رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part ۳۹ }🌔
ویو ات:
× کوک بعد از اون ماجرا هیچ حرفی نمی زد ... توی ماشین کوک بودم ..
در حالی که لنا و کالیرا با ماشین تهیونگ رفتن ...
کوک با سرعت متوسطی رانندگی میکرد... ولی چرا که صورتش اون آرامش رو نداشت...
سعی میکردم باهاش حرف بزنم ... ولی نه تنها جوابم رو نمیداد بلکه صدای آهنگ رو بیشتر میکرد.. که صدای من به گوشش نرسه...
به عمارت رسیدیم ... کوک بدون اینکه حتا نگاهم کنه با دستش علامت داد از ماشین پیاده بشم....
× بدون هیچ حرفی فقدر با دلی که شکسته از هر چیزی بود به سمت عمارت رفتم ... همین که وارد عمارت شدم با دستی که روی شونم قرار گرفت برگشتم...
¢ سلام ات
× سلام جیمین
¢ اتفاقی افتاده ناراحت به نظر میای ...
× دوست نداشتم کسی دیگه از این موضوع پی ببره واسه همین حالت چهرمو به آدم شاد تغییر دادم و با خوشحالی به سمت جیمین برگشتم ...
× نه اتفاقی نیافتاده
...
بینم تو با کسی قرار داری اینجوری تیپ زدی.....( پوزخند)
¢ اووو ( خنده) دارم میرم شرکت این کارم عادیه...
× آها... برو به سلامت خداحافظ...
¢ خداحافظ ات.....
× از جیمین دور شدم و وارد صحن عمارت شدم همین که در رو باز کردم کالیرا پرید جلوم ... از ترس سر جام خشکم زد که با برخورد دوباره دست کالیرا به خودم اومدم...
× دختر نزدیک بود سکته کنم...
¥ حالا که سالمی( خنده)
× از دست تو...( خنده)
× به صورت کالیرا نگاه میکردم که صورتش از حالت خنده به حالت نگران تغییر کرد...
¥ ات... چه اتفاقی افتاده بود که کوک عصبی ب....
× بیا بریم بالا بهت میگم...
ویو ساعت ۸ شب:
× توی این چند ساعت کلی با کالیرا حرف زدیم و همچنین با مامان کوک... مامان کوک خیلی مهربون بود ... مهربون تر از چیزی که فکرشو بکنی...
البته از فضولی های اهیونم که میخواست وارد اتاق کالیرا بشه و بفهمه ما چی میگیم هم کم نیست...
لباسمو با لباس صورتی رنگی عوض کردم و به سمت میز شام رفتم... کوک هنوز که هنوز بود نیومده بود... کالیرا گفته بود احتمال میده کوک آخر شب بیاد...
ویو بعد از غذا:
× غذا رو خوردم و بعد از تشکر از همه به سمت اتاق رفتم... گوشیم رو برداشتم که شاید کوک برای دلتنگی زنگی بهم زده باشه ولی هیچ خبری از زنک نبود ... حتا پیام ... با اعصابنیت به سمت کمد لباس ها رفتم
× با دیدن انواع نیم تنه و تاب یکم وسوسه شدم ...
دوست داشتم تنم کنم چون همیشه خونه خودم عادت داشتم با لباس راحتی بخوابم...
ولی از یک طرفم از جونکوک خیلی خجالت میکشم...
البته که اونم دنبال بهونست تا بهم دست بزنه...
پس کمد نیم تنه و تاب هارو بستم و با برداشتن تیشرت و شلوار راحت به سمت تخت رفتم ... گوشیم رو روشن کردم و با باز کردن رمز گوشی ... شروع کردم به بالا پایین کردن برنامه ها...
ویو ساعت ۱۲:
× هنوزم خوابم نمیومد ولی چراغ اتاق که هنوز خاموش نکردم باعث میشد چشمام درد بگیره ...
از روی تخت بلند شدم و به سمت کلید برق رفتم ....
بعد از خاموش کردنش نگاهی به. اتاق کردم همه جا تاریک بود بجز نور ماه که به داخل اتاق میخورد...
نگاهم به پریز برق خورد که متوجه دکمه ای کنار پریز برق شدم ...
با ترسی که داشتم آیا اینکه اتفاقی میخواد بیفته یا نه دکمه رو زدم که با پایین اومدن آینه ای بزرگ که کل سقف بزرگ اتاق رو پوشش میداد برخورد کردم...
دور آینه چراغ های نواری به رنگ بنفش بود..
با تعجب به آینه نگاه میکردم... این چه به دردش میخوره...
دوباره دکمه رو زدم و آینه بالا رفت...
کنجکاویم سر این آینه از همه چیز این عمارت بیشتر بود...
با صدای لاستیک های ماشین که به کف حیاط عمارت کشیده شد ... به سمت پنجره رفتم .. کوک بود.... خواستم برم پایین پیشش... ولی
من که کشته مرده اون نیستم ... روی تخت دراز کشیدم که با باز شدن صدای در اتاق خودمو به خواب زدم اما اون....
ادامه دارد.... 🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
شرط ها:👑
لایک ها بالا💪
بازنشر بالای ۵۶ تا😘
ویو ات:
× کوک بعد از اون ماجرا هیچ حرفی نمی زد ... توی ماشین کوک بودم ..
در حالی که لنا و کالیرا با ماشین تهیونگ رفتن ...
کوک با سرعت متوسطی رانندگی میکرد... ولی چرا که صورتش اون آرامش رو نداشت...
سعی میکردم باهاش حرف بزنم ... ولی نه تنها جوابم رو نمیداد بلکه صدای آهنگ رو بیشتر میکرد.. که صدای من به گوشش نرسه...
به عمارت رسیدیم ... کوک بدون اینکه حتا نگاهم کنه با دستش علامت داد از ماشین پیاده بشم....
× بدون هیچ حرفی فقدر با دلی که شکسته از هر چیزی بود به سمت عمارت رفتم ... همین که وارد عمارت شدم با دستی که روی شونم قرار گرفت برگشتم...
¢ سلام ات
× سلام جیمین
¢ اتفاقی افتاده ناراحت به نظر میای ...
× دوست نداشتم کسی دیگه از این موضوع پی ببره واسه همین حالت چهرمو به آدم شاد تغییر دادم و با خوشحالی به سمت جیمین برگشتم ...
× نه اتفاقی نیافتاده
...
بینم تو با کسی قرار داری اینجوری تیپ زدی.....( پوزخند)
¢ اووو ( خنده) دارم میرم شرکت این کارم عادیه...
× آها... برو به سلامت خداحافظ...
¢ خداحافظ ات.....
× از جیمین دور شدم و وارد صحن عمارت شدم همین که در رو باز کردم کالیرا پرید جلوم ... از ترس سر جام خشکم زد که با برخورد دوباره دست کالیرا به خودم اومدم...
× دختر نزدیک بود سکته کنم...
¥ حالا که سالمی( خنده)
× از دست تو...( خنده)
× به صورت کالیرا نگاه میکردم که صورتش از حالت خنده به حالت نگران تغییر کرد...
¥ ات... چه اتفاقی افتاده بود که کوک عصبی ب....
× بیا بریم بالا بهت میگم...
ویو ساعت ۸ شب:
× توی این چند ساعت کلی با کالیرا حرف زدیم و همچنین با مامان کوک... مامان کوک خیلی مهربون بود ... مهربون تر از چیزی که فکرشو بکنی...
البته از فضولی های اهیونم که میخواست وارد اتاق کالیرا بشه و بفهمه ما چی میگیم هم کم نیست...
لباسمو با لباس صورتی رنگی عوض کردم و به سمت میز شام رفتم... کوک هنوز که هنوز بود نیومده بود... کالیرا گفته بود احتمال میده کوک آخر شب بیاد...
ویو بعد از غذا:
× غذا رو خوردم و بعد از تشکر از همه به سمت اتاق رفتم... گوشیم رو برداشتم که شاید کوک برای دلتنگی زنگی بهم زده باشه ولی هیچ خبری از زنک نبود ... حتا پیام ... با اعصابنیت به سمت کمد لباس ها رفتم
× با دیدن انواع نیم تنه و تاب یکم وسوسه شدم ...
دوست داشتم تنم کنم چون همیشه خونه خودم عادت داشتم با لباس راحتی بخوابم...
ولی از یک طرفم از جونکوک خیلی خجالت میکشم...
البته که اونم دنبال بهونست تا بهم دست بزنه...
پس کمد نیم تنه و تاب هارو بستم و با برداشتن تیشرت و شلوار راحت به سمت تخت رفتم ... گوشیم رو روشن کردم و با باز کردن رمز گوشی ... شروع کردم به بالا پایین کردن برنامه ها...
ویو ساعت ۱۲:
× هنوزم خوابم نمیومد ولی چراغ اتاق که هنوز خاموش نکردم باعث میشد چشمام درد بگیره ...
از روی تخت بلند شدم و به سمت کلید برق رفتم ....
بعد از خاموش کردنش نگاهی به. اتاق کردم همه جا تاریک بود بجز نور ماه که به داخل اتاق میخورد...
نگاهم به پریز برق خورد که متوجه دکمه ای کنار پریز برق شدم ...
با ترسی که داشتم آیا اینکه اتفاقی میخواد بیفته یا نه دکمه رو زدم که با پایین اومدن آینه ای بزرگ که کل سقف بزرگ اتاق رو پوشش میداد برخورد کردم...
دور آینه چراغ های نواری به رنگ بنفش بود..
با تعجب به آینه نگاه میکردم... این چه به دردش میخوره...
دوباره دکمه رو زدم و آینه بالا رفت...
کنجکاویم سر این آینه از همه چیز این عمارت بیشتر بود...
با صدای لاستیک های ماشین که به کف حیاط عمارت کشیده شد ... به سمت پنجره رفتم .. کوک بود.... خواستم برم پایین پیشش... ولی
من که کشته مرده اون نیستم ... روی تخت دراز کشیدم که با باز شدن صدای در اتاق خودمو به خواب زدم اما اون....
ادامه دارد.... 🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
شرط ها:👑
لایک ها بالا💪
بازنشر بالای ۵۶ تا😘
- ۹۶.۴k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط