معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
فصل دوم
P⁴¹
ـــهیوناـــ
قبل از اینکه در اون اتاق رو که زرشکی رنگ بود رو باز کنیم مچ دستمو گرفت.یا مچ دست من خیلی کوچیکه یا دستای اون خیلی بزرگه یا شایدم دوتاش.دوباره یا لمسش بدنم شروع به گرم شدن کرد.خداوندا!
من چه مرگمه؟
منو رو به خودش برگردوند.هنوزم عصبی بود.
-اون داشت بهت چی میگفت؟
منظورش از " اون " ابیگل بود.
+هیچی فقط گفت حوصلش سر رفته اومده دوست پیدا کنه
-نباید باهاش ارتباط بگیری،خب؟
+باشه.میتونم بپرسم چرا؟
-اون... بیخیال بیا بریم تو
داشتم از فضولی میمردم.باید میفهمیدم قضیه چیه.
اون در زرشکی رنگ رو باز کرد.یه اتاق نبود،خیلی بزرگ تر بود.کلی میز گرد که کلی ادم دورشون بودن
-دنبالم بیا
با سرم تائید کردم.دنبالش راه افتادم.
رسیدیم به تَهِ اون مکان.یه میز بزرگتر از میز های دیگه
:اوه.اقای جئون
یکی از مرد هایی که پشت میز قمار نشسته بود اینو گفت.جونگکوک صندلی رو عقب کشید و روش نشست و با نشستن اون منم نشستم.
-چیشده؟برای باخت دوباره ازم اماده ای؟
: قرار نیست این بار ببازم.
-مشخص میشه
من که دوباره در نقش خودم یعنی نخودی بودن،بودم.فقط به مکالمهشون گوش میدادم و سعی داشتم اطلاعاتی از گفتوگوشون در بیارم.
فرد روبه روی جونگکوک عصبی بود اما چهرشو حفظ کرده بود.
:خب اقای جئون.سر چی؟
-مگه تو غیر پول چیز دیگه هم میخوای که شرط ببندی؟
:هوم.اره ایندفعه چیز دیگه همراهته که میخوامش
-هر چی باشه که اخرش تو به من یه چیزی میدی.ولی خب باشه.بگو چی میخوای؟
:دختری که کنارته
چی؟من اینجا چه کارم؟
بخدا اگه قبول کنه...دیگه نمیدونم چیکار کنم.فقط با یه نگاهی که حتی دل خودم هم به حال نگاهم سوخت،نگاهش کردم.اون حتی نگاهمم نکرد
-باشه قبوله
چییییی
ایسگا گرفته؟
نه ترو خدا راحت باش.سرمو پایین انداختم.بازیشون شروع شد
به ۳۰ تا برسه✨🪐
فصل دوم
P⁴¹
ـــهیوناـــ
قبل از اینکه در اون اتاق رو که زرشکی رنگ بود رو باز کنیم مچ دستمو گرفت.یا مچ دست من خیلی کوچیکه یا دستای اون خیلی بزرگه یا شایدم دوتاش.دوباره یا لمسش بدنم شروع به گرم شدن کرد.خداوندا!
من چه مرگمه؟
منو رو به خودش برگردوند.هنوزم عصبی بود.
-اون داشت بهت چی میگفت؟
منظورش از " اون " ابیگل بود.
+هیچی فقط گفت حوصلش سر رفته اومده دوست پیدا کنه
-نباید باهاش ارتباط بگیری،خب؟
+باشه.میتونم بپرسم چرا؟
-اون... بیخیال بیا بریم تو
داشتم از فضولی میمردم.باید میفهمیدم قضیه چیه.
اون در زرشکی رنگ رو باز کرد.یه اتاق نبود،خیلی بزرگ تر بود.کلی میز گرد که کلی ادم دورشون بودن
-دنبالم بیا
با سرم تائید کردم.دنبالش راه افتادم.
رسیدیم به تَهِ اون مکان.یه میز بزرگتر از میز های دیگه
:اوه.اقای جئون
یکی از مرد هایی که پشت میز قمار نشسته بود اینو گفت.جونگکوک صندلی رو عقب کشید و روش نشست و با نشستن اون منم نشستم.
-چیشده؟برای باخت دوباره ازم اماده ای؟
: قرار نیست این بار ببازم.
-مشخص میشه
من که دوباره در نقش خودم یعنی نخودی بودن،بودم.فقط به مکالمهشون گوش میدادم و سعی داشتم اطلاعاتی از گفتوگوشون در بیارم.
فرد روبه روی جونگکوک عصبی بود اما چهرشو حفظ کرده بود.
:خب اقای جئون.سر چی؟
-مگه تو غیر پول چیز دیگه هم میخوای که شرط ببندی؟
:هوم.اره ایندفعه چیز دیگه همراهته که میخوامش
-هر چی باشه که اخرش تو به من یه چیزی میدی.ولی خب باشه.بگو چی میخوای؟
:دختری که کنارته
چی؟من اینجا چه کارم؟
بخدا اگه قبول کنه...دیگه نمیدونم چیکار کنم.فقط با یه نگاهی که حتی دل خودم هم به حال نگاهم سوخت،نگاهش کردم.اون حتی نگاهمم نکرد
-باشه قبوله
چییییی
ایسگا گرفته؟
نه ترو خدا راحت باش.سرمو پایین انداختم.بازیشون شروع شد
به ۳۰ تا برسه✨🪐
- ۷.۸k
- ۰۱ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط