{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

✨On the way to liberation{ part 1۳ }🌷



×از پله‌ها بالا رفتم و توی راهرویی به اون بزرگی که هر قسمتش یک کلاس متفاوت بود... شروع کردم به گشتن دنبال کلاسم...

× راه روی به اون بزرگی خالی بود ... حتا یک نفر از اونجا رد نمیشد ...

البته دلیلشم واضح بود ... تایم کلاس بود و معلومه همه سر درس و مشقن...

افکارمو کنار زدم و با سرعت به سمت کلاسم رفتم ... صدای استاد که داشت چیزی رو ارائه میداد شنیده میشد... پس برای اینکه وارد کلاس شم تقه ای به در زدم که با صدای داد استاد دستمو از روی در برداشتم ....

استاد : بخدا بفهمم کی دیر کرده کلشو میکنم ...( داد و به سمت در می‌ره)

× این استاده یا قاتل... از در کمی فاصله گرفتم که در با شتاب باز شد ...‌

سرمو با ترس بالا آوردم که با نگاه های عصبی استاد برخوردم...

استاد: تو کی هستی...

× اینو سوالی پرسید و منم با حالت عاطفی جوابشو دادم ...

× دانشجو جدید...

استاد : دانشجو.. ( تعجب)

× استاد نگاهی از سر تا پا بهم انداخت و ناگهانی صورتش از حالت تعجب به حالت سوالی در اومد...

استاد: وایسا ببینم ..
× هنوزم نگاهم به استاد بود که وارد کلاس شد و با برگه ای به دستش از کلاس دوباره بیرون اومد... نگاهی بهم انداخت و فرمی که دستش بود رو باز کرد...


فرم ؟... فرم باز برای چیه

× با تعجب به استاد نگاه میکردم که با چهره خندانش نگاهشو بهم داد...

استاد : او دخترم ... شناختمت... پارک ات... دانشجو برتر... خوشحالم که توی کلاس منی...

وایسا من برم داخل بعد بهت میگم که تو بیای خودتو به بچه‌ها معرفی کنی...

× ممنون...

× با لبخند نگاهش کردم و استاد وارد کلاس شد ... با صدای اینکه برم داخل کلاس... به خودم اومدم و کولمو توی دستم گرفتم و وارد کلاس شدم ...

× با دیدن وضع کلاس دهنم از تعجب باز موند ..

کلاسه یا ...

همه بچه ها یک کاری انجام میدادن... بعضی ها سرشون روی میز بود و خوابیده بودن و بعضی ها هم که انگار نه انگار
استاد سر کلاسه...

نگاهمو به دخترا دادم که هر کدومشون داشتند با یک وسیله آرایشی به خودشون می‌رسیدن... آینه های بزرگی توی دستشون بود با بیگودی هایی که دور موهاشون بسته بودن ...

بیخیال کاراشون شدم و
× روی سکو رفتم و شروع کردم به معرفی خودم...

× سلام من پارک ات هستم ...

با صدای دختری که داشت آدامس میخورد و هر یک دقیقه باد میکرد و می‌ترکند به خودم اومدم ...

دختره: چقدر کوتوله ای...

× با حرفی که دختر زد همه کلاس پر شد از خنده... خنده های عذاب آور...

اون همه سال توی درس اذیت نشدم که این دختره زشت و ایکبیری بیاد اینو حرفو بهم بزنه... بند کیفمو دور شونم گذاشتم و با اعتماد به نفسم شروع به حرف زدن کردم...

× و البته دو سال جهشی خوندم...

× اخرشو بلند گفتم که کلاس ساکت شد ...

استاد: ممنون ات... میتونی اونجا که خالیه بشینی....


× برای استاد تعظیمی کردم و به سمت نیمکت خالی رفتم...

× کیفمو روی پایه نیمکت گذاشتم و کتاب ریاضی رو در آوردم...


ویو ۲ ساعت بعد:


🌷ادامه دارد...✨


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
دیدگاه ها (۵۴)

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

رمان تهیونگ

#چندپارتی #استری_کیدز#لی‌نو{My enemy}Part².....ویو ا.ت ساعت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط