Under the moonlight
Under the moonlight 2
P9
از اون شب گذشت.ساعت ۵ صبح بود هوا هنوز کامل روشن نشده بود.تاریک بود اما روشن بود.این هوا رو دوست داشت.با اون برفی که روی زمین نشسته بود و هوای ابری خاکستری.امروز لینا شیفت نداشت پس خودش تنها بود.استارت ماشین رو زد و اهنگ پخش شد.ماشین رو از پارکینگ بیرون گذاشت و به سمت شرکت روند.
از اونجایی که صبح زود بود و جمعیت زیادی بیرون نبود،دقیقا جلوی ساختمان شرکت جا پارک پیدا کرد و پارک کرد.کیفشو از روی اون صندلی برداشت و در ماشین رو قفل کرد.نفسایی که بیرون میداد از سردی هوا بخار میکردن.در شیشهای رو باز کرد.امروز دیر تر از روزای دیگه رسیده بود.همه بهش سلام کردن و طبق روال همیشگی توی دفترش رفت.ایده های زیادی برای امروز داشت.پالتوی مشکیش رو روی مبل گذاشت و پشت میزش نشست.در کشو رو باز کرد و خواست طرح های روز های پیش رو در بیاره تا از روی اونا طرحی کامل تر بکشه اما با خالی بودن کشو مواجه شد.هرچی گشت پیداشون نکرد.موهاشو عصبی اما تمیز به عقب هدایت کرد.رفت بیرون تا از جونگکوک بپرسه که کجان.
بیرون دفتر رفت و در دفتر جونگکوک رو زد.از پشت سرش یکی از همکارا گفت
: امروز رئیس نیومدن
+چرا
: نمیدونم
+دنبال طرح هام میگردم
:اوو اره.رئیس بردنشون خونشون
+براچی؟
:اینم نمیدونم
+ من نمیتونم بدون اونا طرح جدیدی بکشم
:خب برو ازش بگیر
+چمیدونم کجاست
:ادرس خونشو دارم میخوای
فکر کرد.چارهی دیگه ای نداشت
+برام اساماس کن
:باشه الان
دوباره به دفترش برگشت.پالتو و کیفش رو برداشت.دلیلش رو نمیدونست اما میخواست جونگکوک رو ببینه.دل شورهی عجیبی داشت چون میدونست بی دلیل نیست که نیومده.
دوباره سوار ماشین شد.گوشی رو باز کرد و به آدرس داده شده رفت
عاقا خیلی شرطا دیر میرسن یعنی من معشوقه دشمن رو شیش ذوز پیش گذاشتم تازه ۲۱ لایک گرفته بعدم هی میگین بعدی بعدی دِ خو...
حیح
P9
از اون شب گذشت.ساعت ۵ صبح بود هوا هنوز کامل روشن نشده بود.تاریک بود اما روشن بود.این هوا رو دوست داشت.با اون برفی که روی زمین نشسته بود و هوای ابری خاکستری.امروز لینا شیفت نداشت پس خودش تنها بود.استارت ماشین رو زد و اهنگ پخش شد.ماشین رو از پارکینگ بیرون گذاشت و به سمت شرکت روند.
از اونجایی که صبح زود بود و جمعیت زیادی بیرون نبود،دقیقا جلوی ساختمان شرکت جا پارک پیدا کرد و پارک کرد.کیفشو از روی اون صندلی برداشت و در ماشین رو قفل کرد.نفسایی که بیرون میداد از سردی هوا بخار میکردن.در شیشهای رو باز کرد.امروز دیر تر از روزای دیگه رسیده بود.همه بهش سلام کردن و طبق روال همیشگی توی دفترش رفت.ایده های زیادی برای امروز داشت.پالتوی مشکیش رو روی مبل گذاشت و پشت میزش نشست.در کشو رو باز کرد و خواست طرح های روز های پیش رو در بیاره تا از روی اونا طرحی کامل تر بکشه اما با خالی بودن کشو مواجه شد.هرچی گشت پیداشون نکرد.موهاشو عصبی اما تمیز به عقب هدایت کرد.رفت بیرون تا از جونگکوک بپرسه که کجان.
بیرون دفتر رفت و در دفتر جونگکوک رو زد.از پشت سرش یکی از همکارا گفت
: امروز رئیس نیومدن
+چرا
: نمیدونم
+دنبال طرح هام میگردم
:اوو اره.رئیس بردنشون خونشون
+براچی؟
:اینم نمیدونم
+ من نمیتونم بدون اونا طرح جدیدی بکشم
:خب برو ازش بگیر
+چمیدونم کجاست
:ادرس خونشو دارم میخوای
فکر کرد.چارهی دیگه ای نداشت
+برام اساماس کن
:باشه الان
دوباره به دفترش برگشت.پالتو و کیفش رو برداشت.دلیلش رو نمیدونست اما میخواست جونگکوک رو ببینه.دل شورهی عجیبی داشت چون میدونست بی دلیل نیست که نیومده.
دوباره سوار ماشین شد.گوشی رو باز کرد و به آدرس داده شده رفت
عاقا خیلی شرطا دیر میرسن یعنی من معشوقه دشمن رو شیش ذوز پیش گذاشتم تازه ۲۱ لایک گرفته بعدم هی میگین بعدی بعدی دِ خو...
حیح
- ۵.۶k
- ۲۶ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط