این بار آخرش بود

این بار ، آخرش بود...
منظورم این است ، دیگر حتی با تو نیز نمیتوانم آن احساسات را حس کنم!..
عجیب است ؟، میدانم اما ، نمیتوانم بیانش کنم که چگونه من را از پای درآورده این چند کوتاه کلمات..انگار برای هر یک ، یک سال از روز هایی که میتوانم تنفس زمستان را حس کنم کم میشود ،. میخواهم این روز ها و ثانیه هارا زندگی کنم ، میخواهم ، به هنگام نوشیدن شکلات های ذوب شده ، با بخار تنفس هایم ، بر روی آسمان ابر بسازم و با آن ابر ها ، تصاویری که شاید ، دنیای سیاه و سفیدم را مقداری تیره تر کند...گویی تصورِ لغت " رنگی " یا حتی " روشن تر " را داشتی اما من ، نیازی به این ها ندارم ، میدانی ، تاریکی را از الهه‌ی مهربانِ دایمند ، طلب میکنم ، زیرا به هنگام تاریکی آرامشی در لحظات قابل ثبت است که هیچ روشنایی ، هیچ دیده ای ، هیچ رنگی ، و هیچ قلمی نمیتواند آن را به تصویر بکشد ؛
اما لحظاتم عجیب ترکیب شده اند ، دیگر حتی نمیدانم کجای این راه را تیره و کدام جا را روشن طِی کرده‌ام ؛ میشود جای جای این راه تاریکی و روشنایی را در تن های مختلف تماشا کرد اما هیچ جا ، تاریکی و یا روشنایی مطلق نیست...،
دیدگاه ها (۲)

دیگر ، همان اندک محبتی که با گرمای شعله‌ی کوچکش ، دلم را نرم...

نمیتوانم چشمانم را به آغوش خواب بِسِپارم..اغوشش ، گرم نیست.....

میشنوی ؟ صدایم را میگویم..به هنگام خواندن متن هایم صدایم را ...

درکشان نمیکنم ، به هیچ هنوان !اگر انسانی خطاکار در سیاه ترین...

ارباب تاریکی"نبرد نهایی با ارباب تاریکی: فدایی برای عشق""موا...

army_aa is talking:📜: سطر اول داستان ما....Part 5بعد از آن گ...

1:Amityville Horror House خانه ترسناک امیتویل من وخانواده ام...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط