P15
آرا شوکه شد و دستشو روی سینه ی جونگ کوک فشرد تا او رو از خودش جدا کنه اما همون لحظه جونگکوک بوسیدش.
بعد از ۵ دقیقه جونگ کوک ازش کمی جدا شد و روی لباش زمزمه کرد:زنده بمون آرا.
اما آرا دیگه حتی قدرت هل دادنش هم نداشت..
آروم چشماش رو بست. جونگکوک وقتی حس کرد بدن آرا دیگه هیچ تنشی نداره و آروم ازش جدا شد و دید دست آرا بی جان روی تشک افتاد.
جونگکوک شوکه شد و یهو گلوی آرا رو ول کرد. تازه فهمید چیکار کرده و عقب کشید.
جونگکوک:نه..نه..
جونگکوک دوباره روی آرا خیمه زد و لباشو روی لبای آرا گذاشت تا تنفس مصنوعی بهش بده اما فایده نکرد.
جونگکوک:آرا...آرا بیدار شو..چشماتو باز کن..
جونگکوک دید آرا متقابل نفس نمیکشه. عقب کشید و دستشو روی سرش گذاشت ، باورش نمیشد.
جونگکوک:وای..خدا ، چیکار کنم...حالا چیکار کنم.
دنیا روی سرش خراب شد ، سعی کرد احیای قلبی اش کنه:آرا..بهوش بیا...نفس بکش..خواهش میکنم..
اما فایده نکرد. ۵ دقیقه دیگر هم گذشت، ۱۵ دقیقه ، سپس یک ساعت..
جونگ کوک همانجا دراز کشیده بود و به چهره ی بی جان آرا نگاه میکرد و آروم گونه و لبای جسد رو لمس کرد. عقلشو از دست میداد.
جونگکوک با لبخند سرد و تلخ:چه لبای زیبایی داری خانم وکیل.
اشک از چشماش جاری شد سپس نشست و آرنج هاشو روی زانو هاش گذاشت و شروع کرد خندیدن.
سپس لبخندش آروم شد ، برگشت به جسد نگاه کرد و گفت:آره تو. خیلی خوشگل خانم وکیل. واقعا خدا فرستاده ات یا تو هم یه بنده خدایی هستی؟اصلا انسانی؟نع!
خندید و انگشتشو به نشونه ی نه بالا برد و گفت:البته که نه ، چرا؟چون..؟؟؟
انگار منتظر جواب موند ، سپس انگشتاشو بهم زد(بشکن) به آرا اشاره کرد و گفت:چون تو خود فرشته ای. وقتی رسیدیم پیش خدا حتما یادم بیار تشکر کنم.
بعد از ۵ دقیقه جونگ کوک ازش کمی جدا شد و روی لباش زمزمه کرد:زنده بمون آرا.
اما آرا دیگه حتی قدرت هل دادنش هم نداشت..
آروم چشماش رو بست. جونگکوک وقتی حس کرد بدن آرا دیگه هیچ تنشی نداره و آروم ازش جدا شد و دید دست آرا بی جان روی تشک افتاد.
جونگکوک شوکه شد و یهو گلوی آرا رو ول کرد. تازه فهمید چیکار کرده و عقب کشید.
جونگکوک:نه..نه..
جونگکوک دوباره روی آرا خیمه زد و لباشو روی لبای آرا گذاشت تا تنفس مصنوعی بهش بده اما فایده نکرد.
جونگکوک:آرا...آرا بیدار شو..چشماتو باز کن..
جونگکوک دید آرا متقابل نفس نمیکشه. عقب کشید و دستشو روی سرش گذاشت ، باورش نمیشد.
جونگکوک:وای..خدا ، چیکار کنم...حالا چیکار کنم.
دنیا روی سرش خراب شد ، سعی کرد احیای قلبی اش کنه:آرا..بهوش بیا...نفس بکش..خواهش میکنم..
اما فایده نکرد. ۵ دقیقه دیگر هم گذشت، ۱۵ دقیقه ، سپس یک ساعت..
جونگ کوک همانجا دراز کشیده بود و به چهره ی بی جان آرا نگاه میکرد و آروم گونه و لبای جسد رو لمس کرد. عقلشو از دست میداد.
جونگکوک با لبخند سرد و تلخ:چه لبای زیبایی داری خانم وکیل.
اشک از چشماش جاری شد سپس نشست و آرنج هاشو روی زانو هاش گذاشت و شروع کرد خندیدن.
سپس لبخندش آروم شد ، برگشت به جسد نگاه کرد و گفت:آره تو. خیلی خوشگل خانم وکیل. واقعا خدا فرستاده ات یا تو هم یه بنده خدایی هستی؟اصلا انسانی؟نع!
خندید و انگشتشو به نشونه ی نه بالا برد و گفت:البته که نه ، چرا؟چون..؟؟؟
انگار منتظر جواب موند ، سپس انگشتاشو بهم زد(بشکن) به آرا اشاره کرد و گفت:چون تو خود فرشته ای. وقتی رسیدیم پیش خدا حتما یادم بیار تشکر کنم.
- ۴۷۵
- ۱۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط