{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Angel of salvation

🪽 Angel of salvation 🪽

Part ³¹


ات ✨ بگم؟
یونگی 🪽 اره بگو .
با چشمای مثل شبش به چشمام خیره شد و منم نتونستم چیزی غیر از حقیقت بگم .
ات ✨ اون گفت که ... از اینکه جاشو گرفتم چه حسی دارم ؟ گفت تا میتونم از این حس لذت بگیرم چون زود ازم پسش میگیره .
یونگی 🪽 مینی که حسود نبود ... نکنه عمه پرش کرده ؟ اره همینه . کلا از پیشم جایی نرو ابم خواستی بخوری بگو با هم بریم خب؟
ات ✨ باشه .
یونگی 🪽 افرین کوچولو حالا بریم.
دستشو گرفتم و کنارش شروع کردم قدم زدن .بین دخترای اونجا فقط من بودم که میکاپ نداشتم . واقعا چطوری وقت میکنن و حوصله ارایش دارن؟
پدر بزرگ یونگی تا مارو دید عصاشو کوبید به زمین گفت .
پ.ب.یونگی : سلام به عروس و دامادمون.
ات و یونگی ✨🪽 سلام پدر جان .
پ.ب.یونگی : بشینین.
ات و یونگی ✨ 🪽 چشم
رفتیم و نشستیم رو مبل . نمیدونم چرا استرس گرفتم . دستای یونگی رو گرفتم و فشار دادم که برگشت سمتم ‌.
یونگی 🪽 چیشده کوچولو؟
ات ✨ استرس دارم.
یه دستشو از بین گره دستام ازاد کرد و سرمو ناز کرد و از کمرم گرفت و نزدیک خودش کرد .
یونگی 🪽 اروم باش خب هرچی بشه من اینجام .
ات ✨ باشه .
پ.ب.یونگی : همگی بیاین اینجا .
همه امدن دورمون وایسادن تا ببینن پدر بزرگ چی میخواد بگه .
پ.ب.یونگی :خب همه گوش کنین که بعد حرفم میریم برای سرف ناهار . یونگی ، نوه ارشدم و ات ، عروس ارشد بین نوه هام روز وصلت قانونیشون امروز مشخص میشه . من تصمیم گرفتم که ۱۰ روز دیگه جشن عروسی برگزار بشه . کارت های دعوت از دو روز دیگه جلوی در خونه هاتون میاد . هرکس دوست داره حضور پیدا کنه و هرکس هم دوست نداره حضور پیدا نکنه مهم نیست .عروس و داماد موافقن ؟
یونگی 🪽 هرچی شما تصمیم بگیرین همونه پدر جان .
ات ✨ بله پدر جان هرچی شما بگین .
پدر بزرگ یونگی سری تکون داد که صدایی از بین جمعیت بلند شد .
ایزول : پدر جان همه میدونیم که ات جان هنوز ۱۸ سالش هم نشده . حداقل میزاشتین ۱۸ سالش بشه بعد مراسم عروسی رو برگزار میکردین .‌بعدشم دختر من مینی چی کم داشت ؟ ات جان نکنه کارات دست خودت نبوده و خط قرمز هارو با یونگی رد کردی که یونگی مجبور شده بیاد سمتت ؟(پوزخند)
وایسا ببینم الان غیر مستقیم به من گفت هرزه؟ نه اینطوری نمیشه خواستم بلند شم برم سمتش که یونگی دستامو گرفت و مادر یونگی خودش جوابشو داد .
م.یونگی : ایزول میفهمی چی میگی؟ نکنه میخوای داستان خودتو تعریف کنی ؟ من که خوب بلدم داستان تعریف کنم .
یونگی 🪽 عمه احترام خودتو دخترتو نگه دار من ات رو دوست دارم هرکس خوشش میاد بیاد نمیاد هم مهم نیست هر فکری هم که میخوایین بکنین.من به ات بیشتر از چشمام اعتماد دارم.
پ.ب.یونگی : ازول کاری نکن از همین الان اسمت بین مهمونا خط بخوره .خودتو جمع کن .
ایزول : چشم پدر .
پ.ب.یونگی : خب دیگه تشریف بیارین برای ناهار .
همه بلند شدن و رفتن . همه بلند شدن و رفتن سمت سالن غذاخوری. خواستم بلند شم که یونگی دستمو گرفت و کشید که دوباره نشستم.
یونگی 🪽 خوبی ؟
تا حالا هیچکس بهم غیر مستقیم نگفته بود هرزه چطوری میتونم خوب باشم ؟ ولی به خاطر اینکه ناراحت نشی مجبورم چیز دیگه ای بهت بگم.بغضمو قورت دادم و کلماتو به زبون اوردم
ات ✨ اره خوبم .
یونگی 🪽 نچ ، اهمیت نده باشه ؟ مهم اینه که من دوست دارم . اینا هر حرفی که بیاد نوک زبونشون بدون مزه کردنش میگن خودتو ناراحت نکن .
بغلم کرد و بوسه ای روی سرم کاشت .
یونگی 🪽 همه اینا میگذره کوچولو باشه ؟
ات ✨ باشه بریم .
یونگی 🪽 اگه واقعا حالت خوبه بریم .
ات ✨ واقعا خوبم .
یونگی 🪽 باشه .
منو از خودش جدا کرد و بلند شدیم و رفتیم سمت سالن غذاخوری .
صندلی ها همه پر بودن که دیدم مادر جون دوتا صندلی کنار خودش رو برامون نگه داشته .
ات ✨ بریم اونجا مادرجون واسمون جا نگه داشته .
یونگی 🪽 باشه بریم .
نشستیم پیش هم و با حرف پدر بزرگ شروع کردیم کشیدن غذا .
یکم گذشت که من حتی نصف بشقابم هم نخورده بودم . در واقع از گلوم پایین نمیرفت . یونگی سرشو نزدیک گوشم آورد.
یونگی 🪽 ببین دروغ گفتی خوب نیستی که . داری با غذات بازی میکنی .
ات ✨ نه خوبم .
یونگی 🪽 فکر میکنی من نمیفهمم خوب نیستی؟ کافیه یه بند انگشت غذا اضافه بیاری من میدونم و تو باشه ؟
ات ✨ باشه .
بزور هم که شده غذامو تا ته خوردم و نزاشتم چیزی تو بشقابم بمونه . همه هم زمان بلند شدیم .
مینی که کلا نگاهش رو من بود و از اون بدتر مادرش بود . مادر دختر داشتن با نگاهشون منو قورت میدادن .

شرطا مثل قبل.
دیدگاه ها (۳)

🪽 Angel of salvation 🪽Part ³⁰ات ✨ ۱۲:۴۰ (تعجب)یونگی 🪽 یعنی م...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ²⁹با این حرفش گونه هام سرخ شدن . ...

ادامه پارت +باشه بخشیدمت، بلند شو بریم خونه _نچ اول میرم اتا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط