{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Angel of salvation

🪽 Angel of salvation 🪽

Part ²⁸


یونگی 🪽 اگه دوست نداشتم نداشتم هیچوقت از حرف امشب پدر بزرگم ناراحت نمیشدم تازه خوشحالم میشدم و به وقتش ازت استفاده میکردم و نیازامو برطرف میکردم و بعدش پرتت میکردم اونور . اینو بدون اگه الان بهت گفتم که میتونی بری دلیلش دوست داشتنم بوده نه چیز دیگه ای .
ات ✨ دیگه اشکالی نداره ، دیگه این بحثو ادامه نده .
یونگی 🪽 چرا اشکال نداره ؟
ات ✨ چون ضعیف ترین احساسی که از قلب بیاد به بزرگترین فرمان قلب حکومت میکنه . مین یونگی ....(نفس عمیق)دوست دارم و باهات میمونم ولی دیگه هرگز بهم دروغ نگو و چیزی رو ازم مخفی نکن باشه؟
به چهره بهت زدش خیره شدم و لبخندی زدم .
یونگی 🪽 واقعا باهام میمونی ؟ ... ولی با من بودن خطرناکه .
ات ✨ خطرشو به جون میخرم .
یونگی 🪽 ولی ات تو مجبور نیستی .
ات ✨ میدونم پس لطفا این بحثو تموم کنیم باشه؟
دستمو گرفت و برد سمت لباش و بوسه ای عمیق روش زد .
یونگی 🪽 با تمام وجودم تا اخرین نفسم ازت محافظت میکنم ، قسم میخورم .
تو تمام این مدت دلم داشت تیر میکشید و تمام تن و صورتم رو عرق سرد پوشونده بود . سرمو گرفتم پایین و از درد چشمامو رو هم فشردم که سریع دستامو ول کرد و یدونه قرص مسکن رو از بسته قرص دراورد و لیوان اب و داد دستم و قرصو گذاشت تو دهنم منم ابو بردم سمت دهنمو قرص رو قورت دادم . لیوانو ازم گرفت و منو روی تخت دراز کرد و پتو رو زد کنار و تیشرتم و کمی داد بالا و کیسه اب گرم رو گذاشت رو دلم و خودشم کنارم دراز کشید و منو تو اغوشش برد و موهامو نوازش میکرد و هراز گاهی بوسه ای روی موهام میزاشت .
ات ✨ فرشته نجات .
یونگی 🪽 چی ؟
ات ✨ تو ... فرشته نجاتمی دیگه .
یونگی 🪽 من ؟
ات ✨ اره .

(و اون ها تا اخر عمر به خوبی و خوشی با هم زندگی کردن پایانننن .


شوخی کردم مونده حالا 😅)

دل دردم داشت کمتر میشد و سوالی که امد تو ذهنمو ازش پرسیدم .
ات ✨ خب میشه بگی رسمتون چیه ؟
یونگی 🪽 خب ....(نفس عمیق)رسممون اینه که فردای شب عروسی بعد از .... رابطه باید دستمال ... خونی رو به بزرگ خانواده بدی تا از دختر بودن عروس مطمئن بشن . چون معتقدن ازمایش گرفتن زیاد کمکی نمیکنه و دخترا میتونن با دکتر رو راضی کنن تا به دروغ بگن که اون دختر باکره بوده .
تمام تنم یخ کرد . یعنی پدربزرگش چه فکری در مورد من کرده ؟ فکر کرده من تو سن هیفده سالگی زیر خواب کسی بودم ؟
اینا به کنار دستمال خونی رو باید بده به پدربزرگش؟ واییییییی خاک بر سرم شد که ابروم میرههه.
ات ✨ ـــــــــــــ
یونگی 🪽 واقعا ببخشید . من نمیخواستم تا قبل ۱۸ سالگیت بهت دست بزنم ولی مجبورم ولی باز تلاشم و برای منصرف کردن پدر بزرگم میکنم . بازم ببخشید . (ادمین : عشق من چرا انقدر از این دختره معذرت خواهی میکنی اخهههه؟)
ات ✨ ا..ایرادی نداره بالاخره که باید اتفاق بیوفته ... حالا دیر یا زودش .... مشکلی نداره خودتو ناراحت نکن .
مغزم با حرفایی که میزدم مخالف بود و درونم بین قلب و مغزم دعوا که چه عرض کنم جنگ بود .
یونگی 🪽 قول میدم سعیمو بکنم تا منصرف بشه ولی اگه نشد ... اذیتت نمیکنم .
سری تکون دادم . دل دردم خوب شده بود و گرمای کیسه‌هه داشت اذیتم میکرد.
ات ✨ میشه کیسه رو برداری ؟ گرماش اذیتم میکنه .
یونگی 🪽 اره کوچولو.
ات ✨ مرسی ... راستی فردا بیام کتابخونه ؟
یونگی 🪽 نه چرا باید بیای ؟ تو دیگه دختر منی و منم به دخترم اجازه نمیدم کار کنه . جیمین خوب بلده اونجا رو بگردونه .
ات ✨ باشه بابایی جونم . راستی ....
یونگی 🪽 چیشده کوچولو ؟
ات ✨ میزاری برم... مدرسه ؟
یونگی 🪽 اره کوچولو زندانیت نمیکنم که . اوردمت پیش خودم تا ازاد باشی و بیشتر برا هدفت تلاش کنی .
بوسه ای روی پیشونیم زد و ادامه داد
یونگی 🪽 مدرستو میارم نزدیک اینجا که راحت بری و بیای خوبه ؟
ات ✨ باشه مرسی جناب مین .
یونگی 🪽 اوممم خوشم نیومد .
ات ✨ چرا ؟
یونگی 🪽 میتونی یه چیز دیگه بهم بگی ، مثلا ددی چطوره؟(لبخند شیطون)
ات ✨....


شرط
²⁵ لایک
²⁵ کامنت
⁷ بازنشر
دیدگاه ها (۲۹)

🪽 Angel of salvation 🪽Part ²⁷ات ✨ پ..پس چرا همون اول بهم نگف...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ²⁶رسیدیم به سالن غذاخوری. یه میز ...

ادامه تک پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط