{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناز کمتر کن که من اهل تمنا نیستم

ناز کمتر کن ، که من اهل تمنا نیستم
زنده با عشقم ، اسیر سود و سودا نیستم

عا شق دیوانه ای بودم ، که بر دریا زدم
رهررو گمگشته ای هستم ، که بینا نیستم

اشک گرم و خلوت سرد مرا نادیده ای
تا بدا نی اینقدرها ، هم شکیبا نیستم

بسکه مشغولی به عیش و نوش هستی غافلی
از چو من بی دل ، که هستم در جهان ؛ یا نیستم

دوست می داری زبان با زان باطل گوی را
در برت لب بسته از آنم ، کز آنها نیسنم

دل به دست آور شوی از مهربانیهای خویش
لیکن آنروزی ، که من دیگر به دنیا نیستم

پای بند آزخویشم ، مهلتی ای شمع عشق
من برای  سوختن اکنون مهیا نیستم

هیچکس جای مرا دیگر نمی داند کجاست
آنقدر در عشق او غرقم که پیدا نیستم
دیدگاه ها (۱)

افسانه محبت ، هر چند کس نخواندمن سر گذشت خود را ، پر زین فسا...

نسیم خاک کوی تو ، بوی بهار می دهدشکوفـه زار روی تـو ، بوی به...

به انتظار نبودي ز انتظار چه داني ؟تو بيقراري دلهاي بيقرار ، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط