{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

in your eyes

#in_your_eyes
part_76

"پارت های قبل در پیج داخل بیو قرار داره"

ویو کایلا

یک روز و نیم گذشته بود
حداقل فکر میکردم یک روز و نیم گذشته
اینجا نه ساعتی بود نه پنجره جوری بود که بشه درست بیرونو دید
تمام بدنم درد میکرد ، مچ دستام قرمز شده بودن
کبودی‌های ریز روی پوست دست و پام افتاده بود
نه یه چیز وحشتناک
فقط آزاردهنده ، و بدتر از همه...
گرسنگی
به غذایی که آورده بودن لب نزده بودم
نه از لجبازی ، فقط اعتماد نداشتم

روی صندلی نشسته بودم و وانمود میکردم هنوز دستام بسته‌ان
در حالی که از دیروز تونسته بودم طنابارو شل کنم
هنوز فرار نکرده بودم
نه چون نمیشد ، چون منتظر یه فرصت بهتر بودم
یه اشتباه ، یه حواس‌پرتی
یه لحظه که بتونم از اینجا بزنم بیرون
صدای باز شدن در باعث شد سرمو بلند کنم
یونا وارد اتاق شد
مثل همیشه
بدون سلام
بدون حرف
یه صندلی برداشت و چند متر اونطرف‌تر نشست
چند ثانیه فقط نگام کرد

بعد گفت:
هنوزم همون قیافه طلبکارو داری
پوزخند زدم
گفتم:
ببخشید ، دفعه بعدی که یکی منو بدزده سعی میکنم خوشحال‌تر به نظر بیام.

یونا چشم‌هاشو بست
انگار داشت سعی میکرد خودشو کنترل کنه

گفت:
تو هیچوقت خسته نمیشی؟
شونه‌ای بالا انداختم

گفتم:
تو هیچوقت دست از دیوونه‌بازی برمیداری؟
فکش سفت شد
چند ثانیه سکوت بینمون افتاد

بعد گفت:
میدونی مشکل تو چیه؟
پوزخند زدم

گفتم:
فکر کنم الان قراره یه سخنرانی بشنوم
یونا از جاش تکون نخورد.
فقط زل زده بود بهم

گفت:
تو همیشه فکر میکنی از همه بهتری
خندیدم

گفتم:
نه.
فقط فکر میکنم از تو عاقل‌ترم.

و همون جمله کافی بود تا جوش بیاره

یهو از جاش بلند شد
صندلی با صدای بلندی عقب رفت
اخمام رفت تو هم

گفتم:
باز چی شد؟
بدون جواب دادن چند قدم سمتم اومد
این بار خیلی نزدیک
اونقدر نزدیک که میتونستم عصبانیتو توی چشم‌هاش ببینم

گفت:
تو هنوزم فکر میکنی میتونی مسخره‌م کنی؟
پوزخند زدم

گفتم:
اگه ناراحت میشی شاید نباید انقدر فرصت بدی

همون لحظه فکش قفل شد.
دستش بالا اومد و یه چاقو رو زیر گلوم نگه داشت
سردی فلز باعث شد چند ثانیه ساکت بشم
ولی نه از ترس ، فقط از اینکه یونا واقعاً کنترلشو از دست داده بود

یونا آروم گفت:
میدونی؟
من میتونم همین الان همه چیزو تموم کنم
چشمامو توی چشم‌هاش دوختم

گفتم:
پس چرا انجامش نمیدی؟
نفسش سنگین شد
چاقو رو محکم‌تر نگه داشت

گفت:
فکر نکن جرأتشو ندارم
پوزخندم عمیق‌تر شد

گفتم:
نه
فکر میکنم خودتم میدونی بعدش چی میشه.
چند ثانیه سکوت شد

آروم تر ادامه دادم:
اگه جونگ کوک باخبر بشه... اوم.. حسابتو میزاره کف دستت.
همون لحظه چیزی توی چشم‌های یونا لرزید

ولی فقط برای یه ثانیه

بعد دوباره عصبانیت جاشو گرفت.
یه قدم جلو اومد

و منم عقب نکشیدم
برعکس.. یه قدم جلو رفتم.
همون لحظه .. پوستم زیر چاقو کشیده شد

یه سوزش تند کنار گردنم پیچید ، اخمام برای یه لحظه جمع شد
این بار حتی خود یونا هم جا خورد
چشم‌هاش برای چند ثانیه گرد شد
انگار انتظار هر واکنشی رو داشت جز اینکه من عقب نرم
چند ثانیه فقط بهم خیره موند

بعد با عصبانیت چاقو رو کنار کشید.
گفت:
تو واقعاً دیوونه‌ای

لبخند کمرنگی زدم
گفتم:
این حرفو از تو قبول نمیکنم

و همون لحظه یونا با حرص از اتاق بیرون رفت و در رو پشت سرش کوبید
چند ثانیه به در خیره موندم

بعد دستمو آزاد کردم و آروم روی گردنم گذاشتم.
نفس عمیقی کشیدم

زیر لب گفتم:
بجنب جئون...
فکر کنم وقت فرار رسیده...

۲. یونا

#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۹)

سلام دخترام من نویسنده پیج @Amelia_mh امپیجم به مدت ۶۰ روز ...

in your eyes

in your eyes

in your eyes

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط