{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

CASINO3.21

لبخندم کم رنگ رشد و با ناراحتی بهش خیره شدم
میکا: بقیه چی؟
نفس عمیقی کشید و دوباره بهم خیره شد
جئون: نمی‌تونیم تو دردسر بندازیمشون...فعلا باید بیخیالشون بشیم
با دیدن افسر که مستقیم ایستاد جلومون هردومون بلند شدیم دستاشو به سینه اش چفت کرد و نگاهی به دستامون انداخت
افسر: تو اداره پلیس...
جئون: اگه دستشو نگیرم کمکی به پیدا کردن دنیس کوتس میکنه؟
افسر کلافه سرشو تکون داد با تعجب به جونگکوکی که کاملا رو عوض کرده بود نگاه کردم
افسر: میتونید برید...فردا ساعت ۲ اداره باشید...بهتره گم و گور نشید
جونگکوک دستشو سمت عینک افسر برد و آروم برداشتش و به چشمای خودش زد...پوزخندی تحویلش داد و منو کشید سمت خودش
جئون: حتما
بلافاصله بعد از حرفش بدنشو چرخوند و منو همراه خودش سمت در هدایت کرد...صدای افسر پشتت سرمون کاملا واضح میومد
افسر: دزدی از پلیس؟ می‌دونی چه جرمی داره؟
بدون اهمیت به حرفاش از در خروجی زدیم بیرون با خنده نگاهم کرد و عینکشو درست کرد...قیافشو جدی کرد و دستی تو موهاش کشید
جئون: چطور شدم
خنده کوتاهی کردم و شونه ای بالا انداختم
میکا: استاد جئون...فکر کنم امتحان رو خراب کردم
لبخند شیطانی زد و دستاشو دور کمرم حصار کرد و محکم چسبوندم به خودش
جئون: اشکال نداره...میتونی یجور دیگه جبرانش کنی خانم لی
حصار دستشو باز کردم و لبخند زدم
میکا: استاد جئون...ببخشید ولی فکر کنم جلوی اداره پلیسیم
عینکشو درآورد و با لباسش پاکش کرد...دوباره به چشمش زد و به اداره نگاه کرد
جئون: دارم پیر میشم...شماره چشام رفته بالا
خندیدم و دستشو گرفتم و با همدیگه از اداره پلیس دور شدیم
جئون: نزدیک هتلیم
سوالی نگاهش کردم
میکا: هتل؟
سرشو تکون داد و با انگشت به ساختمون مجلل کنارمون اشاره کرد....
••••••
آروم خودمو انداختم رو تخت و به سقف خیره شدم...مثل همیشه...داشتم برای آرامش و جونم تلاش می‌کردم...برای اینکه بتونم عادی زندگی کنم مثل بقیه...مثل بقیه بتونم بدون ترس برم بیرون بدون ترس تفریح کنم...بدون ترس زندگی کنم...هر لحظه نگران خودمم و از همه مهم تر...جونگکوک...شاید منم تو خطر باشم اما هدف اصلی قطعا کسیه که ثروت و قدرت زیادی داره...می‌تونه روزانه چندتا ماشین عوض کنه...قطعا اگه منم میخواستم دشمنمو انتخاب کنم اونو انتخاب میکنم...البته اگه قدرتشو در نظر نمیگرفتم....با بالا پایین شدن تخت از افکارم اومدم بیرون و به جونگکوکی که با بالا تنه برهنه روم خیمه زده بود زل زدم...از فرصت استفاده کردم و دستامو آروم دور گردنش حلقه کردم
میکا: استاد جئون...اگه مردود بشم خواهرم از سقف دارم میزنه
خنده کوتاهی کرد و صورتشو تو گردنم فرو برد نفسای داغش محکم به گردنم برخورد می‌کرد و باعث مور مور شدنم میشد...اتاق کاملا تاریک بود...فقط با نور ماه کاملی که از تراس میومد کمی روشن شده بود...بدون جابجا شدنش با صدای پر از آرامش و بمش حرف زد
جئون: مردود؟ نمره اضافه ام میگیری...خانم لی
لبخند محوی زدم...بوسه نرم و کوتاهی به گردنم زد و آروم سرشو آورد بالا و با چشمای خمار مشکی رنگش بهم خیره شد...همزمان که حرف میزد دستشو آروم از زیر لباسم به شمت بالا هدایت کرد هدایت کرد
جئون: بهتره خواهرت نفهمه...چجوری نمره گرفتی
لبخندی زد و لبای داغشو آروم روی لبای خیسم فرود آورد...آروم بدنشو بین پاهام جا داد و بدون اینکه وزنشو رو بدنم رها کنه بالا تنه برهنشو چسبوند بهم...گاز آرومی به لبم زد چشمامو بهم فشار دادم و چنگی به کمرش زدم...خنده ای بین بوسه هاش کرد و بدون رها کردنم همچنان ادامه داد...
••••••
دیدگاه ها (۳۴)

CASINO3.22

CASINO3.23

CASINO3.20

CASINO3.19

CASINO3.17

CASINO3.18

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط