رمان تهکوک
همین الان شرایط کامل شد😁
من به قولم وفادارم
بیا پارت دوم
my hostage 🖤
گروگانگیر من 🖤
پارت ۲
^ات...(اعصبانی)
ات با صدایی که شنید لرزه به تنش افتاد...
اروم برگشت...
تهیونگ بود...با یک پیرهن سفید و موهای توی صورتش
چشماش خشمگین بود...جوری که ات خودش رو مرده دید
ات سرش پایین بود...به چشم های مرد نگاه نکرد...
ولی نگاه های مرد که پر از خشم بود رو روی خودش حس کرد
اروم برگشت...
لکنت زبونش برگشته بود
دکتر گفته بود این همه استرس برای یک خانم باردار اون هم توی این سن ممکنه باعث مرگ بچه بشه
هیچکس از قبل بچه دار شدن خبر نداشت...
فقط دختر بود و اون مرد
تا قبل زایمان هر روز مرد اون رو مجبور به سک*س میکرد
جدیدا حتی روز ها هم اضافه شده بود...
*ت..ته...تهیو..نگ...من..ببخش...
قبل از تموم شدن حرف دختر پسر با خشم و قدم های سنگین که باعث لرزش بیشتر توی بدن دختر میشد نزدیک شد
برای همه عجیب بود که دختر تا الان چجوری زنده مونده...
مرد با قدم های ثابت هر لحظه نزدیک تر میشد و دختر با هر قدم استرسی شدید توی اندامش میپیچید
پسر یقه ی دختر رو گرفت...
دختر سرش رو گرفت و با بغض توی گلوش و چشمانی پر از اشگی که نمیریخت به پسر نگاه کرد
رز، کنار چهارچوب در ایستاد
دستای رز با این صحنه لرزید
نکنه اتفاقی برای اون دختر بیوفته...
اون عشق بیمار گونه بدجور اسیب میزد...
نکنه بچه بمیره...یا حتی خود دخترک؟نکنه...نکنه....نکنه...
همه ی اتفاق های ممکن توی ذهن خدمتکار قدیمی و یار دخترک ورق میخورد
اون دختر ۱۸ سالش بود...تازه ۱۸ سالش شده بود...و مردی که باهاش ازدواج کرده بود بیست و خرده ای سال از او بزرگتر بود
رز،دستش رو به ارومی بالا برد...
تا خواست چیزی بگه
که....
ادامه دارد...
شرایط پارت بعدی
لایک ۴
بازنشر ۲
کامنت ۴
فالو ۱ الی ۲
من به قولم وفادارم
بیا پارت دوم
my hostage 🖤
گروگانگیر من 🖤
پارت ۲
^ات...(اعصبانی)
ات با صدایی که شنید لرزه به تنش افتاد...
اروم برگشت...
تهیونگ بود...با یک پیرهن سفید و موهای توی صورتش
چشماش خشمگین بود...جوری که ات خودش رو مرده دید
ات سرش پایین بود...به چشم های مرد نگاه نکرد...
ولی نگاه های مرد که پر از خشم بود رو روی خودش حس کرد
اروم برگشت...
لکنت زبونش برگشته بود
دکتر گفته بود این همه استرس برای یک خانم باردار اون هم توی این سن ممکنه باعث مرگ بچه بشه
هیچکس از قبل بچه دار شدن خبر نداشت...
فقط دختر بود و اون مرد
تا قبل زایمان هر روز مرد اون رو مجبور به سک*س میکرد
جدیدا حتی روز ها هم اضافه شده بود...
*ت..ته...تهیو..نگ...من..ببخش...
قبل از تموم شدن حرف دختر پسر با خشم و قدم های سنگین که باعث لرزش بیشتر توی بدن دختر میشد نزدیک شد
برای همه عجیب بود که دختر تا الان چجوری زنده مونده...
مرد با قدم های ثابت هر لحظه نزدیک تر میشد و دختر با هر قدم استرسی شدید توی اندامش میپیچید
پسر یقه ی دختر رو گرفت...
دختر سرش رو گرفت و با بغض توی گلوش و چشمانی پر از اشگی که نمیریخت به پسر نگاه کرد
رز، کنار چهارچوب در ایستاد
دستای رز با این صحنه لرزید
نکنه اتفاقی برای اون دختر بیوفته...
اون عشق بیمار گونه بدجور اسیب میزد...
نکنه بچه بمیره...یا حتی خود دخترک؟نکنه...نکنه....نکنه...
همه ی اتفاق های ممکن توی ذهن خدمتکار قدیمی و یار دخترک ورق میخورد
اون دختر ۱۸ سالش بود...تازه ۱۸ سالش شده بود...و مردی که باهاش ازدواج کرده بود بیست و خرده ای سال از او بزرگتر بود
رز،دستش رو به ارومی بالا برد...
تا خواست چیزی بگه
که....
ادامه دارد...
شرایط پارت بعدی
لایک ۴
بازنشر ۲
کامنت ۴
فالو ۱ الی ۲
- ۱۹۰
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط