عصر بود و تبریز مثل همیشه بوی سرد آشنا و دلنشینش را در ه

عصر بود و تبریز مثل همیشه بوی سردِ آشنا و دلنشینش را در هوا پخش کرده بود. از کوچه‌های سنگی که می‌گذشتم، انگار هر قدم مرا به سال‌هایی می‌برد که هنوز دلم سبک‌تر بود. نمی‌دانم چرا، اما همان لحظه حس کردم چیزی در این شهر منتظر من است—یا شاید کسی.

به سمت «گلی‌گلی» رفتم؛ همان جایی که سال‌ها پیش، اولین‌بار کنار نیمکت چوبی‌اش نشسته بودیم و خیال می‌کردیم دنیا فقط همان چند متر اطراف ماست. نیمکت هنوز همان‌جا بود، فقط کمی پیرتر…

هنوز درست نرسیده بودم که صدایی آشنا پشت سرم گفت:
«فکر نمی‌کردم هنوز اینجا رو پیدا کنی.»

ایستادم. برگشتم.
او بود.
همان عشق قدیمی که هرچقدر هم زمان گذشته باشد، هنوز گوشه‌ای از دلم را روشن نگه داشته.

لبخندش همان بود، فقط آرام‌تر.
چشمانش همان بود، فقط عمیق‌تر.

به او گفتم:
«تبریز خیلی چیزاش عوض شده، ولی بعضی چیزا همون‌جوری مونده.»

آرام قدمی جلو آمد و گفت:
«بعضی آدم‌هاش هم.»

نشستیم روی همان نیمکت. باد از میان شاخه‌های خشک می‌گذشت و چراغ‌های خیابان یکی‌یکی روشن می‌شدند. حرف زیادی نزدیم. لازم هم نبود.
گاهی عشق، بعد از سال‌ها، برمی‌گردد و درست همان‌جا می‌نشیند که رهایش کرده بودی—بی‌هیچ توضیحی، بی‌هیچ ادعایی.

و من، در عصر سرد تبریز، فهمیدم بعضی عشق‌ها نه تمام می‌شوند، نه فراموش.
فقط منتظر می‌مانند تا دوباره به آن‌ها برگردی.

---
دیدگاه ها (۱۵)

این روزها شهر شلوغ‌تر از همیشه است؛ نه فقط از صدای ماشین‌ها...

کسی که در ایران می خندد از عمق فاجعه خبرندارد🖤

قرآن جز از مدح علی آیه ندارداین صدف جز این دُر گرانمایه ندار...

روز پدر که برسد از دخترک گل فروش یک دسته کوچک گل نرگس میگیرم...

چپتر ۱۰ _ سقوط سایهسال ها از روزی که باربارا دوباره به دنیا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط