The pulse of darkness: Black sunrise
نبض تاریکی: طلوع سیاه
Part³ ✨️🪐
"تپش قلبِ دختر به بالاترین حدِ ممکن رسیده بود. گویی میخواست پوستش را بشکافد و از سینهاش بیرون بزند. در آن لحظه تنها کاری که از این دخترِ ریز جثهِ بی دفاع بر میآمد اعتراض و تقلا بود. کاری که از هر انسان معمولی میتوانست سر بزند. در آن جمعیت و شلوغی دختر میتوانست به معنای واقعی حس کند که در حال ربوده شدن است. اینکه کسی توجه یا تعجب نمیکرد بیشتر اورا به وحشت میانداخت."
—«هی....چیکار میکنی...»
"بادیگاردها بدون توجه به اعتراضهای سویون، گوشی او را از دستش بیرون کشیدند. "
«گوشیمو بدین!»
"مَردانِ غول پیکرِ به ظاهر بادیگارد بسیار قاطع بازوهای سویون را گرفتند و اورا به سمت پلهها هدایت کردند. با این حال دختر دست برنداشت و آخرین کلماتش را به سمتِ مرد پرتاب کرد."
«این کارت رسما آدم رباییه!»
"جونگکوک که چند پله بالاتر رفته بود، با شنیدن کلمه «آدمربایی» ایستاد. به آرامی سرش را چرخاند و از بالای پلهها، با نگاهی که حالا تیرهتر و ترسناکتر شده بود، به سویون خیره شد. سکوت عجیبی بر سالن حاکم شد؛ کلمات دختر مثل تیر به سمت قدرتمندترین مرد آسیا پرتاب شده بود. او همانجا، چند پله بالاتر از دختر ایستاده بود، با قدمهایی آرام به سمت پایین برگشت و مقابلش ایستاد. تضاد قدشان حالا بیشتر به چشم میآمد. جونگکوک دستش را جلو آورد و چانه ظریف دختر را کمی بالا گرفت تا مستقیم در چشمهای درشت و معصوم او نگاه کند."
—«آدمربایی...»
"لحنش آرام بود، اما لرزهای به تن هر شنوندهای میانداخت."
«اسمشو هر چی میخوای بذار... ولی وقتی کسی ناخونده وارد حریم من میشه، دیگه صاحب خودش نیست. تو الان جزو داراییهای این عمارت محسوب میشی تا وقتی که خلافش ثابت بشه.»
"سپس رو به بادیگاردها با تحکم گفت":
«ببریدش بالا. توی اتاق بنفشه. در رو هم از بیرون قفل کنید.»
"بادیگاردها با وجود تقلاهای سویون، او را به سمت طبقه دوم هدایت کردند. سویون در حالی که از پلهها بالا برده میشد، میتوانست سنگینی نگاه جونگکوک را روی خودش حس کند؛ نگاهی که انگار داشت نقشه جدیدی برای این دختر لجباز میکشید. بادیگاردها سویون را به اتاقی بزرگ، لوکس و البته کاملاً بسته بردند. در با صدای کلیکی قفل شد و او حالا در دنیای تاریک جئون جونگکوک زندانی شده بود."
"اتاق بنفشه...
این اتاق برخلاف اسمش، اصلاً آرامشبخش نبود. دیوارهای مخملی تیره و مبلمان سلطنتی گرانقیمت، در آن سکوت مطلق، بیشتر شبیه به یک قفس مجلل به نظر میرسیدند. سویون صدای ضربان قلب خودش را در گوشهایش میشنید؛ صدایی تند و بیوقفه که با هر لحظه تنهایی، شدیدتر میشد. سیل افکار و سوالات به مغزش هجوم آورده بودند":
«الان چی میشد؟ میخواستن باهام چیکار کنن؟ این مرد کی بود؟ قاچاقچی؟ خلافکار؟ مافیا؟ کی بود؟ چرا؟ چرا باید به خاطر یه آدرس اشتباه منو حبس کنه؟ چه بلایی می خواستن سرم بیارن؟
منو میکشتن؟ اعضای بدنمو قاچاق میکردن؟ هرکاری که میکردن قطعا به نفع من نبود! قطعا به وحشتناک ترین شکل ممکن انجام میشد! باید چیکار میکردم؟فرار؟ چطوری؟»
"دختر با پاهایی سست و لرزان در اتاق قدم میزد. او لبه تخت بزرگ و اطلسیِ اتاق نشست، اما بلافاصله ایستاد. نمیتوانست آرام بگیرد. به سمت پنجرههای بلند رفت، اما با دیدن نردههای فلزی ضخیم و بادیگاردهایی که در حیاط پایین با سگهای شکاری گشت میزدند، ناامیدی تمام وجودش را گرفت. اینجا یک خانه معمولی نبود، یک قلعه نظامی بود. چندین ساعت گذاشت و دختر هنوز آرام نگرفته بود. در این مدت تقریبا تمامِ اتاق را زیرورو کرده بود. پاهایش سست و بدنش در لرزش بود که ناگهان صدای چرخش کلید در قفل، سکوت اتاق را شکست. در به آرامی باز شد و قامت بلند جئون جونگکوک در چهارچوب در ظاهر شد. او کت سیاهش را درآورده بود و حالا فقط با یک پیراهن مردانه مشکی که آستینهایش را تا آرنج بالا زده بود، ایستاده بود. تتوهای روی دستش در نور ملایم اتاق خودنمایی میکردند.
جئون وارد شد و در را پشت سرش بست. او بدون اینکه حرفی بزند، به سمت میز کوچکی که گوشه اتاق بود رفت، برای خودش نوشیدنی ریخت و بعد با همان نگاه نافذ و سردش به سویون که با ترس و استرس وسط اتاق ایستاده بود، خیره شد."
—«هنوز داری میلرزی؟»
"صدای او در فضای اتاق پیچید."
«اون زبون درازت که پایین داشت به من دستور میداد، الان کجا قایم شده؟»
"او یک قدم به سمت سویون برداشت و با لحنی که کمی ملایمتر اما همچنان مقتدرانه بود، ادامه داد":
«فکر کردی من کی هستم؟ یه قاچاقچی ساده؟ یا کسی که با گریه دختری مثل تو دلش به رحم میاد؟»
"او لیوانش را روی میز گذاشت و به سویون نزدیک شد، آنقدر نزدیک که سویون میتوانست گرمای نفسهای او را حس کند."
Part³ ✨️🪐
"تپش قلبِ دختر به بالاترین حدِ ممکن رسیده بود. گویی میخواست پوستش را بشکافد و از سینهاش بیرون بزند. در آن لحظه تنها کاری که از این دخترِ ریز جثهِ بی دفاع بر میآمد اعتراض و تقلا بود. کاری که از هر انسان معمولی میتوانست سر بزند. در آن جمعیت و شلوغی دختر میتوانست به معنای واقعی حس کند که در حال ربوده شدن است. اینکه کسی توجه یا تعجب نمیکرد بیشتر اورا به وحشت میانداخت."
—«هی....چیکار میکنی...»
"بادیگاردها بدون توجه به اعتراضهای سویون، گوشی او را از دستش بیرون کشیدند. "
«گوشیمو بدین!»
"مَردانِ غول پیکرِ به ظاهر بادیگارد بسیار قاطع بازوهای سویون را گرفتند و اورا به سمت پلهها هدایت کردند. با این حال دختر دست برنداشت و آخرین کلماتش را به سمتِ مرد پرتاب کرد."
«این کارت رسما آدم رباییه!»
"جونگکوک که چند پله بالاتر رفته بود، با شنیدن کلمه «آدمربایی» ایستاد. به آرامی سرش را چرخاند و از بالای پلهها، با نگاهی که حالا تیرهتر و ترسناکتر شده بود، به سویون خیره شد. سکوت عجیبی بر سالن حاکم شد؛ کلمات دختر مثل تیر به سمت قدرتمندترین مرد آسیا پرتاب شده بود. او همانجا، چند پله بالاتر از دختر ایستاده بود، با قدمهایی آرام به سمت پایین برگشت و مقابلش ایستاد. تضاد قدشان حالا بیشتر به چشم میآمد. جونگکوک دستش را جلو آورد و چانه ظریف دختر را کمی بالا گرفت تا مستقیم در چشمهای درشت و معصوم او نگاه کند."
—«آدمربایی...»
"لحنش آرام بود، اما لرزهای به تن هر شنوندهای میانداخت."
«اسمشو هر چی میخوای بذار... ولی وقتی کسی ناخونده وارد حریم من میشه، دیگه صاحب خودش نیست. تو الان جزو داراییهای این عمارت محسوب میشی تا وقتی که خلافش ثابت بشه.»
"سپس رو به بادیگاردها با تحکم گفت":
«ببریدش بالا. توی اتاق بنفشه. در رو هم از بیرون قفل کنید.»
"بادیگاردها با وجود تقلاهای سویون، او را به سمت طبقه دوم هدایت کردند. سویون در حالی که از پلهها بالا برده میشد، میتوانست سنگینی نگاه جونگکوک را روی خودش حس کند؛ نگاهی که انگار داشت نقشه جدیدی برای این دختر لجباز میکشید. بادیگاردها سویون را به اتاقی بزرگ، لوکس و البته کاملاً بسته بردند. در با صدای کلیکی قفل شد و او حالا در دنیای تاریک جئون جونگکوک زندانی شده بود."
"اتاق بنفشه...
این اتاق برخلاف اسمش، اصلاً آرامشبخش نبود. دیوارهای مخملی تیره و مبلمان سلطنتی گرانقیمت، در آن سکوت مطلق، بیشتر شبیه به یک قفس مجلل به نظر میرسیدند. سویون صدای ضربان قلب خودش را در گوشهایش میشنید؛ صدایی تند و بیوقفه که با هر لحظه تنهایی، شدیدتر میشد. سیل افکار و سوالات به مغزش هجوم آورده بودند":
«الان چی میشد؟ میخواستن باهام چیکار کنن؟ این مرد کی بود؟ قاچاقچی؟ خلافکار؟ مافیا؟ کی بود؟ چرا؟ چرا باید به خاطر یه آدرس اشتباه منو حبس کنه؟ چه بلایی می خواستن سرم بیارن؟
منو میکشتن؟ اعضای بدنمو قاچاق میکردن؟ هرکاری که میکردن قطعا به نفع من نبود! قطعا به وحشتناک ترین شکل ممکن انجام میشد! باید چیکار میکردم؟فرار؟ چطوری؟»
"دختر با پاهایی سست و لرزان در اتاق قدم میزد. او لبه تخت بزرگ و اطلسیِ اتاق نشست، اما بلافاصله ایستاد. نمیتوانست آرام بگیرد. به سمت پنجرههای بلند رفت، اما با دیدن نردههای فلزی ضخیم و بادیگاردهایی که در حیاط پایین با سگهای شکاری گشت میزدند، ناامیدی تمام وجودش را گرفت. اینجا یک خانه معمولی نبود، یک قلعه نظامی بود. چندین ساعت گذاشت و دختر هنوز آرام نگرفته بود. در این مدت تقریبا تمامِ اتاق را زیرورو کرده بود. پاهایش سست و بدنش در لرزش بود که ناگهان صدای چرخش کلید در قفل، سکوت اتاق را شکست. در به آرامی باز شد و قامت بلند جئون جونگکوک در چهارچوب در ظاهر شد. او کت سیاهش را درآورده بود و حالا فقط با یک پیراهن مردانه مشکی که آستینهایش را تا آرنج بالا زده بود، ایستاده بود. تتوهای روی دستش در نور ملایم اتاق خودنمایی میکردند.
جئون وارد شد و در را پشت سرش بست. او بدون اینکه حرفی بزند، به سمت میز کوچکی که گوشه اتاق بود رفت، برای خودش نوشیدنی ریخت و بعد با همان نگاه نافذ و سردش به سویون که با ترس و استرس وسط اتاق ایستاده بود، خیره شد."
—«هنوز داری میلرزی؟»
"صدای او در فضای اتاق پیچید."
«اون زبون درازت که پایین داشت به من دستور میداد، الان کجا قایم شده؟»
"او یک قدم به سمت سویون برداشت و با لحنی که کمی ملایمتر اما همچنان مقتدرانه بود، ادامه داد":
«فکر کردی من کی هستم؟ یه قاچاقچی ساده؟ یا کسی که با گریه دختری مثل تو دلش به رحم میاد؟»
"او لیوانش را روی میز گذاشت و به سویون نزدیک شد، آنقدر نزدیک که سویون میتوانست گرمای نفسهای او را حس کند."
- ۹.۲k
- ۱۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط