سناریو اسلیترین
چند پارتی تام ریدل/ Enemies to lovers
! میتونید اهنگ روی تصویر رو گوش بدید! (خیلی اهنگ مناسبش رو پیدا نکردم💔)
Part 5
بعد از اتفاق درمانگاه
هیچچیز ظاهراً تغییر نکرد.
تام هنوز همون تام ریدل بود. مغرور.
آروم.
و غیرقابلحدس.
تو هم هنوز هر وقت از کنارش رد میشدی، یه طعنهی کوچیک نثارش میکردی.
حداقل.
جلوی بقیه.
چند روز بعد.
بارون شدیدی میبارید.
بیشتر دانشآموزها به خوابگاه برگشته بودن.
تو توی کتابخونه مونده بودی تا مقالهی تاریخ جادو رو تموم کنی.
آخرین کتابی که لازم داشتی، روی بلندترین قفسه بود.
روی نوک پاهات ایستادی...
ولی هنوز دستت نمیرسید.
درست همون موقع...
کتاب آروم از قفسه بیرون کشیده شد.
برگشتی.
تام بود.
بدون اینکه چیزی بگه، کتاب رو روی میز گذاشت.
خواستی طبق معمول یه طعنه بزنی...
اما فقط گفتی:
«...مرسی.»
برای اولین بار...
نه کنایهای بود، نه اخمی.
فقط یه تشکر ساده.
تام مکث کوتاهی کرد.
«خواهش میکنم.»
هر دوتون چند دقیقه توی سکوت مشغول نوشتن شدین.
سکوتی که عجیب. ولی آزاردهنده نبود.
بعد از چند دقیقه، تام بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
«زخمت بهتر شده؟»
از تعجب، قلمت وسط هوا موند.
این اولین باری بود که خودش سر صحبت رو باز میکرد.
«آره... چیز مهمی نبود.»
تام خیلی آروم جواب داد:
«بود.»
نگاهش کردی.
اون هنوز داشت مینوشت.
انگار اصلاً متوجه نشده بود چیزی گفته که از خودش بعیده.
چند لحظه بعد، لبخند محوی زدی.
«نگران شده بودی؟»
تام بالاخره سرش رو بلند کرد.
چند ثانیه فقط نگاهت کرد.
بعد با همون لحن خونسرد همیشگیش گفت:
«سؤالت رو بد مطرح کردی.»
اخم کردی.
«پس درستش چیه؟»
گوشهی لبش خیلی کم بالا رفت.
«بپرس: "آیا از دردسر درست شدن مأموریت نگران بودی؟"»
با خنده گفتی:
«آها... یعنی اینطوری از جواب دادن فرار میکنی؟»
کتابش رو بست.
«معمولاً جوابهایی میدم که لازم باشه.»
همون لحظه صدای خنده از بیرون کتابخونه اومد.
بارتی و بلیز.
هر دو وارد شدن.
همین که چشمشون به شما افتاد، خشکشون زد.
تو و تام...
روی یه میز.
در سکوت.
بدون دعوا.
بدون اینکه کسی بخواد یکی رو از پنجره پرت کنه.
بارتی چند بار پلک زد.
«...اتفاقی افتاده؟»
تو سریع اخم کردی.
«به تو ربطی داره؟»
بارتی نفس راحتی کشید.
«اوه، خدا رو شکر. فکر کردم با هم آشتی کردین.»
تام خیلی خشک گفت:
«متأسفانه نه.»
تو هم همون لحظه جواب دادی:
«خیالت راحت.»
بارتی و بلیز به هم نگاه کردن.
«همهچیز عادیه.»
و از کتابخونه بیرون رفتن.
به محض اینکه در بسته شد.
چند ثانیه سکوت برقرار بود.
تو بیاختیار خندیدی.
اول آروم. بعد بلندتر.
تام بهت نگاه کرد.
«چی خندهداره؟»
با خنده گفتی:
«دیدی چقدر راحت گول خوردن؟»
برای چند لحظه فقط نگات کرد.
یه اتفاق تقریباً غیرممکن افتاد.
تام ریدل...
خیلی کوتاه خندید.
نه از روی تمسخر.
نه با پوزخند همیشگیش.
یه خندهی واقعی.
اونقدر کوتاه که اگر همون لحظه پلک میزدی، از دستش میدادی.
لبخندت محوتر شد.
«اولین باره میبینم اینجوری میخندی.»
تام سریع دوباره حالت همیشگیش رو به خودش گرفت.
«عادت نکن.»
پایان پارتتتتت ۵🐎
! میتونید اهنگ روی تصویر رو گوش بدید! (خیلی اهنگ مناسبش رو پیدا نکردم💔)
Part 5
بعد از اتفاق درمانگاه
هیچچیز ظاهراً تغییر نکرد.
تام هنوز همون تام ریدل بود. مغرور.
آروم.
و غیرقابلحدس.
تو هم هنوز هر وقت از کنارش رد میشدی، یه طعنهی کوچیک نثارش میکردی.
حداقل.
جلوی بقیه.
چند روز بعد.
بارون شدیدی میبارید.
بیشتر دانشآموزها به خوابگاه برگشته بودن.
تو توی کتابخونه مونده بودی تا مقالهی تاریخ جادو رو تموم کنی.
آخرین کتابی که لازم داشتی، روی بلندترین قفسه بود.
روی نوک پاهات ایستادی...
ولی هنوز دستت نمیرسید.
درست همون موقع...
کتاب آروم از قفسه بیرون کشیده شد.
برگشتی.
تام بود.
بدون اینکه چیزی بگه، کتاب رو روی میز گذاشت.
خواستی طبق معمول یه طعنه بزنی...
اما فقط گفتی:
«...مرسی.»
برای اولین بار...
نه کنایهای بود، نه اخمی.
فقط یه تشکر ساده.
تام مکث کوتاهی کرد.
«خواهش میکنم.»
هر دوتون چند دقیقه توی سکوت مشغول نوشتن شدین.
سکوتی که عجیب. ولی آزاردهنده نبود.
بعد از چند دقیقه، تام بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت:
«زخمت بهتر شده؟»
از تعجب، قلمت وسط هوا موند.
این اولین باری بود که خودش سر صحبت رو باز میکرد.
«آره... چیز مهمی نبود.»
تام خیلی آروم جواب داد:
«بود.»
نگاهش کردی.
اون هنوز داشت مینوشت.
انگار اصلاً متوجه نشده بود چیزی گفته که از خودش بعیده.
چند لحظه بعد، لبخند محوی زدی.
«نگران شده بودی؟»
تام بالاخره سرش رو بلند کرد.
چند ثانیه فقط نگاهت کرد.
بعد با همون لحن خونسرد همیشگیش گفت:
«سؤالت رو بد مطرح کردی.»
اخم کردی.
«پس درستش چیه؟»
گوشهی لبش خیلی کم بالا رفت.
«بپرس: "آیا از دردسر درست شدن مأموریت نگران بودی؟"»
با خنده گفتی:
«آها... یعنی اینطوری از جواب دادن فرار میکنی؟»
کتابش رو بست.
«معمولاً جوابهایی میدم که لازم باشه.»
همون لحظه صدای خنده از بیرون کتابخونه اومد.
بارتی و بلیز.
هر دو وارد شدن.
همین که چشمشون به شما افتاد، خشکشون زد.
تو و تام...
روی یه میز.
در سکوت.
بدون دعوا.
بدون اینکه کسی بخواد یکی رو از پنجره پرت کنه.
بارتی چند بار پلک زد.
«...اتفاقی افتاده؟»
تو سریع اخم کردی.
«به تو ربطی داره؟»
بارتی نفس راحتی کشید.
«اوه، خدا رو شکر. فکر کردم با هم آشتی کردین.»
تام خیلی خشک گفت:
«متأسفانه نه.»
تو هم همون لحظه جواب دادی:
«خیالت راحت.»
بارتی و بلیز به هم نگاه کردن.
«همهچیز عادیه.»
و از کتابخونه بیرون رفتن.
به محض اینکه در بسته شد.
چند ثانیه سکوت برقرار بود.
تو بیاختیار خندیدی.
اول آروم. بعد بلندتر.
تام بهت نگاه کرد.
«چی خندهداره؟»
با خنده گفتی:
«دیدی چقدر راحت گول خوردن؟»
برای چند لحظه فقط نگات کرد.
یه اتفاق تقریباً غیرممکن افتاد.
تام ریدل...
خیلی کوتاه خندید.
نه از روی تمسخر.
نه با پوزخند همیشگیش.
یه خندهی واقعی.
اونقدر کوتاه که اگر همون لحظه پلک میزدی، از دستش میدادی.
لبخندت محوتر شد.
«اولین باره میبینم اینجوری میخندی.»
تام سریع دوباره حالت همیشگیش رو به خودش گرفت.
«عادت نکن.»
پایان پارتتتتت ۵🐎
- ۵۹۴
- ۲۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط