رمان جیمین
🍁shadow of love{ part ۳۷ } 🧸
× دستشو دور کمر حلقه کرده بود و خودشو بهم نزدیک کرد... سعی میکردم خودمو به عقب بکشم ولی اون بیشتر بهم نزدیک میشد ...
_ ببین منو ( چونه ات رو میگیره و میاره بالا ) وقتی میگم نگام کن یعنی نگام کن ( عصبی)
× جیمین از جون من چی میخوای ( استرس)
_ اووو ... بیب خودتو میخوام
× تو روانی من نمیخوام با تو باشم ولم کن
_ خفه شو( داد) تو تا آخرش برای منی
× آقای پارک جیمین شما هرچی دوست داری داد بزن من خر نمیشم ... من دیگه ات سابق نیستم توی این ۷ ماه به اندازه کافی اذیت شدم ... تو جلوی خودم بهم خیانت کردی چه توقعی داری ازم ( با داد)
_ ات اون چیزی که فکر میکنی نیست باید برات توضیح بد...
× هیچ توضیحی ازت نمیخوام جز اینکه از زندگیم گمشی بیرون ... حالم ازت بهم میخورههه( داد)
×دستشو از کمرم برداشت سریع از اتاق زدم بیرون وارد طبقه پایین خونه شدم و به سمت اتاقم رفتم اشکام میریخت خیلی تند و سریع ... دیگه اون لبخند های همیشگیم رو نداشتم
یک ماه بعد:
× یک ماه از اون روز میگذره.... نه من جیمین رو زیاد میبینم نه اون منو... و هنوزم نمی دونم با اون همه پولداری خانواده جیمین... چرا اون اومده اینجا.... دانشگاهم تموم شده بود به سمت خونه میرفتم که خانمی رو جلوی در خونمون دیدم آروم به سمت خونه رفتم و کلیدمو از داخل کولم برداشتم
همین که خواستم درو باز کنم خانمه صدام کرد برگشتم که آروم شروع به حرف زدن کرد
" تو باید ات باشی درسته
× ب... بله شما منو از کجا میشناسید
" کار به اینا نداشته باش این ساک رو بده به جیمین
×اگه بگه از طرف کیه چی بگم
" بگو اجوما
× میشه خودتون بهش بدید...
" فعلا( رفت)
× چرا اینطوری کرد ... ساکو برداشتم و با کلید دره خونه رو باز کردم وارد خونه شدم و به سمت طبقه بالا رفتم طقه ای به در زدم دیدم کسی جواب نمیده.. بدون توجه درو باز کردم... با چیزی که دیدم خشکم زد جیمین بود با یک شرتک... سریع چشامو گرفتم و سرمو چرخوندم تا نبینمش....
_ چرا اومدی اینجا
× یک خانمی این ساک رو بهم داد بگیرش ( چشماش بستس )
_ اجوما بود درسته
× ار... اره
_نمخوای چشماتو باز کنی
× نه...
_ لباس و شلوار پوشیدم باز کن
×باش... چیغغغ توکه نپوشیدی .... بی ادب من رفتم
× سریع از اتاق زدم بیرون و به سمت اتاق خودم رفتم ...
یک هفته بعد:
× توی این یک هفته همیشه اون خانم مسن میومد و ساکی رو بهم میداد و تاکید داشت داخلش رو نگاه نکنم ... امروزم دوباره ساک دیگه ای رو بهم داد به سمت اتاق طبقه بالا رفتم و با چند بار زدم به در و صدا کردن جیمین کسی جواب نداد آروم درو باز کردم و وارد اتاق شدم به دنبال جیمین میگشتم... که متوجه باز بودن در اتاق شدم آروم وارد اتاق شدم که با صورت جیمین غرق خواب بود مواجه شدم ساک رو پشت در گذاشتم و همین که خواستم برم صدای اه و ناله جیمین بلند شد داشت خواب میدید .... اولش میخواستم برم ولی بعدش با دیدن اون وضع جیمین وارد اتاق شدم .... عرق سرد کرده بود .... توی تب داشت میسوخت... وارد آشپزخونه شدم و بعد از برداشتن دستمال و آب دوباره به اتاق رفتم .... کنار تخت جیمین نشستم و شروع کردم با آب و دستمال توی دستم به پایین آوردن تب جیمین....
ویو دو ساعت بعدد:
× از خستگی چشمام باز و بسته میشد بلخره تب جیمین پایین اومد .... خواستم بلند بشم ولی توانی برای بلند شدن نداشتم پس همونجا چشمامو بستم و سیاهی....
× با حس دستی که دورم حلقه شده بود از خواب بیدار شدم جیمین بود که منو بغل کرده بود و سرشو روی سینم گذاشته بود ... نگاهم به صورتش رفت ... خیلی معصوم بود موقع خواب ... نمی دونم شاید دوباره عاشقش شدم ... از روی تخت بلند شدم که چشمای جیمین باز شد نگاهی بهم کرد و با حالت سرد از روی تخت پرتم کرد پایین
_ چه گوهی میخوری اینجا...
× من....
_ گمشو از اتاق من بیرون( عربده)
× با گریه از اتاقش زدم بیرون و به سمت اتاق خودم رفتم.... گریه هام شدت گرفته بود ....دوباره و دوباره قلبم شکسته بود....
یک ماه بعد :
× توی این یک ماه جیمین هر موقع منو میدید یا سرم داد میزد یا با حالت سرد سرد نگاهم میکرد.... از دانشگاه برگشتم به سمت خونه که با مامانم مواجه شدم
× مامان اتفاقی افتاده چرا وسایل منو میبرین اتاق بالا ....
ادامه دارد....🧸
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای.... 🦋
× دستشو دور کمر حلقه کرده بود و خودشو بهم نزدیک کرد... سعی میکردم خودمو به عقب بکشم ولی اون بیشتر بهم نزدیک میشد ...
_ ببین منو ( چونه ات رو میگیره و میاره بالا ) وقتی میگم نگام کن یعنی نگام کن ( عصبی)
× جیمین از جون من چی میخوای ( استرس)
_ اووو ... بیب خودتو میخوام
× تو روانی من نمیخوام با تو باشم ولم کن
_ خفه شو( داد) تو تا آخرش برای منی
× آقای پارک جیمین شما هرچی دوست داری داد بزن من خر نمیشم ... من دیگه ات سابق نیستم توی این ۷ ماه به اندازه کافی اذیت شدم ... تو جلوی خودم بهم خیانت کردی چه توقعی داری ازم ( با داد)
_ ات اون چیزی که فکر میکنی نیست باید برات توضیح بد...
× هیچ توضیحی ازت نمیخوام جز اینکه از زندگیم گمشی بیرون ... حالم ازت بهم میخورههه( داد)
×دستشو از کمرم برداشت سریع از اتاق زدم بیرون وارد طبقه پایین خونه شدم و به سمت اتاقم رفتم اشکام میریخت خیلی تند و سریع ... دیگه اون لبخند های همیشگیم رو نداشتم
یک ماه بعد:
× یک ماه از اون روز میگذره.... نه من جیمین رو زیاد میبینم نه اون منو... و هنوزم نمی دونم با اون همه پولداری خانواده جیمین... چرا اون اومده اینجا.... دانشگاهم تموم شده بود به سمت خونه میرفتم که خانمی رو جلوی در خونمون دیدم آروم به سمت خونه رفتم و کلیدمو از داخل کولم برداشتم
همین که خواستم درو باز کنم خانمه صدام کرد برگشتم که آروم شروع به حرف زدن کرد
" تو باید ات باشی درسته
× ب... بله شما منو از کجا میشناسید
" کار به اینا نداشته باش این ساک رو بده به جیمین
×اگه بگه از طرف کیه چی بگم
" بگو اجوما
× میشه خودتون بهش بدید...
" فعلا( رفت)
× چرا اینطوری کرد ... ساکو برداشتم و با کلید دره خونه رو باز کردم وارد خونه شدم و به سمت طبقه بالا رفتم طقه ای به در زدم دیدم کسی جواب نمیده.. بدون توجه درو باز کردم... با چیزی که دیدم خشکم زد جیمین بود با یک شرتک... سریع چشامو گرفتم و سرمو چرخوندم تا نبینمش....
_ چرا اومدی اینجا
× یک خانمی این ساک رو بهم داد بگیرش ( چشماش بستس )
_ اجوما بود درسته
× ار... اره
_نمخوای چشماتو باز کنی
× نه...
_ لباس و شلوار پوشیدم باز کن
×باش... چیغغغ توکه نپوشیدی .... بی ادب من رفتم
× سریع از اتاق زدم بیرون و به سمت اتاق خودم رفتم ...
یک هفته بعد:
× توی این یک هفته همیشه اون خانم مسن میومد و ساکی رو بهم میداد و تاکید داشت داخلش رو نگاه نکنم ... امروزم دوباره ساک دیگه ای رو بهم داد به سمت اتاق طبقه بالا رفتم و با چند بار زدم به در و صدا کردن جیمین کسی جواب نداد آروم درو باز کردم و وارد اتاق شدم به دنبال جیمین میگشتم... که متوجه باز بودن در اتاق شدم آروم وارد اتاق شدم که با صورت جیمین غرق خواب بود مواجه شدم ساک رو پشت در گذاشتم و همین که خواستم برم صدای اه و ناله جیمین بلند شد داشت خواب میدید .... اولش میخواستم برم ولی بعدش با دیدن اون وضع جیمین وارد اتاق شدم .... عرق سرد کرده بود .... توی تب داشت میسوخت... وارد آشپزخونه شدم و بعد از برداشتن دستمال و آب دوباره به اتاق رفتم .... کنار تخت جیمین نشستم و شروع کردم با آب و دستمال توی دستم به پایین آوردن تب جیمین....
ویو دو ساعت بعدد:
× از خستگی چشمام باز و بسته میشد بلخره تب جیمین پایین اومد .... خواستم بلند بشم ولی توانی برای بلند شدن نداشتم پس همونجا چشمامو بستم و سیاهی....
× با حس دستی که دورم حلقه شده بود از خواب بیدار شدم جیمین بود که منو بغل کرده بود و سرشو روی سینم گذاشته بود ... نگاهم به صورتش رفت ... خیلی معصوم بود موقع خواب ... نمی دونم شاید دوباره عاشقش شدم ... از روی تخت بلند شدم که چشمای جیمین باز شد نگاهی بهم کرد و با حالت سرد از روی تخت پرتم کرد پایین
_ چه گوهی میخوری اینجا...
× من....
_ گمشو از اتاق من بیرون( عربده)
× با گریه از اتاقش زدم بیرون و به سمت اتاق خودم رفتم.... گریه هام شدت گرفته بود ....دوباره و دوباره قلبم شکسته بود....
یک ماه بعد :
× توی این یک ماه جیمین هر موقع منو میدید یا سرم داد میزد یا با حالت سرد سرد نگاهم میکرد.... از دانشگاه برگشتم به سمت خونه که با مامانم مواجه شدم
× مامان اتفاقی افتاده چرا وسایل منو میبرین اتاق بالا ....
ادامه دارد....🧸
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای.... 🦋
- ۶۱.۹k
- ۰۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط