{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_____پارت¹⁰ نفرین کوچولو_____

_____پارت¹⁰ نفرین کوچولو_____

نگاهم به مارِبلا افتاد که گوشه‌ی آشپزخانه ایستاده بود.

کاملاً معلوم بود گریه کرده است؛ رد اشک‌ها هنوز روی صورتش مانده بودند.

زیر چشم‌هایش گود افتاده بود، انگار خستگیِ دلش راه خودش را روی چهره‌اش باز کرده باشد.

پلک‌هایش کمی متورم و سرخ بودند و نگاهش دیگر آن شفافیتِ قبل را نداشت.

صورتش رنگ‌پریده بود، اما بیش از هر چیز، اندوهی که در سکوتش جا خوش کرده بود، توی چشم می‌زد؛ اندوهی عمیق، بی‌صدا و خفه‌کننده.

با دیدن حال‌وروزش، مطمئن شدم که مادرش او را به زور به جکسون می‌دهد.

این فقط یک حدس نبود؛

دردی که در نگاه مارِبلا موج می‌زد، حقیقت را فریاد می‌کشید.

اما چیزی که واقعاً داشت آزارم می‌داد، این بود که چرا جکسون؟

در میان این‌همه مردِ اشراف‌زاده در راونول، چرا باید کسی که من دوستش داشتم—کسی که حاضر بودم زندگی‌ام را برایش بدهم—با خواهرم ازدواج کند؟

اصلاً چرا او ناراحت نبود؟

مگر نباید حالا، به‌خاطر این‌که قرار است با کس دیگری ازدواج کند، اندوهی در چهره‌اش دیده می‌شد؟

چرا هیچ نشانی از تردید، پشیمانی یا حتی درد در نگاهش نبود؟

این سؤال‌ها مثل خاری در دلم فرو رفته بودند و هر لحظه بیشتر آزارم می‌دادند.

____________ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵)

_____پارت¹¹ نفرین کوچولو_____*راوی*رُزالینث دوباره به خواهر ...

_____پارت¹² نفرین کوچولو_____مارِبلا نگاهی کوتاه، اما آکنده ...

_____پارت⁹ نفرین کوچولو_____پدرم برگشته بود و روی مبلی نشسته...

_____پارت⁸ نفرین کوچولو_____به‌زور خودم را به سمت در کشاندم....

_____پارت¹⁵ نفرین کوچولو_____به هر قیمتی که شده، باید آن کلی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط