سرنوشت
"سرنوشت "
فصل ۲
p,29
.
.
.
تهیونگ : بچه ه_
.
.
حرفش با گریه ی نینی توی بغل هیونجین قطع شد ....
.
.
از روی مبل بلند شدم و از بین جونگ کوک و یونگی گذشتم ... نینی رو از روی پاهای هیون برداشتم و با دستام حصاری براش درست کردم ...
.
.
لباس جونگ کوک رو با پا از روی زمین برداشتم و به سینش گذاشتم و چشم غره ای نسارش کردم ...
.
.
ا/ت : پسرا ... بسه .. ما تازه باهم اشنا شدیم و توب نیس دعوا راه بندازیم ... ( لبخند )
.
.
به سمت یونگی چرخیدم و لباسش که روی مبل بود رو برداشتم و دادم دستش ... اردم لب زدم ..
.
.
ا/ت : دوست نداره با لقب پیر مرد صدا بشه ... ( چشمک )
.
.
یونگی : هر چی تو بگی زیبا ..
.
.
نینی رو یکم راه بردم که آروم شد و بعد نشوندمش روی پام ....هر دوتاشون لباساشونو پوشیدن .... و منم برای عوض کردن بحث ... گفتم ...
.
.
ا/ت : یونگی ... شنیدم پدرت از کانادا اومده ..... اینجا هستن ببینیمشون سلام کنیم ..؟
.
.
یونگی : امم راستش نه ... اون از وقتی که مادرم فوت کرده یعنی حدود ۷ سال پیش بیشتر وقتا خونه دوستاشه ... و ... وقتی اومد فقط ی سری بهم زد و رفت ....
.
.
ا/ت : اها...
.
.
یونگی : شما ها چی ؟؟ خانواده هاتون کجان ..؟؟
.
.
با گفتن اسم خانواده یکم گرفته شدم و گفتم ...
.
.
ا/ت : خانواده ی ما همینجاست ... ما خانواده ی همیم ....ام خب راستش ... من خانوادمو توی ی تصادف از دست دادم ...
جونگ کک و فلیکس و تهیونگ هم خانواده هاشون توی ی خونه ای که اتیش گرفته بود فوت شدن ...
هیون ... خانوادش از هم جدا شدن .. و اون باهاشون قطع ارتباط گرده ....
و ....
پیتر هم از اول خانوادش ولش کردن ... و اون توی پرورشگاه بزرگ شده بود ... تا ۱۵ سالگی که ... از اونجا فرار کرد ..( لبخند )
.
.
یونگی : ... اوه ... ببخشید نباید این بحثو میکشیدم وسط ....
.
.
فلیکس : نه مشکلی نیس ..گ ما هممنون تقریبا با این قضیه کنار اومدیم
.
.
بعد از کمی گپ زدن و از خودمون تعریف کردن به ساعت نگاه کردم .. ۲ ظهر بود ... چقد سریع گذشتت .... با این که قرار بود تقش بازی کنم ولی از یونگی خوشم اومد ... بچه ی باحالیه ...
.
.
هیون : خب ما دیگه میریم ... اگه کاری داشتی.... حتما بهمون سر بزن ... از آشناییت خوشبخت شدیم ..( لبخند )
.
.
یونگی : منم همینطور ... مخصوصا بانو ....( لبخند و چشمک)
.
.
لبخند متقابلی زدپ و به سمت خونه رفتیم ... همگی خسته بودم و سرد ....پیتر که از دیروز حتا یک کلامم حرف نزده ... همش سرش توی گوشیه ...
.
.
رفتم توی اتاق و بعد از عوض کردن لباسام و شستن صورتم و عوض کردن پوشک و لباسای نینی ، نینی رو بغل کردم و رفتم پایین ...
.
.
ا/ت : جونگ کوک کجاست ؟؟
.
.
پیتر : چمیدونم معشوقه ی خانومه دیگه اصلا به من چه ..( عصبی و حرصی )
.
.
ا/ت : کی گفته اون معشوقه ی منه ؟؟ ها؟؟
.
.
جیلیبیایلبیلیبیی پارت جدیدد
حمایت کنیم عشقام ...
فصل ۲
p,29
.
.
.
تهیونگ : بچه ه_
.
.
حرفش با گریه ی نینی توی بغل هیونجین قطع شد ....
.
.
از روی مبل بلند شدم و از بین جونگ کوک و یونگی گذشتم ... نینی رو از روی پاهای هیون برداشتم و با دستام حصاری براش درست کردم ...
.
.
لباس جونگ کوک رو با پا از روی زمین برداشتم و به سینش گذاشتم و چشم غره ای نسارش کردم ...
.
.
ا/ت : پسرا ... بسه .. ما تازه باهم اشنا شدیم و توب نیس دعوا راه بندازیم ... ( لبخند )
.
.
به سمت یونگی چرخیدم و لباسش که روی مبل بود رو برداشتم و دادم دستش ... اردم لب زدم ..
.
.
ا/ت : دوست نداره با لقب پیر مرد صدا بشه ... ( چشمک )
.
.
یونگی : هر چی تو بگی زیبا ..
.
.
نینی رو یکم راه بردم که آروم شد و بعد نشوندمش روی پام ....هر دوتاشون لباساشونو پوشیدن .... و منم برای عوض کردن بحث ... گفتم ...
.
.
ا/ت : یونگی ... شنیدم پدرت از کانادا اومده ..... اینجا هستن ببینیمشون سلام کنیم ..؟
.
.
یونگی : امم راستش نه ... اون از وقتی که مادرم فوت کرده یعنی حدود ۷ سال پیش بیشتر وقتا خونه دوستاشه ... و ... وقتی اومد فقط ی سری بهم زد و رفت ....
.
.
ا/ت : اها...
.
.
یونگی : شما ها چی ؟؟ خانواده هاتون کجان ..؟؟
.
.
با گفتن اسم خانواده یکم گرفته شدم و گفتم ...
.
.
ا/ت : خانواده ی ما همینجاست ... ما خانواده ی همیم ....ام خب راستش ... من خانوادمو توی ی تصادف از دست دادم ...
جونگ کک و فلیکس و تهیونگ هم خانواده هاشون توی ی خونه ای که اتیش گرفته بود فوت شدن ...
هیون ... خانوادش از هم جدا شدن .. و اون باهاشون قطع ارتباط گرده ....
و ....
پیتر هم از اول خانوادش ولش کردن ... و اون توی پرورشگاه بزرگ شده بود ... تا ۱۵ سالگی که ... از اونجا فرار کرد ..( لبخند )
.
.
یونگی : ... اوه ... ببخشید نباید این بحثو میکشیدم وسط ....
.
.
فلیکس : نه مشکلی نیس ..گ ما هممنون تقریبا با این قضیه کنار اومدیم
.
.
بعد از کمی گپ زدن و از خودمون تعریف کردن به ساعت نگاه کردم .. ۲ ظهر بود ... چقد سریع گذشتت .... با این که قرار بود تقش بازی کنم ولی از یونگی خوشم اومد ... بچه ی باحالیه ...
.
.
هیون : خب ما دیگه میریم ... اگه کاری داشتی.... حتما بهمون سر بزن ... از آشناییت خوشبخت شدیم ..( لبخند )
.
.
یونگی : منم همینطور ... مخصوصا بانو ....( لبخند و چشمک)
.
.
لبخند متقابلی زدپ و به سمت خونه رفتیم ... همگی خسته بودم و سرد ....پیتر که از دیروز حتا یک کلامم حرف نزده ... همش سرش توی گوشیه ...
.
.
رفتم توی اتاق و بعد از عوض کردن لباسام و شستن صورتم و عوض کردن پوشک و لباسای نینی ، نینی رو بغل کردم و رفتم پایین ...
.
.
ا/ت : جونگ کوک کجاست ؟؟
.
.
پیتر : چمیدونم معشوقه ی خانومه دیگه اصلا به من چه ..( عصبی و حرصی )
.
.
ا/ت : کی گفته اون معشوقه ی منه ؟؟ ها؟؟
.
.
جیلیبیایلبیلیبیی پارت جدیدد
حمایت کنیم عشقام ...
- ۲۹.۹k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط