{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🪽 Angel of salvation 🪽

🪽 Angel of salvation 🪽

Part ²⁹


با این حرفش گونه هام سرخ شدن . این مرد خوب بلده منو خجالت زده کنه .
ات ✨ ن..نه پیشی کوچولو چطوره؟(لبخندِ خجالتی)
یونگی 🪽 اوممم ... باشه ولی بعدا باید ددی صدام کنی باشه؟(بم)
ات ✨ ب..باشه.(خجالتی)
یونگی 🪽 خوبه حالا بخوابیم .
ات ✨ باشه پیشی کوچولو.
یونگی 🪽 کوچولو تویی نه من .
ات ✨ تو بیشتر کوچولویییی . گوگولییی.
با انگشت اشارم ضربه ای روی نوک بینیش زدم .
یونگی 🪽 باشه تو بزرگ من کوچولو خوبه؟
ات ✨ عالیههه.
خندش گرفت ... خنده های لثه ایش . دیونشونم .(دوباره حرف دل ادمینتون😊)
ات ✨ میدونی چیتو بیشتر دوست دارم؟
یونگی 🪽 چی ؟
ات ✨ خنده هاتو . خیلی قشنگن . لطفا وقتی پیش منی قایمشون نکن باشه ؟
یونگی 🪽 چشم ... ولی تو همه چیزت قشنگه .
ات ✨ واقعا؟
یونگی 🪽 اره کوچولو ... حالا بخوابیم ؟ خیلی خوابم میاد . به خدا هیشکی منو تا ساعت ۱۲ شب نگه نداشته بود البته نتونسته بود .
ات ✨ ولی من تونستم .
یونگی 🪽 اره تو تونستی (لبخند)
ات ✨ بزار برم دستشویی الان میام بخوابیم .
یونگی 🪽 باشه خانم بزرگ .
دیگه قایم شدن فایده نداشت . رفتم سمت کیفم و پد برداشتم و رفتم سمت دستشویی. بعد از انجام عملیات تخلیه چ تعویض امدم بیرون و رفتم پیشش دراز کشیدم . فکر کردم خوابیده چون موقع امدنم رو تخت تکون نخورد پس رومو کردم اونور و طبق معمول رو دست راستم خوابیدم که از پشت امد و بغلم کرد و سرشو تو گردنم فرو کرد . یه لحظه یه جوری شدم و موهای تنم سیخ شد . یونگی 🪽 فکر کردی خوابم؟(بم)
ات ✨ ا..اره.
دستشو گذاشت رو دلم و دایره وار ماساژ میداد . ناخود آگاه چشمام بسته شد و اب دهنمو قورت دادم .
یونگی 🪽 دل درد نداری که ؟
ات ✨ نه خوب ..شده .
یونگی 🪽 اوهوم خوبه شب بخیر کوچولوی من .
ات ✨ شب بخیر اقای بزرگ .
یونگی حلقه دستاشو دورم محکم تر کرد و منو بیشتر چسبوند به خودش و بوسه ای روی موهام کاشت . خودمو به گرمتی وجودش سپردم و گذاشتم پلکام با بسته شدنشون منو به دنیای خواب ببرن .

✨ صبح ویو ات ✨
با احساس کامل شدن خوابم بیدار شدم و اولین چیزی که دیدم صورت یونگی بود . همینطوری به صورت بی نقصش خیره شدم . چطوری یه نفر میتونه انقدر جذاب و هات باشه و در عین حال کیوتم باشه ؟ با دستم گونشو نوازش میکردم و با انگشتام جای جای صورتشو نقش و نگار میکشیدم و لمس میکردم . انگار میخواستم که اگر یه روزی صورتشو از یاد بردم دستام و انگشتام از یاد نبرن . نقش و نگارامو روی صورتش پیش میبردم تا رسید به لبش . با همین لبا دیشب منو ساکت کرد تا دیگه از بی اهمیت بودنم حرفی نزنم . خواستم دستمو بردارم که انگشتامو بوسید .
یونگی 🪽 انگشتاتم کوچوعه مثل خودت.
ات ✨ صبح بخیر پیشی کوچولو .
یونگی 🪽 صبح بخیر کوچولو . خوبی؟
ات ✨ اره عالیم .
کش و قوصی به تنش داد و نشست رو تخت . منم بلند شدم و نشستم رو تخت که جفتمون با سینی صبحونه روی میز روبه رو شدیم .
یونگی 🪽 مگه ساعت چنده؟
ات ✨ بزار ببینم .
نگاهی به ساعت رو دیوار انداختم ... فکر کنم ساعت خوابیده . ساعت ۱۲:۴۰ بود . پلکی زدم و گوشیمو از روی میز برداشتم و صفحشو روشن کردم ... نه ساعت نخوابیده ما زیاد خوابیدیم . ساعت ۱۲:۴۰ بود .
ات ✨ــــــــــ

شرطا مثل قبل.
دیدگاه ها (۲۰)

🪽 Angel of salvation 🪽Part ³⁰ات ✨ ۱۲:۴۰ (تعجب)یونگی 🪽 یعنی م...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ³¹ات ✨ بگم؟یونگی 🪽 اره بگو .با چش...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ²⁸یونگی 🪽 اگه دوست نداشتم نداشتم ...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ²⁷ات ✨ پ..پس چرا همون اول بهم نگف...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁵⁵اروم با قلبی که به شدت تند میزد...

the king of my heart 💜پارت۱۳ادمین ساعت ۱۰ شب در حال نوشتن پا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط