{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو اسلیترین

چند پارتی تام ریدل/ Enemies to lovers
اهنگ روی تصویر رو گوش بدید🎸

Part 6
چند روز بعد...
خبر برگزاری جشن زمستانی توی کل هاگوارتز پیچیده بود.
همه درباره‌ی لباس‌ها، رقص و شریکشون حرف می‌زدن.
تو طبق معمول، بی‌تفاوت از کنار حرف‌ها رد می‌شدی.
توی راهرو داشتی کتاب‌هات رو بغل کرده بودی که صدایی از پشت سرت اومد.
«(ا/ت).»
برگشتی.
یکی از پسرهای ریونکلا بود.
با لبخند گفت:
«می‌خواستم... اگه کسی رو انتخاب نکردی، برای جشن با من بیای؟»
چند نفر که نزدیک بودن، یواشکی ایستادن تا جواب رو بشنون.
تو کمی جا خوردی.
«من...»
قبل از اینکه جوابی بدی، از دور متوجه شدی تام از انتهای راهرو داره به این سمت میاد.
با همون آرامش همیشگیش.
انگار اصلاً حواسش به شما نبود.
«عجله‌ای نیست.» پسر ریونکلا گفت.
«فکر کن، بعد بهم بگو.»
لبخند مؤدبانه‌ای زدی.
«باشه.»
اون خداحافظی کرد و رفت.
وقتی رد شد...
تام دقیقاً از کنار تو عبور کرد.
نه سلامی.
نه نگاهی.
فقط یه جمله.
«ریونکلا؟»
اخم کردی.
«مشکلی داره؟»
بدون اینکه قدم‌هاش رو کند کنه، گفت:
«نه.»
یه مکث.
«فقط انتخاب عجیبیه.»
ایستادی.
«من که هنوز قبول نکردم.»
این بار خودش هم ایستاد.
برای چند ثانیه فقط نگاهت کرد.
«پس ردش کن.»
ابروت بالا رفت.
«چرا؟»
نگاهش کاملاً خونسرد بود.
«حوصله‌شو نداری.»

«از کجا می‌دونی؟»
تام خیلی آروم شونه بالا انداخت.
«می‌شناسمت.»
و بدون اینکه فرصت جواب بدی، راهش رو کشید و رفت.
همون عصر...
اتاق مشترک اسلایترین.
بارتی، بلیز و تام دور شومینه نشسته بودن.
بارتی با خنده گفت:
«شنیدم امروز یکی از ریونکلاها از (ا/ت) دعوت کرده.»
تام مشغول ورق زدن کتابش بود.
هیچ واکنشی نشون نداد.
«خب؟»
بارتی پوزخند زد.
«فکر کنم قبول کنه.»
صفحه‌ی کتاب دیگه برنگشت.
چند ثانیه سکوت شد.
بلیز آروم به تام نگاه کرد.
«نمی‌خوای چیزی بگی؟»
تام بدون اینکه سرش رو بلند کنه، جواب داد:
«چرا باید بگم؟»
بارتی خندید.
«هیچی... فقط فکر کردم شاید نظر خاصی داشته باشی.»
این بار تام کتابش رو بست.
آروم.
با دقت.
«ندارم.»
از جاش بلند شد.
«شب بخیر.»
و از اتاق بیرون رفت.
همین که در بسته شد...
بارتی به بلیز نگاه کرد.
«...دیدی؟»
بلیز آروم سر تکون داد.
«دیدم.»
«این اولین باره که برای یه موضوع این‌قدر سریع کتابشو می‌بنده.»
همون موقع...
بیرون از اتاق مشترک.
تام کنار یکی از پنجره‌ها ایستاده بود.
به حیاط برفی خیره شده بود.
با خودش زمزمه کرد:
«مسخره‌ست...»
یه نفس عمیق کشید.
«...اصلاً به من ربطی نداره.»
اما هر چقدر بیشتر این جمله رو تکرار می‌کرد.
کمتر باورش می‌شد.
فردای اون روز.
تو دوباره همون پسر ریونکلا رو دیدی.
قبل از اینکه چیزی بگه.
از دور متوجه شدی یه نفر کنار دیوار ایستاده.
تام.
داشت با یه کتاب توی دستش وانمود می‌کرد مشغول خوندنه.
اما هر چند ثانیه یک‌بار، بی‌اختیار نگاهش به سمت شما کشیده می‌شد.
و خودش از این موضوع، بیشتر از هر کس دیگه‌ای، کلافه بود.

پایان پارت 6 🤭
دیدگاه ها (۲)

سناریو اسلیترین

سناریو اسلیترین

سناریو اسلیترین

سناریو اسلیترین

سناریو اسلیترین

سناریو اسلیترین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط