{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

My lovely neighbor part : 21

_ اگه بتونی چیزی رو به خودت بقبولونی میتونی انجامش بدی داستان رو تو ذهن خودت عوض کن این زیباییه هنره تو میتونی دیدت از هر چیزی رو خلق کنی بذار برات یه خاطره‌ی ناراحت کننده و ناشیانه بگم برای مثال و برای جمع بندی حرف هام من ایده این نقاشی‌ام رو از روی دیدم به اون خاطره نقاشی کشیدم ولی باید بگم که داستان پشت این نقاشی به این آرومی نیست
من هیچی از تشریح داستان نقاشی اش نفهمیدم حتی روحمم خبر نداشت که داره درباره‌ی چی حرف میزنه تا جایی که یکی از نوجوانان پرسید : پس ، چلسی سگ های تو رو دوست نداشت؟
چی؟
اون ادامه داد : _ در واقع اولین باری که دیدمش باهم ملاقات خشن داشتیم اون نسبت به من یه کم تمایل داشت پس منم حلش کردم اونم فکر کرد که من آدم بدجنسی‌ام تازه یا روزی هم با بوی بیکن اومد....
وقتی همه شروع کردن به خندیدن تهیونگ گفت :
_ میدونم آخه کی اینکار رو میکنه؟ سگ ها افتادن دنبال بو اونا هیجان زده شدن و اونو له کردن اون خوشش نیومد سگ هام بی خطرن ولی به شدت بزرگن بخاطر همین چلسی رو سرزنش نمیکنم
چشم هامون باهم ارتباط برقرار کردن وقتی فهمید همه‌ی حرف‌هاش رو شنیدم لبخندی زد
_ در هر حال اون اینو نفهمید ولی من واقعا اون روز اتفاقا ناراحت شدم
قلبم فشرده شد ، ناراحت شده بود؟
اون دوباره به تماشاگراش نگاه کرد
_ خب در هر حال امیدوارم که همیشه بخنده دقیقا مثل این عکس که گریه و اشک جاشون رو به خنده دادن
وقتی که بالاخره‌ تونستم یه دید خوب خوب از بوم داشته باشم دستم رو با ناباوری جلوی دهنم گذاشتم واقعا نمیتونستم که می‌خوام بخندم یا گریه کنم اون تصویر کاملا شبیه من بود
موهای موج دار من روی زمین پخش شده بود و دادلی و دروفس رو بالاتنه‌ام نشسته بودن این خیلی شبیه بود انگاری که من داشتم از سر ناتوانیه اینکه حیوونای گنده‌اش روم افتاده‌ بودن خنده‌ی از ته دلی میکردم
اون داستان عوض کرده بود
نمیتونستم چشم هام رو ازش بگیرم و حالا من یه لبخند شبیه به لبخند توی نقاشی روی لب داشتم
بچه ها بعد از اجرا برای این که بیشتر لذت ببرن دور تهیونگ جمع شدند
اونا ازش سوال می پرسیدن یا به نقاشی با اسپری اون دست می زدند و تهیونگ اونا رو دعوت کرد تا هروقت که خواستن به برج بیان و کارهاش رو ببینن
من هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که لحظه ی آخر جایگزین کردن تهیونگ این قدر روشون تاثیر گذار باشه ولی خب كلماتش واقعا الهام بخش بودن
وقتی همه متفرق شدن و اون داشت وسایلش رو جمع می کرد نزدیکش شدم
+ اون خارق العاده بود
_ نه اون هیچی نبود
+ اشتباه میکنی اون خیلی چیزا بود.
من شونه اش رو لمس کردم اون به پایین و جای دستم نگاه کرد و من مستقیم به چشم هاش
+ تو خارق العاده ای ! نمی دونم چرا تو اون لحظات انقدر احساساتی شده بودم تهیونگ فقط یه قسمت از وجودم رو بیدار کرد که من فکر میکردم خیلی وقت پیش مرده
+ اون یکی از بهترین اجراهایی بود که ما داشتیم جدی میگم ، من الان بهت به شام بدهکارم
لب هاش به یه لبخند تبدیل شد
_ میخوای برام به شام بسوزونی؟
+ لعنتی نه! از بیرون میگیرم و از تو جواب نه نمیخوام امشب برنامه ای داری؟
چشم هاش برای لحظه ای بسته شدن
_ راستش رو بخوای دارم و متاسفم
تلاش کردم تا ناامیدیم رو نشون ندم
سرم رو تکون دادم و گفتم : + شاید فردا
سريع یادم اومد که فردا جمعه شبه پس گفتم :
+ اه لعنتی همين الان یادم اومد فردا قرار دارم
_ واقعا؟
+ صدات به نظر غافلگیر میاد. تو کسی هستی که منو وارد اون سایت کرد
_ من درواقع غافلگیر نشدم ، چلسی کجا قرار گذاشتین؟
+ تو استار باکس تو خیابون پاول همون جا که به تهیونگ من رو معطل خودش کرد
اون نیشخند زد
_ خوب... الان برمی گردی خونه؟ میخوای برسونمت؟
+ البته من معمولا پیاده میرم ولی امروز خیلی طاقت فرسا و خسته کننده بود
تهیونگ در شاگرد وانت باربریش رو باز کرد و قبل از این که وسایلش رو بذاره عقب گذاشت من سوار بشم
بوی ماشین یه جوری بود که انگار ادکلنش با خوشبوکننده ی هوا قاطی شده بود چشمام رو بستم و یه نفس عمیق کشیدم
به پشت نگاه کردم و به حوله ای که برای سگ ها انداخته بود، لبخند زدم
برگشتنمون به ساختمون فقط سه دقیقه طول کشید

سلام به عزیزان گلم امیدوارم که حالتون خوب باشه اینم از پارت جدید لایک و کامنت بزارید حمایت فراموش نشه خوشگلا
دیدگاه ها (۵)

My Vampire Mate Season 2 part : 48

My Vampire Mate Season 2 part : 47

My lovely neighbor part : 19/20

الان دقیقا توی اون نقطه ی زندگیمم که میتونم بگم رها کردماین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط