مخلوطی از عشقو مرگ
مخلوطی از عشقو مرگ
پارت ۶
ات: جیمین بهت گفتم وقتش باشه خودممم برات دختر پیدا میکنم این یه مورد رو به حرفم کن بهت گفتم میخوام یه زن داداش خوب داشته باشم بازم رفتی حلقه خریدی اصلا من برات مهم نیستم نه (بغض)
ات برگشت سمتم و ازم رد شد دنبالش رفتم و جای بلیط فروشی پیداش کردم میخواست سوار تاب بشه دوتا بلیط گرفتم و سوار تاب شدیم اما ذوقشو نداشت رفت بلیط چرخ و فلک گرفت سوار شدیم
جونگ کوک: اتیکم خوشحال باش ول کن داداشتو ببین چه قشنگه شهر از این بالا
همین که جملم تموم شد ات زد زیر گریه
جونگ کوک: وای ات گریه نکن قصد ناراحت کردنتو نداشتم ببخشید
ات: نه تقصیر تو نیست همش برا جیمینه من با اینکه کوچیکترم از همچیم زدم که جیمینو یکم عاقل کنم ولی جیمین اصلا به حرفام گوش هم نمیده من نگرانشم چون چیزایی از یونا میدونم که خودشم نمیدونه فقط میخوام ابروشو نبرم هیچوقت برا هیچکس مهم نبودم
احساس کردم ات داره با فشار زیادی باهام صحبت میکنه
جونگ کوک: ات لطفا بشین و سعی کن اروم باهام حرف بزنی ممکنه بیفتی پایین یکم دیگه پیاده میشیم
ات: دیگه مهم نیست زنده موندنم بمونم ذره ذره اب شدن داداشمو ببینم
جونگ کوک: ات من چی، هنوز تو زندگیت نیومدممم اروم باش لطفا
ات: چرا خیلیم دوست داشتم خیلی اما دوست ندارم عذاب کشیدن داداشمو ببینم پس میرم
هنوز نرسیده بودیم به پایین که ات خودشو انداخت پایین و دستم بهش نرسید
جونگ کوک: اتتتتتت نهههه لعنتیییی اتتتتت سریععععععع وسیله رو نگه دارینننن
همین که وسیله رسید به پایین از واگن پریدم پایین رفتم پیش ات همه بالا سرش ایستاده بودن
جونگ کوک:ااتتتتتت دیوونه
سرش خونریزی کرده بود اما چشماش هنوزم باز بود
ات: ولم کن میخوام بمیرم (اروم)
جونگ کوک: برای منم که شده باید زندگی کنی گشماتو نبندیاااا
سرشو از روی زمین بلند کردم دستام خونی شد براید بغلش کردم و با سرعت خیلی زیادی رفتم دم در تو راه جیمین ما رو دید
جیمین: هیییی جونگ کوک چیشدهههه
جونگ کوک: هیچی نگو فقط بریم بیمارستان
جیمین بدوووو اخه چیشد یدفه
خیلی سریع رسیدیم بیمارستان
جونگ کوک: ات تروخدا چشماتو باز نگه دار لطفاااا خواهش میکنم
ات: دیگه نمیتونم
جونگ کوک: ات پدرم دکتره الان میریم خوبت میکنه فقط تحمل کن یکمم لطفا
چشمای ات همینطور کوچیک و کوچیکتر میشد
جیمین: اجی تروخدا لطفا چشاتو باز کنن
جونگ کوک: پدر من کجاست
پدر کوک: پسرمم چیشده
جونگ کوک: بابا لطفاا داره چشماش بسته میشههه
پدر کوک: لطفا وارد این قسمت نشین پسرم ببرش داخل اتاق بزارش رو تخت سریع
جونگ کوک: ات یکم دیگه، ببین رسیدیم چشماتو باز نگه دار
ات: جونگ کوک (اروم)
پدر کوک: نب پسرم اگه توم بیرون وایستی خیلی خوب میشه
جونگ کوک: باشه الان میرم
ات: نههههه (گریه)
پدر کوک: اینجوری بیشتر به سرتون فشار میاد لطفا اروم باشین
ات: جونگ کوک از پیشم نره(گریه)
جونگ کوک: فدات بشم من بیرونم خوب بشی میام
ات: خوب نمیشم نروو (گریه)
جونگ کوک: ات خوب میشی دستمو ول کن برم اینجوری هیچ کاری شروع نمیشه
ات: نههه(گریه)
پدر کوک: ولش کن سریع شروع کنید بی هوشش کنید
همه دکترا مدام به اینور اونور میزدن ات کامل بی هوش شد دستش از دستام شل شد
جونگ کوک: بابا من میرم بیرون میدونم که خوب میشه مطمئنم که خوب میشه ولی تو نباید خبر خوب رو به بیرون هم بدی باشه
پدر کوک: باشه پسرم حواسم هست
جونگ کوک: مرسی
از اتاق رفتم بیرون جیمین داشت گریه میکرد
جونگ کوک: گریه نداره که بخاطر تو بخاطر اینکه بدبخت شدنتو نبینه رفت گریه نداره حالا اگه تو فکر میکنی با یونا خوشبخت میشی ازدواج کن
جیمین: جونگ کوک اون پیش تو بود دستت امانت بود
جونگ کوک: وسیله نیست که دست من باشه فقط به من گفت دوست نداره بدبخت شدنتو ببینه نگفت قراره خودشو از روی چرخ و فلک پرت کنه پایین
جیمین: همیشه به من همینا رو میگه (گریه)
جونگ کوک: نگران نباش خوب میشه
جیمین: جونگ کوک تو میتوی بری داخل اتاق لطفا برو ببین چیکار شده
جونگ کوک: منم بیرون کردن بعدشم به مغزش ضربه وارد شده بی هوشش کردن یا بعد از عمل به هوش میاد یا نمیاد
یونا: چقدر تو راحت میگی یا به هوش میاد یا نمیاد
جونگ کوک خیلی برات مهمه این اتفاقا همه تقصیر تو جیمینه ها بیشتر جیمین اگه نمیرفتی دنبالش بریم شهر بازی اگه.....
حرفم تموم نشده بود که صدای دستگاه ها از داخل اتاق عمل اومد
جونگ کوک: درو باز کن باباااا درو باز کن
سریع درو برام باز کردن باز هم نزاشتن جیمین و یونا بیان داخل رفتم سریع دست اتو گرفتم
جونگ کوک: ات..... ات لطفا
مدام دستشو بوس میکردم شاید حسی از جایی داشته باشه و برگرده
جونگ کوک: ات لطفا ازت خواهش میکنم
پارت ۶
ات: جیمین بهت گفتم وقتش باشه خودممم برات دختر پیدا میکنم این یه مورد رو به حرفم کن بهت گفتم میخوام یه زن داداش خوب داشته باشم بازم رفتی حلقه خریدی اصلا من برات مهم نیستم نه (بغض)
ات برگشت سمتم و ازم رد شد دنبالش رفتم و جای بلیط فروشی پیداش کردم میخواست سوار تاب بشه دوتا بلیط گرفتم و سوار تاب شدیم اما ذوقشو نداشت رفت بلیط چرخ و فلک گرفت سوار شدیم
جونگ کوک: اتیکم خوشحال باش ول کن داداشتو ببین چه قشنگه شهر از این بالا
همین که جملم تموم شد ات زد زیر گریه
جونگ کوک: وای ات گریه نکن قصد ناراحت کردنتو نداشتم ببخشید
ات: نه تقصیر تو نیست همش برا جیمینه من با اینکه کوچیکترم از همچیم زدم که جیمینو یکم عاقل کنم ولی جیمین اصلا به حرفام گوش هم نمیده من نگرانشم چون چیزایی از یونا میدونم که خودشم نمیدونه فقط میخوام ابروشو نبرم هیچوقت برا هیچکس مهم نبودم
احساس کردم ات داره با فشار زیادی باهام صحبت میکنه
جونگ کوک: ات لطفا بشین و سعی کن اروم باهام حرف بزنی ممکنه بیفتی پایین یکم دیگه پیاده میشیم
ات: دیگه مهم نیست زنده موندنم بمونم ذره ذره اب شدن داداشمو ببینم
جونگ کوک: ات من چی، هنوز تو زندگیت نیومدممم اروم باش لطفا
ات: چرا خیلیم دوست داشتم خیلی اما دوست ندارم عذاب کشیدن داداشمو ببینم پس میرم
هنوز نرسیده بودیم به پایین که ات خودشو انداخت پایین و دستم بهش نرسید
جونگ کوک: اتتتتتت نهههه لعنتیییی اتتتتت سریععععععع وسیله رو نگه دارینننن
همین که وسیله رسید به پایین از واگن پریدم پایین رفتم پیش ات همه بالا سرش ایستاده بودن
جونگ کوک:ااتتتتتت دیوونه
سرش خونریزی کرده بود اما چشماش هنوزم باز بود
ات: ولم کن میخوام بمیرم (اروم)
جونگ کوک: برای منم که شده باید زندگی کنی گشماتو نبندیاااا
سرشو از روی زمین بلند کردم دستام خونی شد براید بغلش کردم و با سرعت خیلی زیادی رفتم دم در تو راه جیمین ما رو دید
جیمین: هیییی جونگ کوک چیشدهههه
جونگ کوک: هیچی نگو فقط بریم بیمارستان
جیمین بدوووو اخه چیشد یدفه
خیلی سریع رسیدیم بیمارستان
جونگ کوک: ات تروخدا چشماتو باز نگه دار لطفاااا خواهش میکنم
ات: دیگه نمیتونم
جونگ کوک: ات پدرم دکتره الان میریم خوبت میکنه فقط تحمل کن یکمم لطفا
چشمای ات همینطور کوچیک و کوچیکتر میشد
جیمین: اجی تروخدا لطفا چشاتو باز کنن
جونگ کوک: پدر من کجاست
پدر کوک: پسرمم چیشده
جونگ کوک: بابا لطفاا داره چشماش بسته میشههه
پدر کوک: لطفا وارد این قسمت نشین پسرم ببرش داخل اتاق بزارش رو تخت سریع
جونگ کوک: ات یکم دیگه، ببین رسیدیم چشماتو باز نگه دار
ات: جونگ کوک (اروم)
پدر کوک: نب پسرم اگه توم بیرون وایستی خیلی خوب میشه
جونگ کوک: باشه الان میرم
ات: نههههه (گریه)
پدر کوک: اینجوری بیشتر به سرتون فشار میاد لطفا اروم باشین
ات: جونگ کوک از پیشم نره(گریه)
جونگ کوک: فدات بشم من بیرونم خوب بشی میام
ات: خوب نمیشم نروو (گریه)
جونگ کوک: ات خوب میشی دستمو ول کن برم اینجوری هیچ کاری شروع نمیشه
ات: نههه(گریه)
پدر کوک: ولش کن سریع شروع کنید بی هوشش کنید
همه دکترا مدام به اینور اونور میزدن ات کامل بی هوش شد دستش از دستام شل شد
جونگ کوک: بابا من میرم بیرون میدونم که خوب میشه مطمئنم که خوب میشه ولی تو نباید خبر خوب رو به بیرون هم بدی باشه
پدر کوک: باشه پسرم حواسم هست
جونگ کوک: مرسی
از اتاق رفتم بیرون جیمین داشت گریه میکرد
جونگ کوک: گریه نداره که بخاطر تو بخاطر اینکه بدبخت شدنتو نبینه رفت گریه نداره حالا اگه تو فکر میکنی با یونا خوشبخت میشی ازدواج کن
جیمین: جونگ کوک اون پیش تو بود دستت امانت بود
جونگ کوک: وسیله نیست که دست من باشه فقط به من گفت دوست نداره بدبخت شدنتو ببینه نگفت قراره خودشو از روی چرخ و فلک پرت کنه پایین
جیمین: همیشه به من همینا رو میگه (گریه)
جونگ کوک: نگران نباش خوب میشه
جیمین: جونگ کوک تو میتوی بری داخل اتاق لطفا برو ببین چیکار شده
جونگ کوک: منم بیرون کردن بعدشم به مغزش ضربه وارد شده بی هوشش کردن یا بعد از عمل به هوش میاد یا نمیاد
یونا: چقدر تو راحت میگی یا به هوش میاد یا نمیاد
جونگ کوک خیلی برات مهمه این اتفاقا همه تقصیر تو جیمینه ها بیشتر جیمین اگه نمیرفتی دنبالش بریم شهر بازی اگه.....
حرفم تموم نشده بود که صدای دستگاه ها از داخل اتاق عمل اومد
جونگ کوک: درو باز کن باباااا درو باز کن
سریع درو برام باز کردن باز هم نزاشتن جیمین و یونا بیان داخل رفتم سریع دست اتو گرفتم
جونگ کوک: ات..... ات لطفا
مدام دستشو بوس میکردم شاید حسی از جایی داشته باشه و برگرده
جونگ کوک: ات لطفا ازت خواهش میکنم
- ۶۵۵
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط