{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۴۰ }🌔

× در اتاق باز شد....

پتو روی سرم بود چون من وقتی کسی بهم نزدیک میشه کنترل خندم دسته خودم نیست... سعی میکردم نخندم ولی نمیشد ....

که پتو از روم کشیده شد... ولی خودمو زدم به خواب
که صدای باز و بسته شدن کشو لباس ها میومد ....


صدای قدم هاش که داشت بهم نزدیک میشد رو می‌شنیدم ...

اینکه خودمو خواب نشون بدم و نخندم خیلی سخت بود ...


دستش به سمتم اومد... وقتی تیرشتم رو لمس کرد ... متوجه منظورش شدم ...



میخواست لباسمو در بیاره
سریع از سرجام بلند شدم و روی تخت نشستم

قیافه سرد و عصبیش به پوزخندی تغییر کرد

- حالا که بیداری خودت عوضش کن... ( نیم تنه رو سمت ات میگیره)

× من نمی پوشم ...

- بپوش تا خودم تنت نکردم

× من جلو تو اینارو نمی پوشم.. چرا باید جلوی تو‌ این جور لباس هارو بپوشممم....

- چون نمی‌خوای با آوردن دختر دیگه ای توی این خونه ناراحت بشی...


× برام مهم نیست برو هر غلطی میخوای انجام بده

- من تورو میخوام لعنتییی ( عربده)

× نزدیک کوک شدم و بله حدسم درست بود مشروب خورده بود و مست بود ... ولی اگه داد بزنه ممکنه همه متوجه بشن ... پس سعی کردم ارومش کنم

× کوک تو مستی فردا صحبت میکنیم

- من تورو میخوام ( داد)

× کوک تو‌ که این همه دختر برات ریختن چرا من...

- چون زنمو می‌خوام ... من تورو میخوام میفهمی ( داد)

× کوک تمومش کن ... ما بخاطر لنا باهم هستیم هیچ چیز دیگه ای غیر از این بین ما نیست ...

- که نیست نه( عربده)

× با شتاب به روی تخت پرت شدم ... نفسم توی سینم حبس شده بود ... روم خیمه زد.... صورتش خیلی نزدیک صورتم بود ‌.. تپش قلبم خیلی زیاد شده بود


- تا وقتی که اسمت تو شناسنامه من باشه حق نداری از دستوراتم سرپیچی کنی ... تو مال منی بفهم اینو ... من هر نیازی که بخوام ازت باید انجام بدی...

وظیفه یک زن اینکه به شوهر سرویس بده پس حواست باشه....

× من از اینجا میرم همین حالا...

- عه‌ نه بابا ... اونقت چطوری میخوای از دست من فرار کنی ها....


× درسته این شروع زندگی نحس که توی خونه جونکوک بود .. اون همیشه از یک قانون زن و شوهری استفاده میکرد

× و منم به‌ راحتی گولش می‌خوردم

فصل جدید از زندگی من از الان شروع شد اما پایانش چی ... آیا پایانش ... میرسه به روزی که خواسته باشم بگم کار درستی کردم ... یا بگم کارم اشتباه بود و من گول خوردم... حالا حالا زندگی من ادامه داشت

با داستان های جدید

چرا که هر دفعه به این فکر میکنم داستان من چند جلد داره و چرا تمومی نداره....

با تو همراهم در ادامه‌ی داستان ...

ادامه دارد..🌔


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ 👑

این پارت رو دیر گذاشتم چون لایک ها زیاد نبود و حمایت کم بود ... این پارت رو بترکونید دو تا پارت جدید میزارم ... اگه زیاد بشه امشبم میزارم.... حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐

شرط ها:

فالو بالا
لایک ها بالا
بازنشر بالای ۶۰

بوس بهتون که بهترینید🥹🧑‍🤝‍🧑
دیدگاه ها (۱۲۰)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

شخصیت ها اصلیجونگکوک ا.ت مینی : دوست صمیمی ا.ت سوجون بقیه ش...

MR.JEON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط