نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:²³
جونگکوک هنوز روبهروی تابلوی «خروج» ایستاده بود و با اخم به آن نگاه میکرد.
ا/ت چند قدم جلو رفت و گفت:
«جونگکوک، راه میفتی یا میخوای تا صبح با این تابلو بحث کنی؟»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
«یه مشکلی داره.»
ا/ت برگشت.
«چی؟»
جونگکوک با جدیت به تابلو اشاره کرد.
«نوشته خروج.»
«خب؟»
«پس ورود کجاست؟»
ا/ت چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
«چون این تابلو مخصوص خروجه!»
جونگکوک سرش را کمی کج کرد.
«پس چرا اون یکی طرفش ورود نیست؟»
ا/ت نفس عمیقی کشید.
«بیا فقط بریم.»
جونگکوک بالاخره راه افتاد.
دو قدم.
سه قدم.
بعد برگشت.
«ولی هنوز قانع نشدم.»
ا/ت زیر لب گفت:
«من امشب زنده از اینجا برنمیگردم.»
چند دقیقهای از تالار فاصله گرفته بودند.
هوا خنک بود و خیابان تقریباً خلوت.
جونگکوک با قدمهایی که کمی نامنظم شده بود کنار ا/ت راه میرفت.
ا/ت نگاهش کرد.
«آرومتر.»
جونگکوک با اعتمادبهنفس گفت:
«من کاملاً سالمم.»
همان لحظه پایش نزدیک بود به جدول گیر کند.
ا/ت سریع بازویش را گرفت.
«خیلی هم سالمی.»
جونگکوک به جدول نگاه کرد.
«اون یهو اومد جلوم.»
«جدول از اول اونجا بود.»
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
«پس خیلی وقته منتظر من بوده.»
ا/ت خندهاش گرفت، ولی سریع صورتش را برگرداند.
جونگکوک متوجه شد.
«خندیدی.»
«نه.»
«خندیدی.»
«توهم زدی.»
جونگکوک خندید.
«من امشب خیلی چیزا رو میبینم.»
چند قدم جلوتر، چشم جونگکوک به یک فروشگاه شبانه افتاد.
ناگهان ایستاد.
«صبر کن.»
ا/ت هم ایستاد.
«چی شده؟»
جونگکوک به مغازه اشاره کرد.
«اونجا نوشیدنی داره.»
«نه.»
«من هنوز تشنهام.»
«تو همین الان هم مستی.»
جونگکوک با قیافهای جدی گفت:
«نه.»
«جونگکوک.»
«من مست نیستم.»
مکث کرد
«فقط زمین یه کم ناپایداره.»
ا/ت دستش را روی پیشانیاش گذاشت
«تو واقعاً غیرقابل تحملی.»
جونگکوک خندید
«این یعنی نه؟»
«دقیقاً.»
اما چند ثانیه بعد، جونگکوک با یک بطری کوچک برگشت
ا/ت با ناباوری نگاهش کرد
«تو از کجا آوردیش؟»
«خریدم.»
«من گفتم نه.»
«منم شنیدم.»
«پس چرا خریدی؟»
جونگکوک در بطری را باز کرد
«چون جواب نه، به سؤال مربوط بود. به خرید مربوط نبود.»
ا/ت دهانش باز ماند
«تو الان داری با من بحث منطقی میکنی؟»
جونگکوک جرعهای خورد و زد زیر خنده
«نه. دارم تلاش میکنم.»
چند دقیقه بعد..
دو پسر جوان از روبهرو به سمتشان میآمدند
یکیشان نگاهی به ا/ت انداخت و با لبخند گفت:
«داداش، این خانوم با توئه؟»
ا/ت بدون توجه به آنها به راهش ادامه داد
جونگکوک هم ابتدا چیزی نگفت
اما پسر دوم با خنده گفت:
«بیخیال، فکر کنم خانومت از خودت هم بداخلاقتره.»
دوستش خندید
«شاید چون شوهرش اینقدر قیافه گرفته.»
جونگکوک ایستاد
ا/ت همان لحظه فهمید اوضاع دارد خراب میشود
آرام گفت:
«جونگکوک، بیا بریم.»
یکی از پسرها با تمسخر گفت:
«چی شد؟ خودش جواب نداره؟»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد
«جواب دارم.»
ا/ت دستش را گرفت
«لازم نیست.»
جونگکوک به پسرها نگاه کرد
«فقط دارم فکر میکنم چرا بعضیا وقتی حرفی برای گفتن ندارن، بلندتر حرف میزنن.»
لبخند پسرها محو شد
یکی جلو آمد
«چی گفتی؟»
جونگکوک خندید
«گفتم صدات بلنده. فکر کردم شاید اعتمادبهنفست از صدات کوچیکتره.»
ا/ت سریع بازویش را گرفت
«جونگکوک!»
پسر با عصبانیت گفت:
«خیلی زرنگی؟»
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
«نه.»
مکث کرد
«فقط وقتی یکی خودش رو زیادی جدی میگیره، یادم میافته چقدر آدمای بامزهای توی این شهر زندگی میکنن»
ادامه دارد...
حمایت؟
Part:²³
جونگکوک هنوز روبهروی تابلوی «خروج» ایستاده بود و با اخم به آن نگاه میکرد.
ا/ت چند قدم جلو رفت و گفت:
«جونگکوک، راه میفتی یا میخوای تا صبح با این تابلو بحث کنی؟»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش کند، گفت:
«یه مشکلی داره.»
ا/ت برگشت.
«چی؟»
جونگکوک با جدیت به تابلو اشاره کرد.
«نوشته خروج.»
«خب؟»
«پس ورود کجاست؟»
ا/ت چند ثانیه خیره نگاهش کرد.
«چون این تابلو مخصوص خروجه!»
جونگکوک سرش را کمی کج کرد.
«پس چرا اون یکی طرفش ورود نیست؟»
ا/ت نفس عمیقی کشید.
«بیا فقط بریم.»
جونگکوک بالاخره راه افتاد.
دو قدم.
سه قدم.
بعد برگشت.
«ولی هنوز قانع نشدم.»
ا/ت زیر لب گفت:
«من امشب زنده از اینجا برنمیگردم.»
چند دقیقهای از تالار فاصله گرفته بودند.
هوا خنک بود و خیابان تقریباً خلوت.
جونگکوک با قدمهایی که کمی نامنظم شده بود کنار ا/ت راه میرفت.
ا/ت نگاهش کرد.
«آرومتر.»
جونگکوک با اعتمادبهنفس گفت:
«من کاملاً سالمم.»
همان لحظه پایش نزدیک بود به جدول گیر کند.
ا/ت سریع بازویش را گرفت.
«خیلی هم سالمی.»
جونگکوک به جدول نگاه کرد.
«اون یهو اومد جلوم.»
«جدول از اول اونجا بود.»
جونگکوک چند ثانیه فکر کرد.
«پس خیلی وقته منتظر من بوده.»
ا/ت خندهاش گرفت، ولی سریع صورتش را برگرداند.
جونگکوک متوجه شد.
«خندیدی.»
«نه.»
«خندیدی.»
«توهم زدی.»
جونگکوک خندید.
«من امشب خیلی چیزا رو میبینم.»
چند قدم جلوتر، چشم جونگکوک به یک فروشگاه شبانه افتاد.
ناگهان ایستاد.
«صبر کن.»
ا/ت هم ایستاد.
«چی شده؟»
جونگکوک به مغازه اشاره کرد.
«اونجا نوشیدنی داره.»
«نه.»
«من هنوز تشنهام.»
«تو همین الان هم مستی.»
جونگکوک با قیافهای جدی گفت:
«نه.»
«جونگکوک.»
«من مست نیستم.»
مکث کرد
«فقط زمین یه کم ناپایداره.»
ا/ت دستش را روی پیشانیاش گذاشت
«تو واقعاً غیرقابل تحملی.»
جونگکوک خندید
«این یعنی نه؟»
«دقیقاً.»
اما چند ثانیه بعد، جونگکوک با یک بطری کوچک برگشت
ا/ت با ناباوری نگاهش کرد
«تو از کجا آوردیش؟»
«خریدم.»
«من گفتم نه.»
«منم شنیدم.»
«پس چرا خریدی؟»
جونگکوک در بطری را باز کرد
«چون جواب نه، به سؤال مربوط بود. به خرید مربوط نبود.»
ا/ت دهانش باز ماند
«تو الان داری با من بحث منطقی میکنی؟»
جونگکوک جرعهای خورد و زد زیر خنده
«نه. دارم تلاش میکنم.»
چند دقیقه بعد..
دو پسر جوان از روبهرو به سمتشان میآمدند
یکیشان نگاهی به ا/ت انداخت و با لبخند گفت:
«داداش، این خانوم با توئه؟»
ا/ت بدون توجه به آنها به راهش ادامه داد
جونگکوک هم ابتدا چیزی نگفت
اما پسر دوم با خنده گفت:
«بیخیال، فکر کنم خانومت از خودت هم بداخلاقتره.»
دوستش خندید
«شاید چون شوهرش اینقدر قیافه گرفته.»
جونگکوک ایستاد
ا/ت همان لحظه فهمید اوضاع دارد خراب میشود
آرام گفت:
«جونگکوک، بیا بریم.»
یکی از پسرها با تمسخر گفت:
«چی شد؟ خودش جواب نداره؟»
جونگکوک لبخند کوتاهی زد
«جواب دارم.»
ا/ت دستش را گرفت
«لازم نیست.»
جونگکوک به پسرها نگاه کرد
«فقط دارم فکر میکنم چرا بعضیا وقتی حرفی برای گفتن ندارن، بلندتر حرف میزنن.»
لبخند پسرها محو شد
یکی جلو آمد
«چی گفتی؟»
جونگکوک خندید
«گفتم صدات بلنده. فکر کردم شاید اعتمادبهنفست از صدات کوچیکتره.»
ا/ت سریع بازویش را گرفت
«جونگکوک!»
پسر با عصبانیت گفت:
«خیلی زرنگی؟»
جونگکوک یک قدم جلو رفت.
«نه.»
مکث کرد
«فقط وقتی یکی خودش رو زیادی جدی میگیره، یادم میافته چقدر آدمای بامزهای توی این شهر زندگی میکنن»
ادامه دارد...
حمایت؟
- ۴۵۰
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط