P12
آرا بلاخره زبانش را پیدا کرد و حرف زد:اگه اون نتونه عاشق هیولا بشه شاید یه دلیل منطقی وجود داشته باشه. اونا دشمن و این دشمنی هیچ وقت تموم نمیشه. زن نمیتونه عاشق هیولا بشه یا بهش عشق بورزه..چون کسی که اونو تا پای مرگ رسوند و آزارش داد هیولاست.
حالا انگار نوبت جونگکوک بود که توی فکر بره..دستشو روی دهن آرا قرار داد و گفت:هیس.
آرا ساکت موند و چشماش رو بست ، جونگ کوک از این سکوت هیچ حسی که دوباره بهش دلیلی برای جنگیدن با آرا بده رو حس نکرد. دستشو برداشت و آروم گفت:چشمات رو باز کن و به من نگاه کن.
آرا آهی کشید و چشماش رو باز کرد و نگاهشو از انعکاس آینه به جونگ کوک داد ، وقتی جونگ کوک تسلیم شدنش رو دید دیگه واقعا هیچی برای آزار او حس نکرد.
یه حس دیگه ای بود ، اما هنوز نگاه آرا سرد بود و نفرت رو تهش میشد حس کرد.
جونگکوک:ازم متنفری؟
سوال احمقانه رو از عمد پرسید تا اینو از زبون خود آرا بشنوه ، آرا:آره!
جونگکوک ناگهان حس کرد قلبش مثل شیشه شکست ، این چیزی نبود که باید حس میکرد.
او به طرد شدن و نفرت مردم و بقیه عادت داشت ولی حالا چی به سر او اومده بود؟ از این احساس متنفر بود و از آرا جدا شد.
جونگکوک:خوبه ، پس دلیل دیگه ای برای نفرت بهت میدم.
آرا برگشت و گفت:عالیه ، زود باش اذیتم کن. دوباره لمسم کن ، با مرگ تهدیدم کن. بجمب!
جونگکوک گلوی آرا رو گرفت و فشرد تا لحظه ای جریان هوا رو قطع کنه ، گفت:تو هیچی نمیدونی ، پس خفه شو.
آرا به سختی گفت:و در آخر؟ مرگ!
جونگکوک که متوجه شد گلوی آرا رو ول کرد ، انگار که در حال تلاش بود توی اون لحظه تغییری کنه تا به آرا بگه خبری از اون کارای وحشتناکی که گفته بود خبری نیست.
آرا سرفه کرد و بعد نفس عمیقی کشید..به اتاق اومد که جونگکوک پشت سرش اومد و ناگهان بازوی آرا رو گرفت و اودو طرف خود کشید و گفت:واقعا میخوای بمیری؟
حالا انگار نوبت جونگکوک بود که توی فکر بره..دستشو روی دهن آرا قرار داد و گفت:هیس.
آرا ساکت موند و چشماش رو بست ، جونگ کوک از این سکوت هیچ حسی که دوباره بهش دلیلی برای جنگیدن با آرا بده رو حس نکرد. دستشو برداشت و آروم گفت:چشمات رو باز کن و به من نگاه کن.
آرا آهی کشید و چشماش رو باز کرد و نگاهشو از انعکاس آینه به جونگ کوک داد ، وقتی جونگ کوک تسلیم شدنش رو دید دیگه واقعا هیچی برای آزار او حس نکرد.
یه حس دیگه ای بود ، اما هنوز نگاه آرا سرد بود و نفرت رو تهش میشد حس کرد.
جونگکوک:ازم متنفری؟
سوال احمقانه رو از عمد پرسید تا اینو از زبون خود آرا بشنوه ، آرا:آره!
جونگکوک ناگهان حس کرد قلبش مثل شیشه شکست ، این چیزی نبود که باید حس میکرد.
او به طرد شدن و نفرت مردم و بقیه عادت داشت ولی حالا چی به سر او اومده بود؟ از این احساس متنفر بود و از آرا جدا شد.
جونگکوک:خوبه ، پس دلیل دیگه ای برای نفرت بهت میدم.
آرا برگشت و گفت:عالیه ، زود باش اذیتم کن. دوباره لمسم کن ، با مرگ تهدیدم کن. بجمب!
جونگکوک گلوی آرا رو گرفت و فشرد تا لحظه ای جریان هوا رو قطع کنه ، گفت:تو هیچی نمیدونی ، پس خفه شو.
آرا به سختی گفت:و در آخر؟ مرگ!
جونگکوک که متوجه شد گلوی آرا رو ول کرد ، انگار که در حال تلاش بود توی اون لحظه تغییری کنه تا به آرا بگه خبری از اون کارای وحشتناکی که گفته بود خبری نیست.
آرا سرفه کرد و بعد نفس عمیقی کشید..به اتاق اومد که جونگکوک پشت سرش اومد و ناگهان بازوی آرا رو گرفت و اودو طرف خود کشید و گفت:واقعا میخوای بمیری؟
- ۳۹۲
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط