Art under the shadow of =زیر سایه ی هنر
Art under the shadow of =زیر سایه ی هنر
Part:12
که پرستار اومد داخل
پرستار:بله خانم
نوشتم
ا.ت:میشه به دوستم زنگ بزنم
پرستار:آا شما نمیتونین حرف بزنید
ا.ت:شما که میتونید
پرستار:آا درسته پس شمارشونو بدین
گوشیشو گرفتم و شماره سنا رو زدم و دادم بهش
پرستار:چی میخواین بگین
ا.ت:لطفا بهش بگین بیاد اینجا و یه چند تا لباس برام بیاره
پرستار:آاا ..خیل خب الان میام
رفت بیرون بعد چند مین اومد داخل
پرستار:با دوستتون حرف زدم گفت زود خودشو میرسونه
ا.ت:ممنون
پرستار:خواهش میکنم کاری داشتین خبرم کنین
ا.ت:باشه
رفت بیرون منتظر سنا بودم که بعد نیم ساعت.۴۰ مین رسید
سنا:ا.ت
زود اومد سمتم
سنا:ببینم این پرستارا چی میگن واقعا نمیتونی حرف بزنی
سرمو به معنی مثبت تکون دادم
سنا:وای خدا...الان میخوای چیکار کنی
باز دفترو برداشتم مثل اینکه یه مدت قراره دفتر به دست باشم شروع کردم به نوشتن
ا.ت:نمیدونم
سنا:ای وایی
ا.ت:حالا لباسامو اوردی
سنا:اره
ا.ت:بدشون به من
لباساتو ازش گرفتم و سوزن سرم و وسایلی که نمیدونم چی بودنو از دستم در آوردم
سنا:عه ا.ت چیکار میکنی زده به سرت
ا.ت:باید از اینجا برم
سنا:تو هنوز حالت خوب نیست
ا.ت:من خوبم سنا به پرستارام هرچی میگم قبول نمیکنن حداقل تو کمکم کن
سنا:ا.ت تو نباید از بیمارستان بری بیرون
ا.ت:ولی میرم باید یه کارایی بکنم
سنا:چه کاری
ا.ت:میخوام بی گناهی کیمو تا دیر نشده ثابت کنم
سنا:خب برای چی اون به تو چه ربطی داره ا.ت
ا.ت:من دوسش دارم
سنا:چی؟
ا.ت:مامانم میگه تا بی گناهی ثابت نشه نمیتونم دوسش داشته باشم پس باید انجامش بدم
سنا:خب حداقل صبر کن وقتی مرخص شدی انجامش بده
ا.ت:نمیتونم پلیسا خیلی پیگیرن ولی به این زودی چیزی پیدا نمیکنن نمیخوام اون این وسط اذیت بشه
......
<<هر رنگ، رازی را پنهان میکند؛ هر سایه، حقیقتی را فریاد میزند>>
Part:12
که پرستار اومد داخل
پرستار:بله خانم
نوشتم
ا.ت:میشه به دوستم زنگ بزنم
پرستار:آا شما نمیتونین حرف بزنید
ا.ت:شما که میتونید
پرستار:آا درسته پس شمارشونو بدین
گوشیشو گرفتم و شماره سنا رو زدم و دادم بهش
پرستار:چی میخواین بگین
ا.ت:لطفا بهش بگین بیاد اینجا و یه چند تا لباس برام بیاره
پرستار:آاا ..خیل خب الان میام
رفت بیرون بعد چند مین اومد داخل
پرستار:با دوستتون حرف زدم گفت زود خودشو میرسونه
ا.ت:ممنون
پرستار:خواهش میکنم کاری داشتین خبرم کنین
ا.ت:باشه
رفت بیرون منتظر سنا بودم که بعد نیم ساعت.۴۰ مین رسید
سنا:ا.ت
زود اومد سمتم
سنا:ببینم این پرستارا چی میگن واقعا نمیتونی حرف بزنی
سرمو به معنی مثبت تکون دادم
سنا:وای خدا...الان میخوای چیکار کنی
باز دفترو برداشتم مثل اینکه یه مدت قراره دفتر به دست باشم شروع کردم به نوشتن
ا.ت:نمیدونم
سنا:ای وایی
ا.ت:حالا لباسامو اوردی
سنا:اره
ا.ت:بدشون به من
لباساتو ازش گرفتم و سوزن سرم و وسایلی که نمیدونم چی بودنو از دستم در آوردم
سنا:عه ا.ت چیکار میکنی زده به سرت
ا.ت:باید از اینجا برم
سنا:تو هنوز حالت خوب نیست
ا.ت:من خوبم سنا به پرستارام هرچی میگم قبول نمیکنن حداقل تو کمکم کن
سنا:ا.ت تو نباید از بیمارستان بری بیرون
ا.ت:ولی میرم باید یه کارایی بکنم
سنا:چه کاری
ا.ت:میخوام بی گناهی کیمو تا دیر نشده ثابت کنم
سنا:خب برای چی اون به تو چه ربطی داره ا.ت
ا.ت:من دوسش دارم
سنا:چی؟
ا.ت:مامانم میگه تا بی گناهی ثابت نشه نمیتونم دوسش داشته باشم پس باید انجامش بدم
سنا:خب حداقل صبر کن وقتی مرخص شدی انجامش بده
ا.ت:نمیتونم پلیسا خیلی پیگیرن ولی به این زودی چیزی پیدا نمیکنن نمیخوام اون این وسط اذیت بشه
......
<<هر رنگ، رازی را پنهان میکند؛ هر سایه، حقیقتی را فریاد میزند>>
- ۲.۶k
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط