{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My lovely neighbor part : 22

تهیونگ ماشینش رو تو جای پارک مخصوص خودش پارک کرد وقتی که کار پارک کردنش تموم شد تکون نخورد برای چند ثانیه بينمون سکوت بود تا قبل از این که بپرسم
+ تو گفتی پدرت فوت شده چه اتفاقی براش افتاد؟
_ اون وقتی که من سیزده سالم بود در اثر سکته ی قلبی فوت کرد اون فقط پنجاه و پنج سالش بود. + اوه! خیلی متاسفم
_ ممنون
+ خانواده ات کجا زندگی میکنن؟
_ من تو سن خوزه بزرگ شدم مادرم هنوز اونجا زندگی می کنه من فقط یه برادر دارم که دو سال از من کوچیکتره و تو سان فرانسیسکو یعنی دو مایل دورتر از اینجا زندگی میکنه
+ اسمش چیه؟
_ تهیانگ
+ اسم قشنگیه مامانت سلیقه ی خوبی داره... تهیونگ و تهیانگ ملیتتون چیه؟
_ مامانم ایرلندیه بابام کره‌ای بود.
+ به خاطر همین فاميليتون کیم هست ؟
_ اوهوم
و لبخند زد.
+ بابات...خیلی جوون بوده وقتی که فوت کرده فکر میکنم باید تو زندگیت ضربه ی سختی بوده باشه
_ منظورت اینه که چرا مثل یه بازنشسته بیست و هفت ساله زندگی میکنم؟
+ تقريبا، منظورم اینه که تو چیزی نداری که به دستش نیاورده باشی
_ تو اشتباه نمیکنی فوت کردن پدرم باعث شد من برانگیخته و عصبانی بشم اون آدم زحمتکشی بود هیچ وقت از زندگیش لذت نبرد هیچ وقت هم پول زیادی نداشت اون تو زندگیش سخت کار کرد و آخرش هم مرد پس آره به خاطر همین من میخوام از زندگیم با بی خیالی تمام لذت ببرم و هیچی نمیذارم بمونه ما بیشتر از یک ساعت تو ماشینش نشستیم و درباره ی همه چیز و همه کس حرف زدیم اون درباره ی خانواده ام و این که چطوری تو مرکز استخدام شدم پرسید اون هم چنین درباره ی چهار سال زندگی که تو ماساچوست داشت و قبل از این که برای کار به سیلیکن ولی ( دره سیلیکن ) برگرده حرف زد من میخواستم توی اون ماشین بشینم و تا ابد حرف بزنم. این احساسه خیلی عجیبی بود، چون ذهنم کاملا مشغول بود
هنوز هم در مقابلش دستپاچه بودم كاملا برخلاف کشش فیزیکی که نسبت بهش داشتم درواقع من قبلا این احساس رو راجب به هیچ کسی نداشتم حتی جونگکوک
اون در آخر گفت: _ من باید برم
+ باشه
ما هر دومون به طبقه ی دوم آپارتمان برگشتیم
_ اگه دوباره ندیدمت در مورد فردا شب مراقب باش
+ منظورت چیه؟
_ قرارت رو میگم
من كاملا قرار قهوه ام رو با یه پسر به نام برایان فراموش کرده بودم.
+ اه درسته خب من هنوزم به تو یه شام بدهکارم
_ باشه
+ شب خوبی داشته باشی تهیونگ
_ تو هم همین طور
همون طور که داشت میرفت داخل نگاهش میکردم دستیاچه هم شدم من کشش زیادی نسبت به این مرد داشتم احساسم یه جوریه که انگار همزمان یه زنگ هشدار هم داره زنگ میزنه اون صریحا به من گفت که نمیخواد تو آینده با کسی باشه یا بخواد ازدواج کنه و بچه داشته باشه اصلا آخرین رابطه اش هم به خاطر همین چیزها به هم خورد ولی خب هنوز نمیدونم چرا این راه رو انتخاب کرده؟ اون با بچه ها تو مرکز خیلی خوب بود ولی انگار یه جور لایه ی محافظتی دورش پیچیده بود
رفتم داخل و به سمت دیوار قدم برداشتم و نقاشی که تهیونگ روی بوم از روی من و سگ‌ها کشیده بود رو گذاشتم روی دیوار و برای چند دقیقه بهش خیره شدم داستان رو عوض کن
من امشب یه بار هم به جونگکوک فکر نکردم و این عالی بود
وقتی به امروز عصر فکر میکنم مضطرب میشم
من میخواستم کاری که براش برنامه داشتم رو انجام بدم از توی گنجه جعبه ی مواد میکس شده ی کیک رو درآوردم من تصمیم گرفتم اون مافین های بلوبری که ما یک بار بهشون خندیدیم رو بپزم این به نظر یک جور قدردانی از کمکش می اومد
وقتی که مافین ها رو از فر درآوردم خونه بوی خیلی خوبی میداد بعد از این که خنک شدن من سبدی که توش مجله میذاشتم رو از تو اتاقم آوردم و تهش یه پارچه گذاشتم
مافین ها رو گذاشتم توی سبد و روشون رو پوشوندم
اولش تصمیم داشتم که مافین ها رو صبح ببرم ولی وقتی شنیدم که در خونه اش یه کم بعد از نیمه شب بسته شد تصمیم گرفتم تا سبد رو تا وقتی که مافین ها تازه هستن بهش بدم
یه نفس عمیق کشیدم و سه بار در زدم وقتی در رو باز کرد متوجه شدم که موهاش به شدت بهم ریختن
قیافه تهیونگ وقتی که من رو دید خیلی خوشحال نبود و وقتی هم که گفت : _ چی شده؟
صداش به شدت ناراحت بود قلبم مچاله شد وقتی که از پشت شونه اش زنی با موهای بلوند مایل به قرمز رو دیدم که روی مبل خونه اش نشسته بود و داشت بلوزش رو مرتب میکرد
كلمات رو پیدا نمیکردم هنوزم اونجا با اون سبد مافين وایساده بودم احساس می کردم
گوشم نبض میزنه من هیچ حقی نداشتم تا مثل دیوونه ها حسادت بکنم ولی خدای من دقیقا داشتم همین کار رو میکردم
+ عذر میخوام من نمیخواستم کارت رو قطع کنم فقط میخواستم اینا رو بهت بدم

سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
دیدگاه ها (۲)

https://wisgoon.com/jeon_rosha

My lovely neighbor part : 21

من همیشه چیزایی رو تو زندگیم به بقیه میگفتم که خودم آرزوی شن...

سلام بچه ها🌱✨دوتا چیز میخواستم بگم بهتون:¹ اولیش اینکه که مر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط