The pulse of darkness: Black sunrise
نبض تاریکی: طلوع سیاه
Part⁴ ✨️🪐
«اسم من جئون جونگکوکه. و تو الان جایی هستی که پلیس حتی جرئت نمیکنه به آدرسش فکر کنه. حالا بهم بگو... اون بیرون کسی منتظرت هست؟ کسی که برای پیدا کردنت بخواد جونش رو فدا کنه؟»
"صدای مرد برای دختر هنوز هم همان تحکم و سردی خاص طبقه پایین را داشت. دختر با خودش فکر کرد و لعنتی به خودش فرستاد. البته که تنها بود. او دانشجو بورسیهای رشته هنر بود. علاوه بر این حتی دوستی هم نداشت که نگرانش شود. با این حال بازهم سعی کرد لرزش صدایش را کنترل کند و با همان لحنِ خاصِ خودش پاسخ دهد."
—«چرا منو اوردی اینجا؟! باور کن آدرسو اشتباهی اومدم!
من تا قبل از الان اصن تو رو نمیشناختم.
فکر میکنی برای چی اومدم؟ دزدی؟ جاسوسی؟!
چرا باید ازت جاسوسی کنم! بزار برم...!»
"جونگکوک از این همه بیباکی سویون، در حالی که مشخص بود از ترس بدنش در مرز لرزیدن است، تعجب کرد. او عادت داشت آدمها در مقابلش به لکنت بیفتند یا التماس کنند، اما این دختر با وجود جثه ظریف و وضعیت بی دفاعش، هنوز هم با کلماتش به او حمله میکرد. او پوزخند کوچکی زد و یک قدم دیگر به سویون نزدیک شد، طوری که سویون ناخودآگاه عقب رفت و پشتش به دیوار سرد اتاق خورد. جونگکوک دستانش را در دو طرف سر سویون روی دیوار گذاشت و او را در میان بازوانش محصور کرد."
—«چرا باید از من جاسوسی کنی؟»
"جونگکوک با صدایی بم و زمزمهوار کنار گوش سویون گفت":
«سادهلوح نباش... خیلیا حاضرن میلیونها دلار بدن تا فقط بفهمن امشب کی قراره توی این عمارت معامله کنه. و تو... دقیقا همون موقعی وارد شدی که نباید میشدی.»
او سرش را کمی عقب برد تا مستقیم به چشمهای معصوم سویون نگاه کند.
«بهم بگو، یه نقاش ظریف مثل تو، با این روحیه حساس، اگه بفهمه من با آدمایی که بهم دروغ میگن چیکار میکنم، بازم میتونه اینطوری توی چشمای من زل بزنه و بگه بذار برم؟»
"او با دستش به آرامی تار مویی را که روی صورت سویون افتاده بود کنار زد، اما لمس انگشتانش سرد و هشداردهنده بود. و در همین حین زمزمهوار و تهدید آمیز حرف میزد."
«توی دنیای من اشتباه وجود نداره. فقط "خیانت" یا "فرصت" وجود داره. فعلاً دارم فکر میکنم تو کدومش هستی...»
"سپس با لحنی که انگار داشت با یک پرنده کوچکِ گرفتار بازی میکرد، اضافه کرد":
«اگه واقعاً کسی دنبالت نیست و یه دخترِ تنهایی... یعنی اگه بلایی سرت بیادم کسی متوجه نمیشه، درسته؟»
"تکتکِ حرکاتِ مرد برای دختر، هشدار دهنده و ترسناک بود.
سویون وقتی لحن تهدید آمیز و مرموز مرد را درمورد بلایی که ممکن است سرش بیاید شنید، تمام سلول های بدنش به حالت وضعیت قرمز درآمد. مخصوصا اینکه مَرد خیلی ساده به نقاش بودن او پی برده بود. این دختر یک نقاش و دانشجوی معمولیِ رشته هنر بود. همیشه یک زندگی ساده و به دور از اتفاقات هیجان انگیز و دلهرهآور داشت. در عمرش هیچگاه اینگونه تهدید نشده و نترسیده بود."
—«از...از کجا فهمیدی من نقاشم؟!
می خوای چیکار کنی؟!
ولم کن! برو کنار!
من کاری نکردم!»
"دختر با دستهایش به سینه مرد ضربه زد تا اورا از خودش دور کند."
"چشمهای جئون وقتی سویون با لجبازی دستانش را به سینه او کوبید، لحظهای تیره شد. او به ندرت اجازه میداد کسی به او نزدیک شود، چه برسد به اینکه بخواهد او را به عقب هل بدهد. اما این دختر، با وجود لرزش دستانش، هنوز هم عقبنشینی نمیکرد.
جونگکوک بدون اینکه از جای خود تکان بخورد، نگاهی به دستان کوچک سویون که روی پیراهن مشکیاش قرار داشت انداخت و بعد دوباره به چشمهای او خیره شد."
—«فهمیدنش سخت نبود...»
"جونگکوک با لحنی که حالا رگههایی از کنجکاوی در آن پیدا بود، گفت":
«روی لبه ناخنای دست چپت، هنوز لکههای خیلی ریز رنگ آبی مشخصه. و بوی رنگ روغن... هنوزم باهاته.»
"او ناگهان مچ دستان سویون را گرفت و آنها را به آرامی اما محکم نگه داشت تا مانع از تقلاهایش شود. حالا فاصله آنها به حداقل رسیده بود."
«میخوام چیکار کنم؟»
جونگکوک زمزمه کرد و پوزخندی زد که سرمایش تا مغز استخوان نفوذ میکرد."
«فعلاً قراره اینجا بمونی. تا وقتی که آدمای من تمام سوراخسنبههای زندگیت رو چک کنن. اگه بفهمم حتی یک کلمه دروغ گفتی...»
Part⁴ ✨️🪐
«اسم من جئون جونگکوکه. و تو الان جایی هستی که پلیس حتی جرئت نمیکنه به آدرسش فکر کنه. حالا بهم بگو... اون بیرون کسی منتظرت هست؟ کسی که برای پیدا کردنت بخواد جونش رو فدا کنه؟»
"صدای مرد برای دختر هنوز هم همان تحکم و سردی خاص طبقه پایین را داشت. دختر با خودش فکر کرد و لعنتی به خودش فرستاد. البته که تنها بود. او دانشجو بورسیهای رشته هنر بود. علاوه بر این حتی دوستی هم نداشت که نگرانش شود. با این حال بازهم سعی کرد لرزش صدایش را کنترل کند و با همان لحنِ خاصِ خودش پاسخ دهد."
—«چرا منو اوردی اینجا؟! باور کن آدرسو اشتباهی اومدم!
من تا قبل از الان اصن تو رو نمیشناختم.
فکر میکنی برای چی اومدم؟ دزدی؟ جاسوسی؟!
چرا باید ازت جاسوسی کنم! بزار برم...!»
"جونگکوک از این همه بیباکی سویون، در حالی که مشخص بود از ترس بدنش در مرز لرزیدن است، تعجب کرد. او عادت داشت آدمها در مقابلش به لکنت بیفتند یا التماس کنند، اما این دختر با وجود جثه ظریف و وضعیت بی دفاعش، هنوز هم با کلماتش به او حمله میکرد. او پوزخند کوچکی زد و یک قدم دیگر به سویون نزدیک شد، طوری که سویون ناخودآگاه عقب رفت و پشتش به دیوار سرد اتاق خورد. جونگکوک دستانش را در دو طرف سر سویون روی دیوار گذاشت و او را در میان بازوانش محصور کرد."
—«چرا باید از من جاسوسی کنی؟»
"جونگکوک با صدایی بم و زمزمهوار کنار گوش سویون گفت":
«سادهلوح نباش... خیلیا حاضرن میلیونها دلار بدن تا فقط بفهمن امشب کی قراره توی این عمارت معامله کنه. و تو... دقیقا همون موقعی وارد شدی که نباید میشدی.»
او سرش را کمی عقب برد تا مستقیم به چشمهای معصوم سویون نگاه کند.
«بهم بگو، یه نقاش ظریف مثل تو، با این روحیه حساس، اگه بفهمه من با آدمایی که بهم دروغ میگن چیکار میکنم، بازم میتونه اینطوری توی چشمای من زل بزنه و بگه بذار برم؟»
"او با دستش به آرامی تار مویی را که روی صورت سویون افتاده بود کنار زد، اما لمس انگشتانش سرد و هشداردهنده بود. و در همین حین زمزمهوار و تهدید آمیز حرف میزد."
«توی دنیای من اشتباه وجود نداره. فقط "خیانت" یا "فرصت" وجود داره. فعلاً دارم فکر میکنم تو کدومش هستی...»
"سپس با لحنی که انگار داشت با یک پرنده کوچکِ گرفتار بازی میکرد، اضافه کرد":
«اگه واقعاً کسی دنبالت نیست و یه دخترِ تنهایی... یعنی اگه بلایی سرت بیادم کسی متوجه نمیشه، درسته؟»
"تکتکِ حرکاتِ مرد برای دختر، هشدار دهنده و ترسناک بود.
سویون وقتی لحن تهدید آمیز و مرموز مرد را درمورد بلایی که ممکن است سرش بیاید شنید، تمام سلول های بدنش به حالت وضعیت قرمز درآمد. مخصوصا اینکه مَرد خیلی ساده به نقاش بودن او پی برده بود. این دختر یک نقاش و دانشجوی معمولیِ رشته هنر بود. همیشه یک زندگی ساده و به دور از اتفاقات هیجان انگیز و دلهرهآور داشت. در عمرش هیچگاه اینگونه تهدید نشده و نترسیده بود."
—«از...از کجا فهمیدی من نقاشم؟!
می خوای چیکار کنی؟!
ولم کن! برو کنار!
من کاری نکردم!»
"دختر با دستهایش به سینه مرد ضربه زد تا اورا از خودش دور کند."
"چشمهای جئون وقتی سویون با لجبازی دستانش را به سینه او کوبید، لحظهای تیره شد. او به ندرت اجازه میداد کسی به او نزدیک شود، چه برسد به اینکه بخواهد او را به عقب هل بدهد. اما این دختر، با وجود لرزش دستانش، هنوز هم عقبنشینی نمیکرد.
جونگکوک بدون اینکه از جای خود تکان بخورد، نگاهی به دستان کوچک سویون که روی پیراهن مشکیاش قرار داشت انداخت و بعد دوباره به چشمهای او خیره شد."
—«فهمیدنش سخت نبود...»
"جونگکوک با لحنی که حالا رگههایی از کنجکاوی در آن پیدا بود، گفت":
«روی لبه ناخنای دست چپت، هنوز لکههای خیلی ریز رنگ آبی مشخصه. و بوی رنگ روغن... هنوزم باهاته.»
"او ناگهان مچ دستان سویون را گرفت و آنها را به آرامی اما محکم نگه داشت تا مانع از تقلاهایش شود. حالا فاصله آنها به حداقل رسیده بود."
«میخوام چیکار کنم؟»
جونگکوک زمزمه کرد و پوزخندی زد که سرمایش تا مغز استخوان نفوذ میکرد."
«فعلاً قراره اینجا بمونی. تا وقتی که آدمای من تمام سوراخسنبههای زندگیت رو چک کنن. اگه بفهمم حتی یک کلمه دروغ گفتی...»
- ۷.۸k
- ۱۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط