{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان تهیونگ

لونا: ات نگو که...

× لونا توروخدا آنقدر حرفاتو نصفه ول نکن بگو

لونا: ات... اون قلدر دانشگاهه ... کیم تهیونگ ... همه بهش میگند ارباب ...

۵ تا رفیق دیگه مثل خودش داره ... جونکوک... جیمین... جیهوپ... جین... شوگا...

هرکی باهاش در افتاده روز خوش ندیده...

× اوف... گفتم چی میخوای بگی ...
برام مهم نیست کیه... و چه کار هایی انجام میده ... من کاری به کارش ندارم تا وقتی که اون نداشته باشه.. ( از جاش بلند میشه)

بریم غذا بخوریم...

لونا: توی این اوضاع هم به فکر شکمتی...( خنده)

× بریم ( خنده)


ویو ات:

× با لونا روی صندلی نشسته بودیم و غذا هایی که سفارش داده بودیم رو می‌خوردیم...

پوست کاغذ ساندویچم روی توی دستم گرفتم و به سمت سطل اشغال رفتم که صدای داد دختری از پشت مدرسه بلند شد...


همه سرجاشون ایستادن و هیچکس هیچ حرکتی نمی کرد...

به سمت لونا رفتم که دیدم لونا هم داشت به من نگاه میکرد

× لونا چه خبر....

× برگشتم که با دیدن دست خونی اون پسر سرجام ایستادم...


× صدای داد و هق هق های دختره هر لحظه بلند تر میشد...

× نگاهم به پسری رفت که داشت با دو به سمت بچه ها میرفت و درخواست کمک میکرد افتاد...

هیچکس هیچ حرفی نمیزد...

پسره داد میزد و درخواست کمک میخواست...

× خواستم به سمتش برم که دستم به طرف کسی کشیده شد...

سرمو چرخوندم که لونا بود...

با نگرانی نگام میکرد و با صدایی که لرزش داخلش داشت شروع به حرف زدن کرد...

لونا: ات خواهش میکنم.. خواهش... خواهش میکنم بشین... فقدر نگاه کن... خواهش می‌ک...

× بشینم ببینیم یکی درخواست به کمک داره و نرم کمکش ...

واقعا که...

× دستمو از توی دستش بیرون کشیدم و با دو به سمت پسره رفتم ...

× هی تو.... دختره کجاست ( نفس نفس)

پسره: تورخد... توروخدا کمکم کن ابجیم حالش خوب نیست... دستم شکسته نمی‌تونم بلندش کنم ... ( گریه)

× با دیدن حال پسر اشکی از گوشه چشمم سور خورد...


× بگو کجاست من میرم کمکش میکنم...

پسره: اونجا ( با دست اشاره می‌کنه به سمت سرویس بهداشتی)

× با.. باشه ..


× پا تند کردم و به سمت جایی که دختره نشسته بود رفتم ...


سرمو با نفس نفس بالا آوردم که با دیدن وضع دختره ... اشکام شروع به ریختن کرد...

× صورتش خونی بود ... و چشمش که سیاه شده بود... معلوم بود مشت خورده بوده به چشمش ...

× به سمت دختره رفتم همین که خواستم از زیر دستش بگیرم با داد پسری برگشتم ...


- دست نزن بهش...( عربده)

× با گریه هایی که همه جای گونم رو خیس کرده بود شروع کردم مثل خودش به داد زدن...

× به تو هیچ ربطی نداره... خیلی اشغالی خیلی ....زورت به دختر رسیده هااا. ( داد)


- تازه واردی نه... ( پوزخند)
هر روز این اتفاق میفته... کسی جرعت نداره کاری کنه بعد توی فسقلی اومدی....

× برام مهم نیست ... مهم نیست ( داد)

این دختر حالش خوب نیست... اونایی که کمک نمی‌کنند مثل خودت بی شرفن...

× پسره با شتاب به سمتم اومد و چونمو توی دستش گرفت...

- یک بار دیگه بگو‌‌ چی گفتی... ( عربده بلند)

× گفتم مثل توی بیش...


× با پرتاب شدنم روی زمین به خودم اومدم...

کل بدنم می‌سوخت.. معلومه... چون به اسلفالت های سفت زمین دانشگاه کشیده شده بود ...

× بدون توجه به پسره دوباره بلند شدم و به سمت دختره رفتم ...

با تمام وجودم شروع کردم به حرف زدن...

× تو یک پست و اشغال...

× پسره خواست برای بار دوم به سمتم بیاد که با صدای داد مدیر سرجاش ایستاد...

مدیر: اینجا چه خبره...( داد)

- میرم ولی تکلیف تو یکی رو میزارم کف دستت... پسرا بریم...

🌷ادامه دارد....✨


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐

شرط ها: ۲۰۰ لایک
۷۰ بازنشر
دیدگاه ها (۳۸)

فالوشع 🌷🎀🍓https://wisgoon.com/riichard

فالوشع🌷🍓https://wisgoon.com/yongi77

رمان تهیونگ

عشق واقعی پارت ۱٠ویو ات: اماده شدم که با کوک بریم دانشگاه که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط