{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قلب های مرده پارت ۵۷

قلب های مرده پارت ۵۷


تهیونگ... تهیونگ عقب‌تر ایستاده بود. نزدیک ماشین خودش. دستش رو گذاشته بود روی سقف ماشین و به پایین نگاه می‌کرد. به ماشین سوخته. به دود. به جایی که برادرش بود. ولی صورتش هیچی نمی‌گفت. نه اشک، نه خشم، نه حتی غم. فقط یه نگاه خالی. یه نگاهِ «برام مهم نیست».

من ازش متنفر شدم. با تمام وجودم.

بعد از چند ساعت، پلیس اومد و گفت: «متأسفیم. راننده توی ماشین نبود. احتمالاً به بیرون پرتاب شده. توی تاریکی و این بارون... پیدا کردنش سخت‌تر میشه. ولی تیم جستجو رو گسترش می‌دیم.»

«یعنی چی؟» پرسیدم. صدایم شکسته بود. «یعنی ممکنه زنده باشه؟»

پلیس نگاهم کرد. نگاهش پر از ترحم بود. «امیدواریم خانم. ولی با این آتیش...»

جمله‌اش رو تموم نکرد. لازم نبود.

تا صبح اونجا موندیم. من توی ماشین نشستم، مادرم کنارم، و به بارون نگاه می‌کردم. پدرش بیرون ایستاده بود، زیر بارون، به پرتگاه خیره شده بود. و تهیونگ... تهیونگ رفته بود کنار، پشت یه درخت، و داشت سیگار می‌کشید. برادرش معلوم نبود کجاست، و اون سیگار می‌کشید.

من نمی‌تونستم باهاش حرف بزنم. نمی‌تونستم نگاهش کنم. وقتی برگشتیم خونه، صبح شده بود. بارون بند اومده بود، ولی آسمون هنوز ابری بود. توی راهرو، تهیونگ از کنارم رد شد. نگاهش نکردم. نگاهم نکرد.

رفتم توی اتاقم. در رو بستم. و برای اولین بار، توی سکوت کامل، گذاشتم اشکام بیوفتن. بدون صدا، بدون حرکت، فقط نشسته بودم روی لبه تخت به دیوار خیره شده بودم و به این فکر می‌کردم که چطور یه نفر می‌تونه توی چند ثانیه از زندگیت محو بشه.

هیچ کاغذی نبود. هیچ پیامی. فقط سکوت و بارون و یه عمارت که حالا خالی‌تر از همیشه به نظر می‌رسید.
دیدگاه ها (۳)

قلب های مرده پارت ۵۸صدای تیک‌تاک ساعت دیواری توی اتاق، مثل ض...

قلب های مرده پارت ۶۱سال‌ها گذشت و من دیگه اون دخترِ زخمی و ل...

قلب های مرده پارت ۵۶**سه شب بعد – ساعت ۹:۴۷ شب**بارون گرفته ...

قلب های مرده پارت ۵۵سکوت بین ما تغییر کرد. دیگه اون سکوتِ سن...

«وسواس مافیا»ادامه پارت ۶ این بار، تهیونگ دستشویی‌اش شد.  ما...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط