P11
جونگکوک:چرا باید تلاش کنم تورو عاشق خودم کنم؟آرا اینجوری نگو که انگار یه برده ای ، من قراره زندگیتو خراب کنم. هیچ عشقی درکار نیست.
آرا:نمیتونی اینکارو بکنی!
جونگکوک با خنده تلخی نگاهشو دزدید و گفت:پس دنبال سود این ازدواجی..
نگاهشو به آرا داد و گفت:تنها سودش اینکه فقط وقتی که من بمیرم میتونی صاحب تمام اموالم بشی که اینم غیر ممکنه. من که منتظر ازدواج با یه دختر نیستم من منتظر تماشای نابودی دشمنمم
آرا:من هیچی ازت نمیخوام
جونگکوک قدمی نزدیک شد و گفت:پس بهتره بدونی که وقتی یکی از زیر ازدواج با یه مافیا قسر در بره چی میشه.
آرا نگاهشو برگردوند و گفت:منو میکشی
جونگ کوک قصد داشت آرا رو بترسونه. گلوی آرا رو نه چندان محکم گرفت و او رو طرف خود کشید و گفت:دقیقا ، ولی من یه ایده ی بهتر دارم.
آرا با پوزخند:مثلا؟آزار دادن آرا ، حبس کردنش یا..
جونگکوک گلو آرا رو رها کرد و دورش قدم زد و گفت:نه حداقلش اینبار فیزیکی نیست.
پشت سر آرا قرار گرفت و دستشو دور آرا حلقه کرد ، خم شد و چانه اش رو روی شانه ی آرا گذاشت و به انعکاس توی آینه نگاه کرد.
جونگکوک:میدونی عشق چه بلایی سر یه شاهزاده ی مافیایی میاره که عاشق یه زن لجباز میشه؟
آرا:اون دیگه عشق نیست
جونگکوک آهی کشید و حرف آرا رو نادیده گرفت و گفت:عقلش رو از دست میده ، وابسته میشه ، به اون عشق وسواس پیدا میکنه و وسوسه ی اون زن میشه و در آخر...تبدیل به یه هیولا میشه. و اگه اون هیولای عاشق مجنون زنی بشه که حتی عاشقش نیست..میتونه خیلی کارای وحشتناکی انجام بده.
برای اولین بار این جملات آرا رو تحت تاثیر قرار داد و توی فکر برد. اما توی ظاهر پنهان بود اما از درون شاید دیدگاهش درحال تغییر بود و این خطرناک بود.
آرا:نمیتونی اینکارو بکنی!
جونگکوک با خنده تلخی نگاهشو دزدید و گفت:پس دنبال سود این ازدواجی..
نگاهشو به آرا داد و گفت:تنها سودش اینکه فقط وقتی که من بمیرم میتونی صاحب تمام اموالم بشی که اینم غیر ممکنه. من که منتظر ازدواج با یه دختر نیستم من منتظر تماشای نابودی دشمنمم
آرا:من هیچی ازت نمیخوام
جونگکوک قدمی نزدیک شد و گفت:پس بهتره بدونی که وقتی یکی از زیر ازدواج با یه مافیا قسر در بره چی میشه.
آرا نگاهشو برگردوند و گفت:منو میکشی
جونگ کوک قصد داشت آرا رو بترسونه. گلوی آرا رو نه چندان محکم گرفت و او رو طرف خود کشید و گفت:دقیقا ، ولی من یه ایده ی بهتر دارم.
آرا با پوزخند:مثلا؟آزار دادن آرا ، حبس کردنش یا..
جونگکوک گلو آرا رو رها کرد و دورش قدم زد و گفت:نه حداقلش اینبار فیزیکی نیست.
پشت سر آرا قرار گرفت و دستشو دور آرا حلقه کرد ، خم شد و چانه اش رو روی شانه ی آرا گذاشت و به انعکاس توی آینه نگاه کرد.
جونگکوک:میدونی عشق چه بلایی سر یه شاهزاده ی مافیایی میاره که عاشق یه زن لجباز میشه؟
آرا:اون دیگه عشق نیست
جونگکوک آهی کشید و حرف آرا رو نادیده گرفت و گفت:عقلش رو از دست میده ، وابسته میشه ، به اون عشق وسواس پیدا میکنه و وسوسه ی اون زن میشه و در آخر...تبدیل به یه هیولا میشه. و اگه اون هیولای عاشق مجنون زنی بشه که حتی عاشقش نیست..میتونه خیلی کارای وحشتناکی انجام بده.
برای اولین بار این جملات آرا رو تحت تاثیر قرار داد و توی فکر برد. اما توی ظاهر پنهان بود اما از درون شاید دیدگاهش درحال تغییر بود و این خطرناک بود.
- ۳۶۰
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط