{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به انتظار نبود ز انتظار چه دان

به انتظار نبودي ز انتظار چه داني ؟
تو بيقراري دلهاي بيقرار ، چه داني ؟

نه عاشقي که بسوزي، نه بيدلي که بسازي
تو مست باده نازي ، از اين دو کار ، چه داني ؟

هنوز غنچه نشکفته اي به باغ وجودي
تو روزگار گلي را که گشته خوار چه داني ؟

تو چون شکوفه خندان و من چو ابر بهاران
تو از گريستن ابر نو بهار چه داني ؟

چو روزگار بکام تو لحظه لحظه گذشته
ز نامرادي عشاق روزگار چه داني ؟

درون سينه نهانت کنم زديده مردم
تو قدر اين صدف اي در شاهوار ، چه داني ؟

تو سربلند غروري و من خميده قد از غم
ز بيد اين چمن اي سرو باوقار چه داني ؟

تو خود عنان کش عقلي و دل بکس نسپاري
زمن که نيست ز خود هيچم اختيار ، چه داني ؟
#خاصترین
دیدگاه ها (۱)

نسیم خاک کوی تو ، بوی بهار می دهدشکوفـه زار روی تـو ، بوی به...

ناز کمتر کن ، که من اهل تمنا نیستمزنده با عشقم ، اسیر سود و ...

بيان درد مكن ، جز براي صاحبدردمن اهل دردم و، دانم دواي صاحبد...

یك شب آخر از نهال غم ، ثمر خواهم گرفتدامن برق فنا را بي خبر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط