#سکـوتمن_آهـنگتو
#سکـوتمن_آهـنگتو
#Part_27
·
·
·
کوک : " بعد از این دیگه نمیخوام برگردم کره.. "
·
·
شب ، بعد از شام ، پدرش صداش زد تو پذیرایی .
جدی به نظر میرسید..
پدرش : " ا/ت ، بشین . "
نشست..
پدرش یه سیگار روشن کرد.
چند سالی بود ترک کرده بود ، ولی امشب دود میکرد..
پدرش : " این پسرو دوست داری؟ "
ا/ت : " آره بابا . "
پدرش : " جدی میگی؟ "
ا/ت : " جدی.! "
پدرش به دود سیگار نگاه کرد.. : " من اولش مخالف بودم ؛ گفتم دخترم رو میخواد ببره اونور دنیا ، ولی وقتی دیدم چقدر براش میجنگی.. فهمیدم جدیای.. "
ا/ت اشکش اومد : " بابا... "
پدرش : " بذار حرفم رو بزنم.. من پدرتم! دوست دارم همیشه کنارم باشی ، ولی میدونم که زندگی تو مال خودته . اگه این پسر باعث خوشحالیت میشه ، منم خوشحالم دخترم . "
ا/ت رفت جلو و بغلش کرد..
پدرش دستی به سرش کشید..
پدرش : " قول بده مراقب خودت باشی . "
ا/ت : " قول میدم بابا.. "
پدرش : " و قول بده هر سال بیای ایران..! "
ا/ت : " قول میدم.. "
پدرش سیگار رو خاموش کرد و گفت : " حالا برو به اون پسر بگو فردا میخوایم باهاش حرف بزنیم . "
ا/ت ترسید.. : " برای چی؟! "
·
·
·
#Part_27
·
·
·
کوک : " بعد از این دیگه نمیخوام برگردم کره.. "
·
·
شب ، بعد از شام ، پدرش صداش زد تو پذیرایی .
جدی به نظر میرسید..
پدرش : " ا/ت ، بشین . "
نشست..
پدرش یه سیگار روشن کرد.
چند سالی بود ترک کرده بود ، ولی امشب دود میکرد..
پدرش : " این پسرو دوست داری؟ "
ا/ت : " آره بابا . "
پدرش : " جدی میگی؟ "
ا/ت : " جدی.! "
پدرش به دود سیگار نگاه کرد.. : " من اولش مخالف بودم ؛ گفتم دخترم رو میخواد ببره اونور دنیا ، ولی وقتی دیدم چقدر براش میجنگی.. فهمیدم جدیای.. "
ا/ت اشکش اومد : " بابا... "
پدرش : " بذار حرفم رو بزنم.. من پدرتم! دوست دارم همیشه کنارم باشی ، ولی میدونم که زندگی تو مال خودته . اگه این پسر باعث خوشحالیت میشه ، منم خوشحالم دخترم . "
ا/ت رفت جلو و بغلش کرد..
پدرش دستی به سرش کشید..
پدرش : " قول بده مراقب خودت باشی . "
ا/ت : " قول میدم بابا.. "
پدرش : " و قول بده هر سال بیای ایران..! "
ا/ت : " قول میدم.. "
پدرش سیگار رو خاموش کرد و گفت : " حالا برو به اون پسر بگو فردا میخوایم باهاش حرف بزنیم . "
ا/ت ترسید.. : " برای چی؟! "
·
·
·
- ۲۲۹
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط