{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سرنوشت

"سرنوشت "
فصل ۲
p,32
.
.
.
شات اول .... شات دوم .... شات سوم .... شات دهم .... شات ۲۵ اوم ....شات ۳۰ اوم...
.
.
و الان دیگه کاملا مست بود ... حتی وقتی که مست بود اجازه نمیداد دختری به پر و بالش بپیچه ... چون به عقیده ی خودش " به اونی که ازش متنفر بود وفاداره "...
.
.
با شیشه ای که توی دستش بود و دکمه هایی از پیراهن مشکیش که باز بود .....با عرق های سردی که کرده بود پیرهن کامل به پوست تنش چسبیده بو ...
.
.
بار نزدیک رودخونه ی هان بود ( نمیدونم اسمشو درست نوشتم یا نه ) .... به سمت یکی از رستورانای نزدیک رفت ... و روی یکی از صندلی های پلاستیکی آبی رنگ نشست و سرشو اروم گذاشت رو میز و زیر لب اهنگی زمزمه کرد ....
.
.
زنی مسن نزدیکش رفت و اروم زد روی شونه یمرد و گفت ...
.
.
خانم : پسرم ما میخایم تعطیل کنیم ... میشه لطفا بلند شی و بری خونه چون حس میکنم حالت اصلا خوب نیس
.
.
جونگ کوک سرشو اورد بالا و با چشملی اشکیش به زن مسن نگاهی انداخت ...
.
.
دستشو مشت کرد و محکم زد به قلبش ...
.
.
کوک : درد ... درد میکه ... قلبم .... درد میکنه ...( اشک )
‌.
.
زن که زبونش بند اومده بود با صدای زنگ گوشی پسر نگاهی بهش انداخت ...
.
.
صفحه ی گوشی با نور کم اسمی که داشت زنگ میزد رو نشون میداد " پرنسس بابا "
..
.
.
زن با دیدن لقب کمی جا خورد و از اسم دلنشینی که اونو سیو کرده بود لبخندی زد ...
.
.
روی دکمه ی سبز رنگ زد ... صدای دخترک با هجومی از نکرانی و بغض پشت صفحه ی گوشی شنیده میشد ...
.
‌.
ا/ت : محض رضای خدا جونگ کوک کجایی؟؟ هق ... ساعت ۳ و نیم نصف شبه و من بیش از ۵۰ بار به اون تلفن فاکیت زنگ زدم ....
.
.
با صدای زنی مسن مواجه شد ..
.
.
خانم : دخترم سلام ... ع .. این اقایی که الان باهوش تماس گرفتید توی یکی از رستورانای کنار رود هانه .... اولین رستوران نه ددومی ... ظاهرا خیلی مست هستن و الان روی یکی از میزا خوابشون برده ... و منم نیخام مغازه رو ببندم ... میشه بیاین دنبالش ...؟
.
‌.
ا/ت : ای وای ... واقعا ببخشید ..‌ تا ۵ دیقه ی دیگه اونجا ... ببخشید .
.
.
خانم : نه دخترم این چه حرفیه ...
.
.
۱۰ دقیقه بعد ....
.
.
تهیونگ با موهایی شلخته و چشمایی خمار ... همراه با ا/ت که چشمایی قرپز و پف کرده داشت از تاکسی پیاده شدن ...
.
.
ته : فاک اونجاست ...( با انگشتت به سمت مردی که ردی میز به کیوت ترین شکل ممکن بود اشاره کرد )
.
.
دخترک تند تند به سمت جونگ کوک رفت و بازوشو با دستای کوچیکش گرفت ...
.
.
ا/ت : هی ... هی .. جئون ... بیدار شو ...
.
.
خانم مسن رو دید ...
.
.
ا/ت : ... واقعا ... معذرت میخام ... مزاحتمتون که نشد ؟؟
.
.
خانم : نه عزیزم ... تو باید همون دخوری باشی که این مرد داره بحاطرش گریه میکنه نه ..؟
.
.
چشمای دختر گشاد شد ...

.
ا/ت : ش..شما از کجا میدونید ؟؟
.
.
جیلیلیلی دیگه شرط ندارید راحت باشین🤣
دیدگاه ها (۴۳)

"سرنوشت " فصل ۲ p,33....خانم : درموردت باهام صحبت کرد ... ی...

"سرنوشت "فصل ۲ p,34...لحظه ای به سمت دیواری نگاه کرد .... ۵:...

"سرنوشت "p,31...اروم روی زمین نشستم ... قلبم با مغزم همکاری ...

سرنوشت "فصل ۲ p,30...پیتر : منو خر فرض کردی ا/ت ...؟ انگار ...

طراح عشق

"سرنوشت "p,57...بعد از خشک کردن موهای ا/ت به سمت کمد لباس ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط