلو اومد و درست روبه روی من ایستاد...

نزدیکیش باعث می‌شد حس خفگی بهم دست بده

تهیونگ این بار سکوت نکرد و شروع کرد به حرف زدن


🌷ادامه دارد...✨
دیدگاه ها (۱۵)

رمان تهیونگ

یک قضیه رو می‌خوام براتون بگم...که امیدوارم برای هیچ‌کس این ...

بانوم فالوشع 🫠🌷 https://wisgoon.com/paa.jeon

✨On the way to liberation{ part ۷۱ }🌷نگاهش برای لحظه ای کوتا...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "19" "ویو جئون آنجلینا"همه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط