رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part ۳۸ }🌔
با حرص از مغازه لباس زیر بیرون اومدم پسره
زورگو
عوضی ....
صدای قدم هاش که داشت بهم نزدیک میشد به گوشم میرسید... پامو تند کردم که ازش فاصله بگیرم ... که با برخورد دستی دور کمرم سرجام ایستادم ...
دستشو از دور کمرم باز کردم و با تند کردن پاهام ازش دور شدم ...
هنوز چند ساعتی نمیشه که زنش شدم ...
هی اذیتم میکنه ... اینم از این کارش که اعصاب برام نزاشت
توی خرید هرچیز که خودش دوست و علاقه داشت انتخاب میکرد... حق انتخابم نداشتم ...
تمام لباس ها زیری که خرید لختی بود ... همشون به یک بند وصل بودن
من که میدونم از قصد خریده...
هنوز بهم تاکید میکرد اینارو جای دیگه بپوشم کلم میکنه... پسره زورگوووو
با صدای خنده هایی که از پشتم بود برگشتم که کوک داشت به حرص خوردن من میخندید...
- ات خانم حرص نخور ... زن من شدی باید طوری که من دوست دارم باشی....
× با نگاهی شاکی به سمتش چرخیدم ...
× تو خواب میتونی منو با این لباس ها ببینی آقای جعٔون جونکوک....
- چرا تو خواب ... تو واقعیت قراره ببینم ...
× واییییی داشت کلافم میکرد ... اگه یکم دیگه حرصم میداد داد میزدم ... پس بدون توجه به کوک با دو به سمت پله برقی رفتم ...
نه پله برقی .. حالا چه غلطی کنم... آب دهنم رو صدا دار قورت دادم که با دستی که دور کمرم حلقه شد روی یکی از پله های ... پله برقی قرار گرفتم ... میدونستم کوکه واسه همین اهمیت ندادم ... با صدای فردی که تا به حال به گوشم نخورده بود برگشتم ... پسری با موهایی خرمایی با لبخند نگاهم میکرد ...
واییییی نه واسااا ببینم این منو روی پله برقی گذاشت ...
نگاهمو از پسره گرفتم و با چشمام دنبال کوک میگشتم ... کوک بالای پله برقی با اعصبانیت نگاهم میکرد... خواستم از پله ها برم بالا شاید تونستم بهش برسم اما با گیر کردن کفشم به پلش به عقب کشیده شدم که با دستی که دور کمرم نشست سرمو بالا آوردم ...
پسره بود همون پسره...
پسره: خانم حالتون خوبه...
× خییلی ممنونم ...
× دستشو پس زدم و صاف روی پله ایستادم ... وقتی به آخر پله رسیدم از پله برقی پایین اومدم... و منتظر کوک موندم ... هرچی میگشتم کوک رو پیدا نمی کردم ... کع با قدم های عصبی کسی برگشتم کوک بود ... دستمو با فشار گرفت و بدون هیچ حرفی به سمت جایی که کالیرا و ته و لنا بود رفتیم...
ویو یک ساعت بعد:
ادامه دارد....🌔
بچه ها شرمنده من به جای پله برقی میگفنم آسانسور شرمنده همگی 💖
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ 👑
با حرص از مغازه لباس زیر بیرون اومدم پسره
زورگو
عوضی ....
صدای قدم هاش که داشت بهم نزدیک میشد به گوشم میرسید... پامو تند کردم که ازش فاصله بگیرم ... که با برخورد دستی دور کمرم سرجام ایستادم ...
دستشو از دور کمرم باز کردم و با تند کردن پاهام ازش دور شدم ...
هنوز چند ساعتی نمیشه که زنش شدم ...
هی اذیتم میکنه ... اینم از این کارش که اعصاب برام نزاشت
توی خرید هرچیز که خودش دوست و علاقه داشت انتخاب میکرد... حق انتخابم نداشتم ...
تمام لباس ها زیری که خرید لختی بود ... همشون به یک بند وصل بودن
من که میدونم از قصد خریده...
هنوز بهم تاکید میکرد اینارو جای دیگه بپوشم کلم میکنه... پسره زورگوووو
با صدای خنده هایی که از پشتم بود برگشتم که کوک داشت به حرص خوردن من میخندید...
- ات خانم حرص نخور ... زن من شدی باید طوری که من دوست دارم باشی....
× با نگاهی شاکی به سمتش چرخیدم ...
× تو خواب میتونی منو با این لباس ها ببینی آقای جعٔون جونکوک....
- چرا تو خواب ... تو واقعیت قراره ببینم ...
× واییییی داشت کلافم میکرد ... اگه یکم دیگه حرصم میداد داد میزدم ... پس بدون توجه به کوک با دو به سمت پله برقی رفتم ...
نه پله برقی .. حالا چه غلطی کنم... آب دهنم رو صدا دار قورت دادم که با دستی که دور کمرم حلقه شد روی یکی از پله های ... پله برقی قرار گرفتم ... میدونستم کوکه واسه همین اهمیت ندادم ... با صدای فردی که تا به حال به گوشم نخورده بود برگشتم ... پسری با موهایی خرمایی با لبخند نگاهم میکرد ...
واییییی نه واسااا ببینم این منو روی پله برقی گذاشت ...
نگاهمو از پسره گرفتم و با چشمام دنبال کوک میگشتم ... کوک بالای پله برقی با اعصبانیت نگاهم میکرد... خواستم از پله ها برم بالا شاید تونستم بهش برسم اما با گیر کردن کفشم به پلش به عقب کشیده شدم که با دستی که دور کمرم نشست سرمو بالا آوردم ...
پسره بود همون پسره...
پسره: خانم حالتون خوبه...
× خییلی ممنونم ...
× دستشو پس زدم و صاف روی پله ایستادم ... وقتی به آخر پله رسیدم از پله برقی پایین اومدم... و منتظر کوک موندم ... هرچی میگشتم کوک رو پیدا نمی کردم ... کع با قدم های عصبی کسی برگشتم کوک بود ... دستمو با فشار گرفت و بدون هیچ حرفی به سمت جایی که کالیرا و ته و لنا بود رفتیم...
ویو یک ساعت بعد:
ادامه دارد....🌔
بچه ها شرمنده من به جای پله برقی میگفنم آسانسور شرمنده همگی 💖
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ 👑
- ۶۷.۴k
- ۰۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط