شرایط : ۶۰ لایک و ۴۰ کامنت
شرایط : ۶۰ لایک و ۴۰ کامنت
پارت ۸ رو هم حمایت کنیداااا
part : 9
× پدر ، معرفی میکنم هلن عضو جدید خانواده
که اینطور پس ایشون همسر خانم بارل هستند
آقای بارل با نگاهی سرد و خیلی جدی به من خوش آمدگویی گفت و سریع از پیش ما رفت
× از پدرم ناراحت نشو فقط یکم حالش خوب نبود ....
+ اشکالی نداره درک میکنم
& بفرمایید خانم
به طرف صدا برگشتم ، کایلین ؟؟
یه سینی بزرگ دستش بود و انواع نوشیدنی های الکلی داخل سینی دیده میشد
آبجو ..... شراب ..... ویسکی
فقط ۱۵ سالم بود . میخواستم شراب رو تست کنم ، برای اولین بار ! ... با تردید جام شراب رو برداشتم
و کمی نوشیدم . چِهرَم در هم شد ... از طعمش خوشم نیومد .... بدون این که کسی متوجه بشه ، شراب رو دور ریختم و با وجود اینکه کم نوشیده بودم احساس میکردم مستم ! از جمعیت دور شدم و به سمت حیاط رفتم
روی تاب نشستم ، حس عجیبی بود .. صدا های مبهم و ذهن آشفته ! ... بوی عطر تلخی حس کردم
< اولین بارته ... مطمعنم
نگاهش کردم . کنارم روی تاب نشسته بود
دختری با موهای کوتاه بلوند و آرایش غلیظ ، سیگار رو بین لباش قرار داد و روشنش کرد
# آخه دختر جون تو که جنبه نداری چرا میخوری ؟؟؟
دود سیگارشو توی صورتم خالی کرد . افتضاح بود سرفه کردم و از کنارش بلند شدم ، از اونجا دور شدم ، دروغ چرا ؟ حوصلشو نداشتم میدونستم میخواد چرت و پرت بگه . بدون توجه به مهمونا بدو بدو از پله ها بالا رفتم ، در اتاقو با شدت باز کردم و پریدم روی تخت
+ اه پس چرا این مهمونی مسخرشون تموم نمیشه ، ساعت ۱۲ شبه نمیخوان برن خونشون ؟؟
بالشتم و بغل کردم و از شدت خستگی در عرض چند دقیقه از هوش رفتم
.......... 3:05 ..........
با حس تشنگی از خواب بیدار شدم . به دلیل هوای سرد با همون پتو به سمت آشپز خونه رفتم و میخواستم از پله ها برم پایین که صدای آقای بارل رو شنیدم ...
پارت ۸ رو هم حمایت کنیداااا
part : 9
× پدر ، معرفی میکنم هلن عضو جدید خانواده
که اینطور پس ایشون همسر خانم بارل هستند
آقای بارل با نگاهی سرد و خیلی جدی به من خوش آمدگویی گفت و سریع از پیش ما رفت
× از پدرم ناراحت نشو فقط یکم حالش خوب نبود ....
+ اشکالی نداره درک میکنم
& بفرمایید خانم
به طرف صدا برگشتم ، کایلین ؟؟
یه سینی بزرگ دستش بود و انواع نوشیدنی های الکلی داخل سینی دیده میشد
آبجو ..... شراب ..... ویسکی
فقط ۱۵ سالم بود . میخواستم شراب رو تست کنم ، برای اولین بار ! ... با تردید جام شراب رو برداشتم
و کمی نوشیدم . چِهرَم در هم شد ... از طعمش خوشم نیومد .... بدون این که کسی متوجه بشه ، شراب رو دور ریختم و با وجود اینکه کم نوشیده بودم احساس میکردم مستم ! از جمعیت دور شدم و به سمت حیاط رفتم
روی تاب نشستم ، حس عجیبی بود .. صدا های مبهم و ذهن آشفته ! ... بوی عطر تلخی حس کردم
< اولین بارته ... مطمعنم
نگاهش کردم . کنارم روی تاب نشسته بود
دختری با موهای کوتاه بلوند و آرایش غلیظ ، سیگار رو بین لباش قرار داد و روشنش کرد
# آخه دختر جون تو که جنبه نداری چرا میخوری ؟؟؟
دود سیگارشو توی صورتم خالی کرد . افتضاح بود سرفه کردم و از کنارش بلند شدم ، از اونجا دور شدم ، دروغ چرا ؟ حوصلشو نداشتم میدونستم میخواد چرت و پرت بگه . بدون توجه به مهمونا بدو بدو از پله ها بالا رفتم ، در اتاقو با شدت باز کردم و پریدم روی تخت
+ اه پس چرا این مهمونی مسخرشون تموم نمیشه ، ساعت ۱۲ شبه نمیخوان برن خونشون ؟؟
بالشتم و بغل کردم و از شدت خستگی در عرض چند دقیقه از هوش رفتم
.......... 3:05 ..........
با حس تشنگی از خواب بیدار شدم . به دلیل هوای سرد با همون پتو به سمت آشپز خونه رفتم و میخواستم از پله ها برم پایین که صدای آقای بارل رو شنیدم ...
- ۳.۵k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط