{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حسرت

حسرت
Part:18
"یک هفته بعد"
"ویو دا یون"
این یک هفته خیلی بهتر شده بودم دوباره لاغر شده بودم و قرار بود که هروقت خوب شدم برا اینکه مین سون "اسم دخترشون" بدنیا اومد جشن بگیریم.
امشب جشنه و امروز با کوک و مین سون رفتیم خرید برای امشب لباس خریدیم و اومدیم خونه
هایون و جونگ سو و میا و مین سو اومده بودن باهم حیاط خونه رو تزئین کنیم.
"شب"
تن مین سون لباس خوشگل پوشیده بودم خودمم لباسمو پوشیدم یکم آرایش کردم و اومدم رفتم تو حیاط
کوک خیلی خوشتیپ شده بود وای خیلی خوشگلل بوددد.
کیک رو هم آوردن که یهو هایون گفت
هایون:خوشگل خاله چطوره؟!
"جونگ سو و هایون باهم ازدواج کردن"
آهنگ هم گذاشتیم و نشسته بودیم باهم که دیدم دست و پای مین سو یخ بود سریع رفتم داخل یه پتو گرفتم دورش پیچیدم که دیدم خابید خوداا رفتم بالا تو اتاق که دیدم کوک اومد گفت
کوک:بچه ها دارن میرن بیا بریم پایین بیب
دا یون:اومدم
مین سو رو گذاشتم رو تختش و اومدم پایین بچه هارو بدرقه کردیم رفتن و منو کوک رفتیم تو حیاط وسایلارو جمع کردیم
دیدگاه ها (۰)

حسرتPart:19فقط مونده بود ظرفا.رفتم تو آشپز خونه ظرفارو شستم ...

☆رمان☆""""""""""""""""""""""""'""""""""""""""""'''""""""""""...

حسرتPart:17"3سال بعد"دا یون:وای اصلا دوست ندارم شکمم بزرگ شد...

یه سوال!بنظرتون آخر رمان حسرت رو غمگین کنم؟!

نام رمان :دانشگاه عاشقانه#پارت ۳یکم بعد بهم زنگ زد و گفت بیا...

part26 عشق پنهان《ویو ات》با جونگ کوک شروع کردیم به جمع کردن و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط