{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بوسه مرگ

بوسه مرگ
"پارت ۴۱"

ویو کوک

همون لحظه که برگشتم...


چشمم به صورت ات افتاد.


برای یک لحظه نگاهم روی قطره اشکی که روی گونه‌اش سر خورده بود، ثابت موند..


اخم کردم.
- چرا گریه می‌کنی؟


ات سریع صورتش رو برگردوند و با پشت دستش اشکش رو پاک کرد.


& به... به تو ربطی نداره.


با همون لحن همیشگی گفتم:

- سؤال پرسیدم.


چند ثانیه سکوت کرد...


بعد با کلافگی جواب داد:
& از دیدن اون همه خون خوشم نیومد، همین.


چیزی نگفتم..


فقط چند لحظه نگاهش کردم.


بعد بدون هیچ حرف دیگری به سمت ورودی عمارت راه افتادم ..


ویو ات

با حرص زیر لب گفتم:
& حتی وقتی زخمیه هم دست از اخم کردن برنمی‌داره...


نفسی عمیق کشیدم و وارد عمارت شدم..


داخل سالن، مین‌جائه با عجله به یکی از خدمتکارها گفت:
«به دکتر خبر بدید. همین الان.»


از شنیدن حرفش خیالم کمی راحت شد..


حداقل این بار قرار بود زخم جونگ‌کوک بررسی بشه.


چند دقیقه بعد، پزشک عمارت با یک کیف مشکی وارد شد و مستقیم به طبقه بالا رفت ..


بی‌اختیار نگاهم دنبالش رفت.
مین‌جائه متوجه شد و آرام گفت:
«نگران نباشید، خانم.»


سریع گفتم:
& من نگران نیستم.


مین‌جائه لبخند محوی زد.
«البته.»


اخم کردم.
& فقط... گلوله شوخی نیست.


«درسته. ولی خوشبختانه فقط از کنار بازوی قربان رد شده.»


نفسی که انگار از اول در سینه‌ام حبس شده بود، آرام بیرون آمد.


مین‌جائه ادامه داد:
«چند روز استراحت کنن، خوب می‌شن.»


همان موقع، صدای جونگ‌کوک از بالای پله‌ها بلند شد.
- مین‌جائه. (داد)


هر دو سرمان رو بالا گرفتیم.


جونگ‌کوک کنار راهروی طبقه دوم ایستاده بود.


بازویش بانداژ شده بود، اما حالت چهره‌اش هیچ فرقی با قبل نداشت..


- گزارش انبار رو تا یک ساعت دیگه روی میزم می‌خوام.


مین‌جائه با تعجب گفت:
«قربان... دکتر گفت بهتره امروز استراحت کنید.»


جونگ‌کوک با قاطعیت جواب داد:
- وقتی کار ناتموم دارم، استراحت معنی نداره.


بعد بدون اینکه منتظر پاسخ کسی بماند، به سمت اتاق کارش رفت...


من زیر لب، طوری که فقط خودم بشنوم، زمزمه کردم:

& واقعاً... یه دنده‌ترین آدمی هستی که تا حالا دیدم...



اما این بار، پشت آن غر زدن، نگرانی‌ای بود که خودم هم هنوز دلیلش رو نمی‌فهمیدم ....



_____________________________________



⭐️ادامه دارد.......


مرسی از حمایتاتون،خیلی برام ارزش داره✨
دیدگاه ها (۱)

بوسه مرگ "پارت ۴۰"ویو اتتمام مسیر تا عمارت، هیچ‌کس حرفی نزد....

بوسه مرگ "پارت ۳۹"ویو جونگ‌کوک با اشاره‌ی دستم، مین‌جائه و چ...

بوسه مرگ "پارت ۱۴"ویو کوکنگاهم روی صورت تک‌تک افرادم چرخید.ه...

بوسه مرگ "پارت ۳۱"ویو اتبعد از اینکه لباسم رو عوض کردم، از ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط