#سه_و_سه_دقیقه
#سه_و_سه_دقیقه
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹³
ویو لیلی ___
چراغ اتاق خاموش شد.
سیاهی مطلق.
و صدایی…
خیلی نزدیک.
کنار گوشم—
"شب بخیر… لیلی"
یخ زدم.
نه نفس…
نه حرکت…
هیچی.
ولی…
یه چیزو کاملاً حس میکردم.
من تنها نبودم.
یکی…
دقیقا پشت سرم وایساده بود.
نفسش…
گرم…
آروم میخورد به گردنم.
قلبم داشت از سینهم میزد بیرون.
جرعت نکردم حتی پلک بزنم.
نگاهم خشک شده بود به زمین.
یه قدم هم برنداشتم.
یه حرکت کوچیک…
و نمیدونستم چی میشه.
دست…
یه دست سرد و محکم…
آروم نشست روی گودی پهلوم.
نفس تو سینهم حبس شد.
و همون لحظه—
محکمتر گرفت.
بدنم کشیده شد عقب…
و چسبید بهش.
کاملاً.
هیچ فاصلهای نبود.
گرمای بدنش…
پشت بدنم حس میشد.
دستش محکمتر فشار داد پهلومو.
من…
از ترس…
حتی صدا هم نداشتم.
فقط به زمین خیره شده بودم.
جرعت نکردم برگردم.
نباید میدیدمش…
یا شاید…
نمیتونستم.
یه صدای بم…
آروم…
از پشت سرم اومد—
مرد: نبینم دیگه که…
یه مکث کوتاه.
نفسش خورد به پوستم.
مرد: جلو کسی… به غیر از من… به این لباس بگردی… فهمیدی؟
دستش یه فشار دیگه داد.
دندونهامو روی هم فشار دادم.
با سختی لب زدم—
لیلی: کی هستی… تو خونه من چه غلطی میکنی؟
یه خنده…
آروم…
تو گلوش.
نفسش سنگینتر شد.
دستش محکمتر روی پهلوم نشست.
مرد: تو بهتر منو میشناسی… لیلی…
اسمم…
از دهنش که اومد…
همهچی تو سرم قفل شد.
J…
قلبم افتاد.
مرد: شناختی؟
لحنش بازیگوش… ولی خطرناک.
مرد: میدونستم… باهوشی… ولی نه به اندازه من…
دستش آروم از روی پهلوم برداشته شد.
ولی هنوز…
خیلی نزدیک بود.
نفسش…
کنار گردنم.
و بعد—
یه بوسه.
آروم…
روی بغل گردنم.
بدنم یخ زد.
چشمهام بسته شد از شوک.
قدمهاش عقب رفت.
فاصله گرفت.
مرد: به امید دیدار… مادمازل لیلی…
چشمهامو باز کردم.
سریع برگشتم.
سایهشو دیدم—
سمت پنجره.
دویدم یه قدم جلو.
ولی—
پرید.
نفسنفس زدم و رفتم سمت پنجره.
نگاه کردم پایین.
چند قدم…
و بعد—
تو تاریکی…
گم شد.
کاملاً.
انگار هیچوقت نبوده.
دستم لرزید.
پاهام سست شد.
نفسهام تند…
نامنظم…
لیلی: ن… نه…
چشمهام سیاهی رفت.
و—
همهچی قطع شد.
________چند ساعت بعد…
چشمهام نیمه باز شد.
نور اذیتم میکرد.
صداها…
دور…
مبهم…
آژیر آمبولانس…
صدای پلیسها…
و یه صدای آشنا—
میکا: لیلی… بیدار شو… حالت خوبه؟
پلک زدم.
چهرهها تار بودن.
ولی…
میکا رو شناختم.
خواستم حرف بزنم—
ولی صدام درنیومد.
فقط یه فکر…
یه اسم…
تو ذهنم تکرار شد—
J…
ادامه دارد....
سلام به بانو های خودمممم،آقا من خیلی خیلی شرمنده هستممممم،که نتونستم براتون پارت جدید بزارم و بخدا کار داشتم نتونستم پارت بزارم خیلی خیلی شرمنده امممممم،
لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🎀
شرط :
لایک : ۳۲ تا
نظر : ۱۶ تا
بازنشر : ۱۱ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹³
ویو لیلی ___
چراغ اتاق خاموش شد.
سیاهی مطلق.
و صدایی…
خیلی نزدیک.
کنار گوشم—
"شب بخیر… لیلی"
یخ زدم.
نه نفس…
نه حرکت…
هیچی.
ولی…
یه چیزو کاملاً حس میکردم.
من تنها نبودم.
یکی…
دقیقا پشت سرم وایساده بود.
نفسش…
گرم…
آروم میخورد به گردنم.
قلبم داشت از سینهم میزد بیرون.
جرعت نکردم حتی پلک بزنم.
نگاهم خشک شده بود به زمین.
یه قدم هم برنداشتم.
یه حرکت کوچیک…
و نمیدونستم چی میشه.
دست…
یه دست سرد و محکم…
آروم نشست روی گودی پهلوم.
نفس تو سینهم حبس شد.
و همون لحظه—
محکمتر گرفت.
بدنم کشیده شد عقب…
و چسبید بهش.
کاملاً.
هیچ فاصلهای نبود.
گرمای بدنش…
پشت بدنم حس میشد.
دستش محکمتر فشار داد پهلومو.
من…
از ترس…
حتی صدا هم نداشتم.
فقط به زمین خیره شده بودم.
جرعت نکردم برگردم.
نباید میدیدمش…
یا شاید…
نمیتونستم.
یه صدای بم…
آروم…
از پشت سرم اومد—
مرد: نبینم دیگه که…
یه مکث کوتاه.
نفسش خورد به پوستم.
مرد: جلو کسی… به غیر از من… به این لباس بگردی… فهمیدی؟
دستش یه فشار دیگه داد.
دندونهامو روی هم فشار دادم.
با سختی لب زدم—
لیلی: کی هستی… تو خونه من چه غلطی میکنی؟
یه خنده…
آروم…
تو گلوش.
نفسش سنگینتر شد.
دستش محکمتر روی پهلوم نشست.
مرد: تو بهتر منو میشناسی… لیلی…
اسمم…
از دهنش که اومد…
همهچی تو سرم قفل شد.
J…
قلبم افتاد.
مرد: شناختی؟
لحنش بازیگوش… ولی خطرناک.
مرد: میدونستم… باهوشی… ولی نه به اندازه من…
دستش آروم از روی پهلوم برداشته شد.
ولی هنوز…
خیلی نزدیک بود.
نفسش…
کنار گردنم.
و بعد—
یه بوسه.
آروم…
روی بغل گردنم.
بدنم یخ زد.
چشمهام بسته شد از شوک.
قدمهاش عقب رفت.
فاصله گرفت.
مرد: به امید دیدار… مادمازل لیلی…
چشمهامو باز کردم.
سریع برگشتم.
سایهشو دیدم—
سمت پنجره.
دویدم یه قدم جلو.
ولی—
پرید.
نفسنفس زدم و رفتم سمت پنجره.
نگاه کردم پایین.
چند قدم…
و بعد—
تو تاریکی…
گم شد.
کاملاً.
انگار هیچوقت نبوده.
دستم لرزید.
پاهام سست شد.
نفسهام تند…
نامنظم…
لیلی: ن… نه…
چشمهام سیاهی رفت.
و—
همهچی قطع شد.
________چند ساعت بعد…
چشمهام نیمه باز شد.
نور اذیتم میکرد.
صداها…
دور…
مبهم…
آژیر آمبولانس…
صدای پلیسها…
و یه صدای آشنا—
میکا: لیلی… بیدار شو… حالت خوبه؟
پلک زدم.
چهرهها تار بودن.
ولی…
میکا رو شناختم.
خواستم حرف بزنم—
ولی صدام درنیومد.
فقط یه فکر…
یه اسم…
تو ذهنم تکرار شد—
J…
ادامه دارد....
سلام به بانو های خودمممم،آقا من خیلی خیلی شرمنده هستممممم،که نتونستم براتون پارت جدید بزارم و بخدا کار داشتم نتونستم پارت بزارم خیلی خیلی شرمنده امممممم،
لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🎀
شرط :
لایک : ۳۲ تا
نظر : ۱۶ تا
بازنشر : ۱۱ تا
دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
- ۷۷۷
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط