{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حاضر بود بینهایت بار بنویسه عاشق اینجام عاشق این لحظه ا

حاضر بود بینهایت بار بنویسه: عاشق اینجام، عاشق این لحظه ام... خب واقعا عالی بود، حاضر بود جونشو برای اونجا بده. فکر کن اون خونه نقلی با وسایل نقلیش و اون وایب قشنگش که حتی نمیشد با کلمات توصیفش کرد برای تو بود... چیکار میکردی؟ توی اون موقعیت مکانی، اصلا بهتر از این نمیشد! مثل شبای دیگه پنجره رو باز گذاشته بود که هوای نفس گیر بیرون توی فضای خونه اش به رقص در بیاد. کتاب مورد علاقه و بالشتکای نرم و راحت همیشگیش رو برداشت و رفت جلوی زمین پنجره و درستشون کرد و بدنشو فقط رها کرد. دقایق اول رو به آسمون داد که رو به تاریکی بود. پرده ی نازک کنارش توی دستای باد گرفته شده بود. حتی گل و گیاه های داخل خونه در حال تولدی دوباره بودن. بیشتر بدنش رو شل کرد... میشد از کادر مربع شکل رو به روش چراغای ماشین و آپارتمان هارو ببینه که چشمک میزدن... آهی کشید، کتاب بغل دستش رو برداشت و در حالی که به عقب تکیه می داد شروع به خوندنش کرد تا بعد از اینکه چند صفحه از کتاب توی دستاش گذشت دوباره به زیبایی های کوچیک و بزرگ دور و برش دقت کنه...
دیدگاه ها (۲۳)

یکی از بهترین تایم های مدرسه موقعی بود که نور، کلاستو به بهش...

نزدیک تاریکی بری روی علف زار با اون گل های ریز و درشتش بشینی...

دوستت دارم درست به اندازه ی عشق بین سیندرلا و خواهراش و متنف...

دوسش داشتما، ولی عجیب هم بود، نبود؟در حالی که روی کاشیای نیم...

خون سرخ☆پارت ۱ویو ا.ت:از خواب بلند شدم... رفتم سمت اشپزخونه....

{عملیات غیرممکن}𝑃𝑎𝑟𝑡<2>بعد کمی قدم زدن حالا جلوی در خونه بود...

خون و عسل

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط