سلام خوشگلاااااا ... حالتون چطوره ؟ 😀
سلام خوشگلاااااا ... حالتون چطوره ؟ 😀
۳۰۰ تاییمون مبااااارک عزیزانم . واقعا ازتون به خاطر حمایت ها ممنونم ، خیلی خیلی دوستتون دارم دخترا 🪷🪷 بفرما اینم 🍰 شیرینی ۳۰۰ تایی شدنمون 🍭🍭
part : 10
صدای آقای بارل رو شنیدم
؟ من نگرانم . ما الان تو دل خطر فرو رفتیم ، هم خونوادمون هم ثروتمون !. اگه این دختر بفهمه ما چیکار کردیم به راحتی ازمون انتقام میگیره ، بالاخره اونم از رگ و ریشه آلبرته !
درست شنیدم ؟ آلبرت ؟ همونجا بالای پله ها پنهان شدم که منو نبینن . مثل اینکه منظورشون منه ! اما اونا پدرم رو از کجا میشناسن ؟؟
@ من حتی فکرشم نمیکردم آلبرت دختری داشته باشه ، مقصر منم ، خودم همه چیو حل میکنم !
؟ فقط دوتا راه داریم . یا میکشیمش ، یا باید خوب خوب هلن رو زیر نظر بگیریم
@ نگران نباش دختر ساده ایه چیزی نمیفهمه . حواسم بهش هست
؟ بهتره من برم . داره دیر میشه . این چند روز که من نیستم حواست بهش باشه
صدای بسته شدن در رو که شنیدم ، مطمئن شدم که آقای بارل رفته . از پله ها پایین رفتم . بدون اینکه به خانم بارل اهمیت بدم لیوان آب رو برداشتم و به سمت حیاط دویدم
انعکاس ماه روی استخر بزرگ توی حیاط دیده میشد . لبه استخر نشستم و پاهامو داخل آب گذاشتم ، آب یخ یخ بود و از شدت سرما میلرزیدم . دیگه نمیخوام خودمو گول بزنم . مطمئنم یه مشکلی هست و باید بفهمم خونواده ای که باهاشون زندگی میکنم چه آدمایی هستن ! ..
نفس عمیقی کشیدم . دلم برای میبل ، برای شیطنت هامون ، قهر کردنامون ، بازی کردنامون و حتی خانم کلارا تنگ شده ....
به خودم که اومدم دیدم اشک هام صورتمو خیس خیس کردن . نسیمِ لا به لای درخت برگ هارو به رقص در آورده بود . پاهامو داخل آب تکون دادم و
به آسمون چشم دوختم . ماه نورانی تر از همیشه و ستاره ها زیباتر از هرشب بودند ، عمارت عرق در سکوت بود و روبه روی عمارت یه جنگل پهناور و البته ترسناک دیده میشد . من اینجا خیلی تنها بودم ... تنها تر از چیزی که فکرشو بکنید !
بلند شدم و با همون پاهای خیس به دل جنگل رفتم
خیلی منظره زیبایی بود ، جلوتر یه رودخونه دیدم و آب با شدت حرکت میکرد
مثل اینکه آب هم مثل من از یه چیزی فرار میکرد
من از سرنوشتم .... آب از ناکجا آباد !
۳۰۰ تاییمون مبااااارک عزیزانم . واقعا ازتون به خاطر حمایت ها ممنونم ، خیلی خیلی دوستتون دارم دخترا 🪷🪷 بفرما اینم 🍰 شیرینی ۳۰۰ تایی شدنمون 🍭🍭
part : 10
صدای آقای بارل رو شنیدم
؟ من نگرانم . ما الان تو دل خطر فرو رفتیم ، هم خونوادمون هم ثروتمون !. اگه این دختر بفهمه ما چیکار کردیم به راحتی ازمون انتقام میگیره ، بالاخره اونم از رگ و ریشه آلبرته !
درست شنیدم ؟ آلبرت ؟ همونجا بالای پله ها پنهان شدم که منو نبینن . مثل اینکه منظورشون منه ! اما اونا پدرم رو از کجا میشناسن ؟؟
@ من حتی فکرشم نمیکردم آلبرت دختری داشته باشه ، مقصر منم ، خودم همه چیو حل میکنم !
؟ فقط دوتا راه داریم . یا میکشیمش ، یا باید خوب خوب هلن رو زیر نظر بگیریم
@ نگران نباش دختر ساده ایه چیزی نمیفهمه . حواسم بهش هست
؟ بهتره من برم . داره دیر میشه . این چند روز که من نیستم حواست بهش باشه
صدای بسته شدن در رو که شنیدم ، مطمئن شدم که آقای بارل رفته . از پله ها پایین رفتم . بدون اینکه به خانم بارل اهمیت بدم لیوان آب رو برداشتم و به سمت حیاط دویدم
انعکاس ماه روی استخر بزرگ توی حیاط دیده میشد . لبه استخر نشستم و پاهامو داخل آب گذاشتم ، آب یخ یخ بود و از شدت سرما میلرزیدم . دیگه نمیخوام خودمو گول بزنم . مطمئنم یه مشکلی هست و باید بفهمم خونواده ای که باهاشون زندگی میکنم چه آدمایی هستن ! ..
نفس عمیقی کشیدم . دلم برای میبل ، برای شیطنت هامون ، قهر کردنامون ، بازی کردنامون و حتی خانم کلارا تنگ شده ....
به خودم که اومدم دیدم اشک هام صورتمو خیس خیس کردن . نسیمِ لا به لای درخت برگ هارو به رقص در آورده بود . پاهامو داخل آب تکون دادم و
به آسمون چشم دوختم . ماه نورانی تر از همیشه و ستاره ها زیباتر از هرشب بودند ، عمارت عرق در سکوت بود و روبه روی عمارت یه جنگل پهناور و البته ترسناک دیده میشد . من اینجا خیلی تنها بودم ... تنها تر از چیزی که فکرشو بکنید !
بلند شدم و با همون پاهای خیس به دل جنگل رفتم
خیلی منظره زیبایی بود ، جلوتر یه رودخونه دیدم و آب با شدت حرکت میکرد
مثل اینکه آب هم مثل من از یه چیزی فرار میکرد
من از سرنوشتم .... آب از ناکجا آباد !
- ۵.۴k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط