رمان جیمین
🍁shadow of love{ part ۳۶ } 🧸
× اون خالم بود پریدم بغلش که اونم محکم بغلم کردد.... باورم نمیشد بعد از این همه مدت دیدمش
×سلام خاله جونم
^ سلام اتی
× دلم برات تنگ شده بود.... قرار بود زود بیای
^ کارام زیاد شد نتونستم
× میگم خاله توی میخوای خونه مارو اجاره کنی
^ من ....نه....
× پس کیه...
÷ ات ات اون فرد اومد...
^ کی
× فکر کنم همونی که اجاره میخواد بکنه....
^ تو دیدیش
× نه اصلا اسمشم نمی....
× با کسی که دیدم دهنم باز موند جیمین بود.... اینجا چیکار میکرد باورم نمیشد دعا دعا میکردم فقدر قصدش این بوده که از اینجا رد بشه ولی نه ساک به دستش بود.... با ترس بهش نگاه میکردم که به سمت مامانم اومد و با صدیی بم شروع یه حرف زدن کرد
_ سلام پارک جیمین هستم برای اجاره که گفته بودید اومدم...
÷ او سلام خوش آمدید.... بله طبقه بالا اتاق شماست
× نه...
_ او سلام ات
÷ شما همو میشناسید
× ن...
_ البته... ات باهام یک دانشگاه بودیم و من درسم تموم شد رفتم ... درست نمیگم ات
× اووو.. اره ( با لبخند زایه)
÷ خوب بفرماید
× باورم نمیشد یعنی چی من ازش نفرت دارم بعد باید هروز قیافشو تحمل کنم ... نه امکان نداره بزار یکی بزنم تو گوشه خودم ببینم خوابم یا بیدار .... نه درد داره .... نیشگون بگیرم ... نه بازم درد داره.... اصلا به من چه بیاد من باهاش حرف نمیزنم تمام....
× وارد خونه شدم که مامانم کلیدی رو جلو صورتم گرفت
÷ ات اینو بده به جیمین
× نه ... یعنی اینکه خودت ببر
÷ ات مننمی تونم ببر ... روی حرف منم حرف نزن
× لعنتی ( توی دلش میگه ) باشه...
× کلیدو توی دستم چرخوندم و به سمت طبقه بالا رفتم آروم از پله ها میرفتم بالا و تمرین حرف زدن میکرد....
× خوب ات فقدر کلید رو میدی و تمام
× رسیدم به پله آخر که جیمین ایستاده بود جلوی در... کلیدو به سمتش گرفتم
× بیا اینم کلید
_ درو باز کن برام
× چرا فکر کردی چنین کاری میکنم
_ چون دستم پره و اگه به مامانت بگم ناراحت میشه میدونی که ....
× خیلخب اون کلید فاکی رو بده
_ ( خنده ) بیا
× مرتکه الاغ دارم اینجا اذیت میشم میخنده ( اروم میگه )
_ چیزی گفتی
× نهههه.... خوب درو باز کردم برو داخل
_ بیا اتاق رو بهمنشون بده
× مگه خودت نابينا چیزی هستی
_ تروخدا( مظلوم)
× باش باش ...
ویو بعد از نیم ساعت :
× خوب تموم شد این کل این اتاق تا قبل از تو اینجا مال من بود ...
_ عالیه .
× عالیه(اداشو در میاره)
_ که ادعا منو دنمیاری اره( به ات نزدیک تر میشه )
× برو عقب ببینم ... هی باتویم ( میره عقب تر)
× با هر قدمش به عقب بیشتر حرکت میکردم که به کابینت آشپزخونه خوردم برگشتم که نگاهی به پشتم بندازم ... با حرکتی که زد قلبم شروع کرد به تپش زیاد
ادامه دارد....🍁
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🦋
× اون خالم بود پریدم بغلش که اونم محکم بغلم کردد.... باورم نمیشد بعد از این همه مدت دیدمش
×سلام خاله جونم
^ سلام اتی
× دلم برات تنگ شده بود.... قرار بود زود بیای
^ کارام زیاد شد نتونستم
× میگم خاله توی میخوای خونه مارو اجاره کنی
^ من ....نه....
× پس کیه...
÷ ات ات اون فرد اومد...
^ کی
× فکر کنم همونی که اجاره میخواد بکنه....
^ تو دیدیش
× نه اصلا اسمشم نمی....
× با کسی که دیدم دهنم باز موند جیمین بود.... اینجا چیکار میکرد باورم نمیشد دعا دعا میکردم فقدر قصدش این بوده که از اینجا رد بشه ولی نه ساک به دستش بود.... با ترس بهش نگاه میکردم که به سمت مامانم اومد و با صدیی بم شروع یه حرف زدن کرد
_ سلام پارک جیمین هستم برای اجاره که گفته بودید اومدم...
÷ او سلام خوش آمدید.... بله طبقه بالا اتاق شماست
× نه...
_ او سلام ات
÷ شما همو میشناسید
× ن...
_ البته... ات باهام یک دانشگاه بودیم و من درسم تموم شد رفتم ... درست نمیگم ات
× اووو.. اره ( با لبخند زایه)
÷ خوب بفرماید
× باورم نمیشد یعنی چی من ازش نفرت دارم بعد باید هروز قیافشو تحمل کنم ... نه امکان نداره بزار یکی بزنم تو گوشه خودم ببینم خوابم یا بیدار .... نه درد داره .... نیشگون بگیرم ... نه بازم درد داره.... اصلا به من چه بیاد من باهاش حرف نمیزنم تمام....
× وارد خونه شدم که مامانم کلیدی رو جلو صورتم گرفت
÷ ات اینو بده به جیمین
× نه ... یعنی اینکه خودت ببر
÷ ات مننمی تونم ببر ... روی حرف منم حرف نزن
× لعنتی ( توی دلش میگه ) باشه...
× کلیدو توی دستم چرخوندم و به سمت طبقه بالا رفتم آروم از پله ها میرفتم بالا و تمرین حرف زدن میکرد....
× خوب ات فقدر کلید رو میدی و تمام
× رسیدم به پله آخر که جیمین ایستاده بود جلوی در... کلیدو به سمتش گرفتم
× بیا اینم کلید
_ درو باز کن برام
× چرا فکر کردی چنین کاری میکنم
_ چون دستم پره و اگه به مامانت بگم ناراحت میشه میدونی که ....
× خیلخب اون کلید فاکی رو بده
_ ( خنده ) بیا
× مرتکه الاغ دارم اینجا اذیت میشم میخنده ( اروم میگه )
_ چیزی گفتی
× نهههه.... خوب درو باز کردم برو داخل
_ بیا اتاق رو بهمنشون بده
× مگه خودت نابينا چیزی هستی
_ تروخدا( مظلوم)
× باش باش ...
ویو بعد از نیم ساعت :
× خوب تموم شد این کل این اتاق تا قبل از تو اینجا مال من بود ...
_ عالیه .
× عالیه(اداشو در میاره)
_ که ادعا منو دنمیاری اره( به ات نزدیک تر میشه )
× برو عقب ببینم ... هی باتویم ( میره عقب تر)
× با هر قدمش به عقب بیشتر حرکت میکردم که به کابینت آشپزخونه خوردم برگشتم که نگاهی به پشتم بندازم ... با حرکتی که زد قلبم شروع کرد به تپش زیاد
ادامه دارد....🍁
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 🦋
- ۵.۲k
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط