Just in DREAMs
Just in DREAMs
6
ـــنویسندهـــ
بلیط رو از خانوم جوانی که پشت میز در فرودگاه نشسته بود گرفت.
تعظیم کوتاه و شکسته ای کرد.
T: مطمئنی نمیخوای باهات بیایم؟
-اره
RM:مراقب خودت باش
-باشه
فقط برای یک هفته بود.قرار بود دور از چشم هر کس دیگه ای یک هفته از کشورش دور بشه.فقط مدیر برنامه و اعضای گروهش خبر داشتن.
سوار هواپیما،قسمت VIP شد و با تکیه دادن سرش به پشتی صندلی فکر هاشو اغاز کرد
-[یعنی اگه دیدمش چی باید بهش بگم؟]
-[اصلا اون انگلیسی یا کره ای بلده؟]
-[کجا باید گیرش بیارم؟]
-[اگه الان بخوابم خوابشو میبینم؟]
ساعتِ کره الان دوازده بود.پنج ساعت تو راه بود و پنج ساعت هم ساعتشون از اونجا جلوتر بود.دقیقا ساعت دوازده به مقصد میرسید.اروم اروم چشماش سنگینی بیشتری رو حس کرد و ناخواسته خوابش برد
***
صدای امواج به گوشش رسید.به دور و بر نگاه کرد و کسی رو دید که روی شن ها نشسته و زانو هاشو بغل کرده.غروب بود و نور نارنجی رنگ خورشید درحال غروب روی رنگ آبی دریا تاثیر گذاشته بود.با باد ملایمی که میومد موهای مشکی و نیمه بلند فردی که رودرروی دریا نشسته بود به پرواز در میومد.
نزدیک تر رفت.از کوچیکی و حتی طرز تکون خوردنش فهمید چه کسی اونجا نشسته.اروم اروم نزدیکش شد و دستاشو روی چشمای اون دختر گذاشت
+وای.
ترسید
+معلومه دیگه،خودتی جونگکوک
-عع
دستاشو برداشت و کنارش نشست.
-دالی
+(خندید)
-احساس میکنم ناراحتی
بعد از جمله ای که گفت،ا.ت روی زمین پوشیده شده از ماسه و شن دراز کشید
+زندگیم واقعا خسته کننده شده.دو نفر تو زندگیم دارم که حاضرم بخاطرشون به زندگی کردن ادامه بدم
روی دستشو،روی پیشونیش گذاشت و ادامه داد
+تو و دایان
-دایان؟تو...میشناسیش؟
+اون دوستمه و ارزشمند ترین ادمی که جز تو دارم
-دایان...
+تو مگه میشناسیش
-تهیونگ میگه شبا خوابشو میبینه.یه دختری به نام دایان
+دایان هم گفته بود شبا خوابِ...
به هم نگاه کردند.چند ثانیه طولانی بدون کوتاه ترین حرفی رد شد
+اوپس.اونا هم
-تهیونگ خوشحال میشه
+دایان که....
جونگکوک خندید.بعد از خندش یاد خبر مهم افتاد
-راستی ا.ت
+بله؟
ا.ت بلند شد و دوباره نشست.
-دارم میام پیشت
ا.ت یه تار ابرو شو بالا انداخت
+منظورت چیه؟
-تا چند روز دیگه که پیدات کردم میفهمی
+هنوزم نمیفهمم چی میگی
...
6
ـــنویسندهـــ
بلیط رو از خانوم جوانی که پشت میز در فرودگاه نشسته بود گرفت.
تعظیم کوتاه و شکسته ای کرد.
T: مطمئنی نمیخوای باهات بیایم؟
-اره
RM:مراقب خودت باش
-باشه
فقط برای یک هفته بود.قرار بود دور از چشم هر کس دیگه ای یک هفته از کشورش دور بشه.فقط مدیر برنامه و اعضای گروهش خبر داشتن.
سوار هواپیما،قسمت VIP شد و با تکیه دادن سرش به پشتی صندلی فکر هاشو اغاز کرد
-[یعنی اگه دیدمش چی باید بهش بگم؟]
-[اصلا اون انگلیسی یا کره ای بلده؟]
-[کجا باید گیرش بیارم؟]
-[اگه الان بخوابم خوابشو میبینم؟]
ساعتِ کره الان دوازده بود.پنج ساعت تو راه بود و پنج ساعت هم ساعتشون از اونجا جلوتر بود.دقیقا ساعت دوازده به مقصد میرسید.اروم اروم چشماش سنگینی بیشتری رو حس کرد و ناخواسته خوابش برد
***
صدای امواج به گوشش رسید.به دور و بر نگاه کرد و کسی رو دید که روی شن ها نشسته و زانو هاشو بغل کرده.غروب بود و نور نارنجی رنگ خورشید درحال غروب روی رنگ آبی دریا تاثیر گذاشته بود.با باد ملایمی که میومد موهای مشکی و نیمه بلند فردی که رودرروی دریا نشسته بود به پرواز در میومد.
نزدیک تر رفت.از کوچیکی و حتی طرز تکون خوردنش فهمید چه کسی اونجا نشسته.اروم اروم نزدیکش شد و دستاشو روی چشمای اون دختر گذاشت
+وای.
ترسید
+معلومه دیگه،خودتی جونگکوک
-عع
دستاشو برداشت و کنارش نشست.
-دالی
+(خندید)
-احساس میکنم ناراحتی
بعد از جمله ای که گفت،ا.ت روی زمین پوشیده شده از ماسه و شن دراز کشید
+زندگیم واقعا خسته کننده شده.دو نفر تو زندگیم دارم که حاضرم بخاطرشون به زندگی کردن ادامه بدم
روی دستشو،روی پیشونیش گذاشت و ادامه داد
+تو و دایان
-دایان؟تو...میشناسیش؟
+اون دوستمه و ارزشمند ترین ادمی که جز تو دارم
-دایان...
+تو مگه میشناسیش
-تهیونگ میگه شبا خوابشو میبینه.یه دختری به نام دایان
+دایان هم گفته بود شبا خوابِ...
به هم نگاه کردند.چند ثانیه طولانی بدون کوتاه ترین حرفی رد شد
+اوپس.اونا هم
-تهیونگ خوشحال میشه
+دایان که....
جونگکوک خندید.بعد از خندش یاد خبر مهم افتاد
-راستی ا.ت
+بله؟
ا.ت بلند شد و دوباره نشست.
-دارم میام پیشت
ا.ت یه تار ابرو شو بالا انداخت
+منظورت چیه؟
-تا چند روز دیگه که پیدات کردم میفهمی
+هنوزم نمیفهمم چی میگی
...
- ۱.۰k
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط