{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part 15 }🌷



دختره: اوپااااااااا ( جیغ)

~ برو اون طرف به دوست پسر من نچسب... ( جیغ و لوس)

× فکر کنم اشتباهی مدرسه ثبت نام کردم ... اینجا که تیمارستان خونس...

× چقدر یک دختر حاضره خودشو سبک کنه برای یک پسر..... خداااا....

نگاهم به پسره رفت که داشت با پوزخند نگاه به اون دوتا دختر میکرد...

یک عالمه دختر دیگه پشتش نشسته بودن و وقتی پسره نگاهشون میکرد غش میکردن...

×مردم دیگه توی این دوره زمونه عقلشونم از دست دادن...

× از جام دوباره بلند شدم و به سمت خروجی کلاس رفتم ... که با صدای اون پسره سر جام متوقف شدم ...

- نمی‌خوای تو بیای مثل بقیه دورم بشینی ...

× حرفی برای گفتند نداشتم ‌.... طوری که فقدر سکوت کرده بودم...

- توهم مثل بقیه این دخترایی بیا هرزه کوچ....

× اعصابم بهم ریخت... اون چطوری جرعت می‌کنه بهم بگه هرزه...

آروم به سمتش رفتم و توی صورتش خم شدم و با آرامش شروع کردم به حرف زدن...

× هرزه اوناین که ریختن دو رو برت ... آرزو قیافت هم ندارم...

× پا تند کردم و ازش جدا شدم که با صدای دادش همه برگشتن طرف من...

- نشونت میدم هرزه کوچولو....( داد)

× آرامش خودم رو حفظ کردم و به سمت حیاط دانشگاه رفتم... حوصله نداشتم برم سلف دانشگاه.... پس روی یکی از نیکمت ها نشستم و شروع کردم به اطراف نگاه کردن... همه بچه های اینجا عجیب بودن...

نگاهی به من میکردن و با ترس ازم دور می‌شدن....

× اینا چرا اینطوری میکنند...

× بیخیال رفتارهای عجیبشون شدم که با دستی که روی شونم نشست سریع مثل برق گرفته ها از جام بلند شدم ...

× با دیدن صورت دختری زیر ماسک تعجب کردم ...

نگاهم بهش بود که ماسکشو پایین کشید...

× لوناااا....

× با خوشحالی پریدم بغل لونا که اونم متقابل منو بغل کرد...

لونا: کل دانشگاه رو دور زدم تا پیدات کنم...

× بیا بشین ..( به نیمکت اشاره می‌کنه)


ویو ۱۰ دقیقه بعد:

× با لونا درگیر حرف زدن بودیم که دختری به سمتم اومد و انگشت اشارشو به سمتم گرفت ... با تعجب نگاهش میکردم ترس و تعجب رو توی صورت دختره می‌دیدم که دختری دیگه دستش رو کشید و با داد شروع کرد به حرف زدن...

دختره: احمق چرا نزدیک دختره میشی .... نمی دونی ارباب گفته نباید نزدیک این دختره بشیم...( داد و ترس)

× از رفتارشون خنده ای سر دادم و به سمت لونا چرخیدم که با ترس داشت نگاهم میکرد...

با دیدن صورت لونا حالت چهرم تغییر کرد ...

× لونا حالت خوبه ( تعجب )

× چند بار تکونش دادم که به خودش اومد...


لونا: ات نگو که...


🌷ادامه دارد...✨


همینطور که قولتون دادم داستان داره به قسمت های خوبش میرسه...

منتظر حمایت هاتون هستم تنکیو بای بای 😍 🥹

شرط ها:
۲۳۰ لایک...
۵۰ بازنشر...
۶ فالو ...
کامنتم ( هرچی دوست داشتی عزیزم) 🥺😍
دیدگاه ها (۹۱)

فالوشع🌷✨https://wisgoon.com/maaa_taa_jaaa

فالوشع 🫠🌷 https://wisgoon.com/asas.w

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

#قمار_سرنوشت پارت²³بارون میومد و لونا عاشق قدم زدن زیر بارون...

p7لونا:(یهو بابام یقه ام رو گرفت خواست سیلی بزنه دستش رو گرف...

رمان تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط