{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

The pulse of darkness: Black sunrise

نبض تاریکی: طلوع سیاه
Part⁵ ✨️🪐

«فعلاً قراره اینجا بمونی. تا وقتی که آدمای من تمام سوراخ‌سنبه‌های زندگیت رو چک کنن. اگه بفهمم حتی یک کلمه دروغ گفتی...»

"او حرفش را تمام نکرد، اما نگاهش به اندازه کافی گویای همه چیز بود، سرش را نزدیک‌تر برد و با لحنی که بوی خطر می‌داد، اضافه کرد":

«اینقدر تقلا نکن... هر چی بیشتر لجبازی کنی، من بیشتر مشتاق می‌شم که بشکنمت. بهتره برای یه مدتی، این اتاق رو بوم نقاشی خودت بدونی... چون تا اطلاع ثانوی، صاحب این قلمرو منم و تو هم مهمون ناخونده‌ای که باید ادب بشه.»

"جونگ‌کوک ناگهان دستان او را رها کرد و یک قدم عقب رفت. به سمت در خروجی حرکت کرد، اما قبل از اینکه خارج شود، ایستاد و بدون آنکه برگردد گفت":

«فکر فرار هم به سرت نزنه، چون سگای بیرون، دخترای لجباز رو دوست ندارن.»

"پس از دور شدن مرد، دختر نفسش را از آسودگی بیرون داد. نمی‌توان گفت آرام گرفته بود اما شاید داشت با این وضعیت کمی کنار می‌آمد. یک قدم به جلو برداشت و قبل از خارج شدنِ مرد گفت:"

—«و اگه بفهمی که من بی گناه بودم؟!
اون موقع ولم میکنی دیگه؟ آره؟»

"جونگ‌کوک که دستش روی دستگیره در بود، با شنیدن این حرف ایستاد. سکوت سنگینی برای چند لحظه اتاق را پر کرد. او به آرامی چرخید و نیم‌نگاهی از روی شانه به سویون انداخت. نوری که از راهرو به داخل می‌تابید، نیمی از صورت سنگی‌اش را روشن کرده بود. او پوزخند تلخی زد؛ پوزخندی که این بار بوی تمسخر نمی‌داد، بلکه سردیِ دنیای سیاه او را به رخ می‌کشید."

—«اگه بفهمم بی‌گناه بودی؟»

"سویون آب دهانش را به سختی قورت داد. جونگکوک کاملاً به سمت سویون برگشت. با قدم‌هایی آهسته دوباره به سمت او آمد، اما این بار نه برای ترساندن، بلکه با نگاهی که انگار داشت به یک موجود عجیب و ناشناخته نگاه می‌کرد. او مقابل سویون ایستاد و با صدایی که به طرز عجیبی آرام و بم شده بود، گفت":

«توی دنیای من، چیزی به اسم بی‌گناهی وجود نداره. همه یه قیمتی دارن و همه یه گناهی مرتکب می‌شن. اما اگه... فقط اگه ثابت بشه که تو واقعاً همون دختر معصومی هستی که ادعا می‌کنی...»

"او مکث کرد. نگاهش برای لحظه‌ای روی چشمان درشت و براقِ سویون لرزید. دستش را بالا آورد و این بار خیلی کوتاه، با پشت انگشتانش گونه سرد سویون را لمس کرد."

«اون وقت باید برای خودت بترسی. چون بودنِ یه موجود بی‌گناه و لطیف مثل تو کنار مردی مثل من، خیلی خطرناک‌تر از متهم بودنه. بی‌گناهی توی این عمارت، حکمِ یه طعمه رو داره که گرگ‌ها رو تشنه‌تر می‌کنه.»

جونگ‌کوک عقب کشید و لحنش دوباره سرد و رسمی شد:

«امیدوار باش که گناهکار باشی... چون من با گناهکارها می‌دونم چیکار کنم، اما با بی‌گناهیِ لجبازی مثل تو... هنوز مطمئن نیستم.»

"او این را گفت و از اتاق خارج شد. صدای قفل شدن دوباره در، مثل پتکی در اتاق پیچید. سویون حالا تنها شده بود، با حرف‌هایی که بیشتر از دیوارهای اتاق، او را به حبس کشیده بودند."

.......................................
اکه حمایتا خوب باشه امروز یه پارت دیگه هم داریم🥹✨️🤎
دیدگاه ها (۱۳)

The pulse of darkness: Black sunrise

The pulse of darkness: Black sunrise

The pulse of darkness: Black sunrise

The pulse of darkness: Black sunrise

سه شاتی: وقتی معلمت بود و سر عوض کردن برگه امتحانی‌ت توسط یک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط